یک استاد دانشگاه به یک دختر میانسال – حدود چهل ساله – پیشنهاد ازدواج داده بود و دختر به یکی از آشناها سپرده بود تا درباره آقا داماد تحقیق کند. آن آشنا رفیق ما بود و لحظهای که دختر زنگ زد تا نتایج تحقیقات را بگیرد من هم پیش رفیقم بودم. اینها جملاتی است که دوستم به آن خانم گفت:
«ببینید خانم فلانی. من خیلی تحقیق کردم. همکاراش میگن این آقا خیلی خسیسه. خیلییییی خسیس. اخلاقشم خیلی تعریفی نداره. یعنی با هرکی صحبت میکنم ازش خوب نمیگه. دو تا بچه هم که تو خونه داره. من خیر و صلاحتونو میخوام. میدونم شما الان داری فکر میکنی که این استاد دانشگاهه و موقعیتش خوبه و اینا. ولی مطمئنم صلاحتون اینه که قبول نکنین».
اینها جملاتی بود که درباره همان تحقیق به من گفت:
«ببین مهندس. من از همه همکاراش پرسیدم. همه ازش بد میگن. آب از دسش نمیچکه. زنش مرده. دو تا بچه تو خونه داره. الانم زن نمیخواد. کلفت میخواد. یکی باشه خونهشو آب و جارو کنه و غذا بپزه و بچههاشو تر و خشک کنه. یه موقعیام اگه کارش گیر کرد بپره روش!».
کاش میشد خیلی حرفها را به سبک دوم گفت و نوشت. آنطور شاید اینجا هم بیشتر بهروز میشد.