زمان
بابای آیدا میداند که اگر شما پول زیادی داشتهباشید، میتوانید ارزش زمانتان را محاسبه کنید مثلن براساس سود بانکی. اگر شما جایی حقوقبگیر باشید، رییستان میتواند ارزش زمانیتان را محاسبه کند. اصلن محاسبه ارزش زمان فقط با وجود پول است که امکانپذیر میشود. حالا بابای آیدا از شما میپرسد راهی هست که به صورت فیزیکی به زمان ارزش داد؟ مثلن فرض کنید ارزش یک مخزن متان را میشود براساس میزان انرژی دریافتی از خورشید در طول زمان محاسبه کرد. یعنی اینکه زمان وارد میشود در محاسبه انرژی یک توده متان. حالا چطور میشود زمان را –بدون در نظر گرفتن پول- کوانتیفای کرد؟
اصلن ولش کنید. بابای آیدا همینجوری یک درددلی کرد. ولی اگر احیانن فیزیکدان خفنی از اینجا رد شد و چیزی به ذهنش رسید، یک ندایی بدهد لطفن.
بابای آیداموس
یکی از معدود مشکلات حلنشده جهان در سال 3009 میلادی، مسأله بازنشدن فایلهای پرزنتیشن روی کامپیوترهای سالن کنفرانس است.
هانس (10)
هانس یک جک سیاسی تعریف کرد که نوشتنش در اینجا میتواند موجب فی.ل.ترینگ شود از بس که قصه خود طرف است:
از یک مقام مسئول –شما بگو رییسجمهور- در اواسط دوره کاریاش میپرسند: «عملکرد خودتان را تا اینجا چگونه ارزیابی میکنید؟». مسوول مربوطه –بعد از سلام و صلوات و مخلفات- جواب می دهد: «متوسط» و اضافه میکند: «عملکردمان نسبت به سال گذشته بدتر شده، ولی بیتردید از سال آینده بهتر است».
قوانین بابای آیدا (1)
قانون اول: بقای بدبختی
همیشه در کنار هر انسان موفقی انسانهای به ..ا رفتهای وجود دارند. تعداد و میزان بدبختی آن انسانهای به ..ا رفته با میزان خوشبختی فرد موفق نسبت مستقیم دارد.
شانس
چند وقتی هست که شبها با مامان آیدا مونوپولی بازی میکنیم و تا الان همه بازیها را بابای آیدا برده! بعد از هر بازی و شکست دوباره مامان آیدا میفرمایند: «تو خیلی خوش شانسی. از زن گرفتنت معلومه». البته در راستای احترام به بابای آیدا ادامه جمله را به قرینه معنوی حذف میکنند.
صداست که میماند (2)
فکر میکنم این تضمین، کار بهار است.
پینوشت- وگرنه من همان خاکم که هستم.
عدالت آیدایی
آیدا عادت کرده به تماشای هر روزه تلهتوبیز. آغازگر برنامه طلوع خورشیدی است که چهره این خورشید، کله یک بچه هم سن و سال آیداست. بچه بامزه خندهرویی هم هست و آیدا خیلی دوستش دارد. همیشه هم با دیدنش میخندد و جیغ میکشد. آنقدر با دیدنش خوشحال میشود که حتی مکیدن انگشتش هم از یادش میرود. همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم که آیدا تقریباً هیچوقت این خورشید بامزه را کامل نمیبیند. چون برمیگردد طرف من و مامانش و با آن چشمهای خندان ما را هم دعوت میکند به شریکشدن در این شادی ناب کودکانه.
یاد فیلم مارمولک میافتم آنجایی که برای زندانیها سخنرانی میکرد. “…متأسفانه آدمها گاهی تکخوری میکنند و این بد روزگار است”. یادمان و یادتان باشد که بچهها -هیچوقت- تکخوری نمیکنند.
عصبانیام
1- هولدن آقای سالینجر اینا همیشه میگفت: “people never understand”. راست میگفت.
2- اگر قصد پیاچدی خواندن دارید هرگز فراموش نکنید که ارزش یک کار “case study” از صد تا کار نو و تازه بیشتر است. دردسرش هم کمتر. نیازی به بحث و اینها هم ندارد. انجامش میدهی و میگویی “همینه که هست”.
3- با کمال تأسف و تأثر اعلام میدارد که بابای آیدا از یک موجود “نه! عمراً اگه اینطوری باشه. بهت ثابت می کنم” به یک موجود “باشه! همینی که تو میگی” تغییر ماهیت داده است. بیچاره دانشجوهای آینده.
4- الان که این پست پابلیش شد تمام نوشتههای هفته قبل را در راستای “باشه! همینی که تو میگی” شیفت-دیلیت نموده مثل بچه آدم همه “case study”هایمان را میریزیم روی مقاله.
من و صلاحیت
بابای آیدا همیشه فکر میکند همه آدمها “صلاحیت” دارند مگر اینکه خلافش ثابت شود. حداقل فکرمیکند که اینطور فکرمیکند. همیشه هم عصبانی میشود از دست سازمانهایی که این حق مسلم را نادیده میگیرند. ولی آیا این همه قصه است؟
چند شب پیش با مریم و آیدا قدمزنان میرفتیم جلسه قلندران دلفت. هوا سرد بود و حسابی با شال و کلاه و پتو خودمان را پوشانده بودیم. مرد جوانی -حدود سی ساله- نشسته بود روی یکی از این نیمکتهای چوبی کنار کانال. ساک کوچکی کنار دستش بود و درحال چرت زدن. به نظر بیخانمان میرسید هرچند نمیشود از ظاهر آدمها قضاوت کرد. توی راه به این فکر میکردم که در خانه ما حداقل چهار تا پتو و دو تا بالشت اضافی هست. رادیاتور توی هال هم که تا صبح روشن است. چه دلیلی وجود دارد که من به این آدم جای خواب ندهم؟
“این کار وظیفه من نیست. ممکن است این آدم خطری باشد برای خانوادهام. ممکن است اموالم را بدزدد. ممکن است اصلاً فقیر نباشد و حال کرده توی سرما کنار کانال چرت بزند. من که حقش را نخوردهام. من مالیات میدهم، پس مسوولیت این آدم از شانه من برداشته شده به دولت منتقل میشود”…
تمامی دلایل بالا که توسط خودم و دوستان ارائه شد، درست است. در هلند مراکزی هست برای اسکان این آدمها که می توانند هرشب با مبلغ بسیار کمی جای خواب یا حداقل جای گرم داشته باشند. گروههای غیردولتی هم هستند که از راههای مستقیم و غیر مستقیم به این افراد کمک میکنند. ولی گذشته از همه توجیهاتی که برای این مساله وجود دارد، باید اعتراف کنم تنها دلیل جاندادن به آن آدم این بود که پیشاپیش دربارهاش قضاوت کرده بودم. از نظر من آن “انسان” یک “خطر بالقوه” برای خانوادهام محسوب میشد، “مگر اینکه خلافش ثابت شود”. ترجمهاش میشود این که آن آدم “صلاحیت” یک شب خوابیدن در خانه مرا ندارد، مگر این که صلاحیتش بر من “احراز” شود. دردناک آنجاست که به خاطر این تفکر حتی حاضر بودم -و هستم- که آن آدم در کنار کانال و در سرمای وحشتناک اینجا یخ بزند. البته وجدانم درد گرفت و میگیرد، ولی حاضر نیستم دست از این فکر غلطم بردارم.
تقدیمنامه
To children of the third world
who have the talent but not the means to succeed
and to
the memory of my father, Habibollah Sahimi,
who instilled in me, a third world child, the love of reading
Sahimi M., Heterogeneous materials, Dedication page
مطمئن نیستم قبلاً این را اینجا نوشتم یا نه. به هرحال برای خودم که هنوز تازه است:
به بچههای جهان سوم
که با داشتن استعداد، از ابزار موفقیت بیبهرهاند
و
به یاد پدرم، حبیب الله سهیمی
که در وجود من، کودکی از جهان سوم، عشق به خواندن را قطره قطره وارد کرد.