«خاطرات بابای آیدا»

…گر بپرسی: راست؟ گویم: راست! قصه بی شک راست می گوید…

ادوارد براون

with 3 comments

دیییرررییدییریممم! توجه کنید! هیچ گاه فکر می کردید که یک نفر در اثر کل کل با دوستش برود و کتیبه های میخی تخت جمشید را ترجمه کند؟ اصلاً به ذهنتان خطور می کرد که یک جوان با دیدن چهار صفحه از نسخه خطی قدیمی اوستا جوگیر شود و 19 سال از عمر نازنینش را در هند و فرانسه به یادگیری زبان و ترجمه کتاب بگذراند و بعد از چاپ کتابش فحش بخورد؟ بخوانید و درس عبرت بگیرید:

تاریخ ادبیات ایران اثر ادوارد براون- جلد اول

EBVol01

Written by Ehsan

جولای 10, 2009 at 3:41 ب.ظ

نه رسم ارم نه اسم شداد

with one comment

سوم -یا شاید دوم- راهنمایی بودم. مدرسه دهخدای استهبان. کلاس آقای اکبری بود که یادش به خیر چقدر شعر از حفظ بود. موضوع انشا “علی اکبر دهخدا” بود. طبیعی است که باید یک مرجع پیدا می کردیم برای کپی کردن. یادم می آید آن زمان کتاب “از صبا تا نیما” را به خاطر جلد قهوه ای براق و خوشرنگش و عکس هایی که از آدم های معروف و محبوب بچگی مان -مثل میرزا کوچک خان- داشت، خوانده بودم. دست های بابای آیدا قدرت عجیبی دارد در کتاب پاره کردن. درست برعکس پاهایش که خیلی کم جوراب و کفش پاره می کند. هر کتابی را که می خواند و می خوانَد، جلدش پاره می شود! این شامل کتاب آقای آرین پور هم شده بود. یادم هست یک صفحه و نیمی درباره زندگی علی اکبر خان دهخدا مطلب داشت و آخرش شعری بود که دهخدا بعد از مرگ دوستش “میرزا جهانگیر خان” گفته بود. همان شبی که به خوابش می آید و می گوید “چرا نگفتی او جوان افتاد؟”. شعر را اصلاً نمی فهمیدم. ولی ضرب آهنگ فوق العاده ای داشت که باعث می شد هر بار بخوانمش. تقریباً از حفظ بودم و کلماتش را هم -با کمک باباعلی- درست تلفظ می کردم. شروع کردم به خواندن. برای حسن ختام انشا: “ای مرغ سحر چو این شب تار/بگذاشت ز سر سیاهکاری…”. آقای اکبری شعر را خوب می فهمید. تکیه زده بود به صندلیش و همراه با خواندن من زمزمه می کرد. نگاهش مات مانده بود به پنجره. وسط های شعر بودم که گفت: “ولش کن. این ها که نمی فهمند” و به چهره مبهوت بچه های کلاس اشاره کرد. خودم هم البته نمی فهمیدم. نمی دانم چند سال طول کشید تا شعر را فهمیدم. ولی خوب نگاه آقای اکبری توی ذهنم مانده و حالا معنای نگاه و جمله اش را می فهمم. حالا که با هر بار زمزمه کردنش محال است اشکی به چشمم نیاید. و حسرت بزرگ دیدار بزرگ مردی که اگر روزی توانایی بازگشت در زمان را داشته باشم یکی از سه نفری است که حتماً به دیدارش خواهم رفت.
اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!

اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!

چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!

اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!

چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر!

شعر از «این جا»

Written by Ehsan

جولای 10, 2009 at 12:33 ب.ظ

ارسال شده در آقای عقل کل, روزانه

Tagged with ,

جواب

with 4 comments

از صحبت های یک پسر -یا دختر*- کنجکاو با پدربزرگش (یا مادربزرگش*):

What is Matter?
—Never mind.
—But what is Mind?
—It doesn’t matter

دختر و مادر بزرگ توی متن اصلی نبود. بابای آیدا به احترام مامان آیدا و منزل علی و فرزاد از خودش اضافه کرد :D

توضیح- از قدیم همیشه یک پسر کنجکاو از پدربزرگ باسواد و کتاب خوان سؤال های علمی اش را می پرسید و یک مادربزرگ پیر و زحمتکش در آن زمان مشغول جارو کردن و ظرف شستن بود. نقش این مادربزرگ حداکثر قصه گویی برای نوه ها بود قبل از خواب.

پی نوشت 1- در جواب روحی: این جریان استفاده از کلمه منزل به جای زن و فرزند یکی از کارهای عجیبی است که اکثر ایرانی های سنتی انجام می دهند و تنها مورد هم نیست. مثلاً صدا زدن همسر در مکان های عمومی با نام پسر بزرگ خانواده و اگر پسر نداشته باشد با هر اسمی دلش خواست مثلاً هووووی! راستش به نظر من یکی از راه های انتقاد از این اصطلاحات زبان طنز است. به نظر من طنز نمی تواند توهین آمیز باشد و معمولاً اثر بخش است. ضمن اینکه باعث می شود فراموش نکنیم هنوز افراد -حتی تحصیل کرده- زیادی هستند که از این اصطلاحات استفاده می کنند.

پی نوشت 2- در جواب الهه: در زبان انگلیسی و بسیاری از زبان های دیگر -بر خلاف زبان فارسی- در بیان مسائلی که می تواند شامل هر دو جنس -مفرد- مؤنث و مذکر باشد مشکل وجود دارد. در این موارد تقریباً همیشه از ضمایر مذکر استفاده می شود. جایی خواندم که اعتراض خانم ها در سال های اخیر -و البته کمی بیداری جامعه مردسالار- باعث شده در این موارد از هر دوضمیر He و She در نوشتن جمله استفاده شود. نقل قولی هم که در بالا نوشتم باز هم به همین شکل مردسالارانه نوشته شده بود و من سعی کردم عنصر زنانه را هم به متن اضافه کنم البته به زبان طنز (که گویا گند زدم!).

پی نوشت 3- (به سبک این مطلب) آدم است دیگر. ابزارش هم همین زبان و کلمات الکنش. گاهی چیزکی می نویسد که دوستان را بخنداند ولی گند می زند. از بد روزگار همیشه بعدش می فهمد گند زده وگرنه اصلاً گند نمی زد. دوستان به بزرگی خودشان ببخشند.

Written by Ehsan

جولای 8, 2009 at 5:48 ب.ظ

ارسال شده در روزانه

Tagged with , ,

زوربازی

with 3 comments

چند وقت قبل بحثی داشتیم با مامان آیدا درباره اینکه قدرت و حفظ آن می تواند هدف باشد؟ من می گفتم قدرت فقط وسیله است و مامان آیدا می گفت خیلی راحت می تواند به هدف تبدیل شود. آخرش هم گفت خودم را در موضع قدرت فرض کنم و کارهایی را که می توانم انجام دهم تصور کنم تا بفهمم چه لذتی دارد. بابای آیدا به صورت کاملاً جدی تصوراتش را بعد از رسیدن -فرضی- به قدرت اینجا می نویسد:

۱- دستور می دادیم یک عدد مک بوک ایر با دی وی دی درایو اکسترنال برایمان بیاورند به علاوه خط اینترنت پرسرعت بدون فیلتر.

۲- دستور می دادیم برایمان چهار عدد معلم زبان بگیرند برای آموزش هر روزه فرانسه، اسپانیش، آلمانی و عربی. ایتالیایی را یعنی هنوز تصمیم نگرفته بودیم.

۳- دستور می دادیم برایمان یک ایبوک ریدر جدید آمازون بگیرند از همان ها که صفحه بزرگ دارد. سونی هم گرفتند عیبی ندارد. بیبوک و ای اسلیک نمی خواستیم چون خودمان الان هم وسعمان می رسد اگر مامان آیدا اجازه می داد البته.

۴- دستور می دادیم یک کردیت کارد برایمان بیاورند پر از پول. بعدش امر می فرمودیم خلوت کنند. بعدش با مک بوک مان وصل می شدیم به اینترنت و هی کتاب انگلیسی از آمازون می خریدیم از نوع ایبوک البته و هی روی ایبوک ریدرمان می خواندیم.

۵- عصرها امر می فرمودیم نان سنگک تازه بیاورند با پنیر تبریز و ریحان تازه البته به اضافه یک سطل ماست محلی جهت منزل و آیدا.

۶- هفته ای دو بار در هفته از آن کباب ها می زدیم که در مهمانی شام اختتامیه کنفرانس مهندسی شیمی زاهدان زدیم. خیلی خوش مزه بود.

۷- زبان مان که خوب می شد همان مرحله ۴ را با کتب زبان های دیگر تکرار می کردیم.

۸- امر می فرمودیم این راه آهن شیراز تهران را زودتر درست کنند برای دیدار خانواده به جهت ترس از هواپیما.

۹- یک عدد آزمایشگاه راه می انداختیم برای دل خودمان و هرچه ایده عجیب و غریب داشتیم پیاده می کردیم برای تولید علم. نتایجش را هم پابلیش نمی کردیم تا دل همه بسوزد.

۱۰- می گفتیم والده های خودمان و منزل را تند تند ببرند سفر حج و کربلا و غیره به جهت زیارت و البته با یک تیم پزشکی برای انواع و اقسام ویروس های زیارتگاهی. خودمان هم با منزل و آیدا و پدربزرگ ها می رفتیم تور اروپا سالی یک بار.

بابای آیدا این ها را که بررسی کرد فهمید اصلاً نیازی به قدرت ندارد:

بابای آیدا یک عدد لپتاپ لنووی ۱۵ اینچ زشت پوست کلفت دارد که از حراجی خریده. با همان موجود به اینترنت وایرلس پرسرعت دانشگاه وصل می شود و اگرچه کردیت کارد ندارد ولی به فضل الهی یک راه هایی بلد است برای دانلود کردن کتاب های خوب انگلیسی و بلکه هم فارسی. ایبوک ریدر هم اگرچه ندارد، ولی روی همان صفحه نمایش لپتاپ کتاب را می خواند. تازه چراغ را هم لازم نیست روشن نگه دارد. یک کمی چشمش می سوزد که به درک! نان سنگک و پنیر تبریز و ریحان هم که اگرچه اینجا نداریم ولی نان تست و پنیر یانگ و تربچه که هست. ماستش هم هی بدک نیست. کباب کوبیده هم که گاه به گاهی میزنیم کنار دریاچه. زبان هم که حالا وقتش را نداریم اگر حتی مشکل شیرازیتمان نبود. راه آهن هم نشد اتوبوس که هست. ناسلامتی ما خودمان عمری اتوبوسی بودیم. آزمایشگاه هم گیریم که نشد. کامپیوتر و مدلینگ و سیمولیشن که هست. کیفش هم بیشتر! مکه و کربلا هم اگر وسعمان نرسید همین  مشهد خودمان. برای پدربزرگ ها هم که «اسرخ بالا». هم فال و هم تماشا.

پی نوشت- از لینک های سمت راست وبلاگ درخواست می شود -اگر دوست داشتند- تصوراتشان از قدرتمند بودن را تحت عنوان «زوربازی» بنویسند.

Written by Ehsan

جولای 7, 2009 at 2:20 ب.ظ

ارسال شده در آقای عقل کل, برای آیدا

Tagged with ,

صبح شیرین کار…

with 3 comments

… کس به چیزی یا پشیزی بر نگیرد سکه هامان را

گویی از شاهی است بیگانه

یا ز میری دودمانش منقرض گشته

گاه گه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی

همچو خواب همگنان غار

چشم می مالیم و می گوییم آنک طرفه قصر زرنگار صبح شیرین کار

لیک بی مرگ است دقیانوس

وای وای افسوس…

«آخر شاهنامه، م. امید»

Written by Ehsan

جولای 6, 2009 at 9:13 ب.ظ

ارسال شده در روزانه

Tagged with , , ,

بابای آیدا

with 5 comments

از منظر روز پدر و باز کردن نوشابه برای خودمان و این ها…

10052009593

پی نوشت- با تشکر از دوستان بابت تبریک روز پدر. اول اینکه امیدوارم همگی زودتر لذت پدر بودن را تجربه کنید. بعد هم اینکه نقل قول معروفی هست که اهمیت روز پدر را به همه ما نشان می دهد: “روز مادر طلافروشی ها شلوغ می شوند و روز پدر جوراب فروشی ها” ;-)

Written by Ehsan

جولای 6, 2009 at 1:49 ب.ظ

ارسال شده در روزانه

Tagged with

هانس (۶)

with 2 comments

گویا پانزده دقیقه وقت خالی کنفرانسی -که اسمش یادم رفته- را به هانس می دهند تا سخنرانی کند. هانس هم مثل همیشه درباره عدم اطمینانش از نقش دی اکسید کربن در گرمایش زمین صحبت کرده بود و از مستمعین خواسته بود که اگر خودشان از این مساله مطمئن نیستند، در مقالاتشان این مساله را به عنوان یک واقعیت پذیرفته شده علمی مطرح نکنند و تنها اشاره کنند به مطرح بودن این فرضیه در محافل علمی. بعد از جلسه استاد معظم حضرت مارتین بلانت از دست هانس عصبانی شده و گویا این مساله را به شکل تندی ابراز می کند (البته هانس چیزی نگفت از حالت غمگین کودکانه چهره اش حدس زدم!).

خواستم بگویم این آدم های پرمدعای همه چیز دانی که تحمل کوچک ترین سوالی (بله فقط سوال و نه حتی عقیده مخالف) را ندارند و حرف همیشه حرف خودشان است فقط در ایران نیست که به مقام های بالا می رسند. شرشان دارد دنیا را می گیرد (یا شاید گرفته).

پی نوشت به مامان آیدا جهت اقدام- به فکرم رسید خوب است گاهی یکی همین حرف ها را به خودم هم بگوید.

Written by Ehsan

جولای 2, 2009 at 2:06 ب.ظ

ارسال شده در هانس

Tagged with , ,

درازگوش

with 4 comments

اصولاً بابای آیدا گوش هایش قابلیت دراز شدن دارد دراز شدنی! هر دروغی را هم می تواند باور کند باور کردنی! ولی گردنش را هم بزنند باور نمی کند آمار معتادان در کشور -تو بگو یکی- کاهش داشته است مگر اینکه این بیست درصد ذکر شده را بخواهند بکشند.

عزیز من توی هوا که زندگی نمی کنیم. حیف که چهار تا آدم با فرهنگ اینجا سر می زنند وگرنه…

Written by Ehsan

ژوئن 27, 2009 at 11:35 ب.ظ

ارسال شده در روزانه

Tagged with , ,

شاید بدیهی (5)

with one comment

بابای آیدا تازگی ها متوجه شده که اعتماد به نفس با پررویی -خیلی- فرق دارد. مثال هم لازم نیست.

Written by Ehsan

ژوئن 26, 2009 at 2:34 ب.ظ

ارسال شده در شاید بدیهی

Tagged with ,

شاید بدیهی (4)

with one comment

بابای آیدا هنوز که هنوز است دارد به این سوال فکر می کند که “قدرت” وسیله است یا هدف؟

Written by Ehsan

ژوئن 26, 2009 at 10:18 ق.ظ

ارسال شده در شاید بدیهی

Tagged with , ,