زندگی می‌گوید اما باز باید زیست؛ باید زیست؛ باید زیست...

آرزوی بزرگ

فوریه 9, 2010 Ehsan 2 دیدگاه

یعنی می‌رسد آن روزی که آدم‌ها وقتی علامت نقل قول می‌بینند به جای این‌که به قبلش نگاه کنند و سینه بزنند و فحش بدهند و تعریف کنند، به بعدش نگاه کنند و مغرشان به کار بیفتد؟ فکر نکنم.

خوشه‌بندی

فوریه 8, 2010 Ehsan 2 دیدگاه

یکی از فامیل‌های ما که شاگرد یک عمده‌فروش مواد غذایی است افتاده توی خوشه سوم، صاحب‌کارش توی خوشه اول.

دسته‌ها:روزانه, عجب برچسب‌ها

گذرنامه وطنی

فوریه 5, 2010 Ehsan 10 دیدگاه

بالاخره سری جدید لاست هم شروع شد و چشم ما روشن شد به گذرنامه ایرانی جلد قهوه‌ای در دستان شخصیت عراقی داستان یعنی سعید جراح. این هم عکسش. فقط الان به این فکر می‌کنم این‌ها سر فیلم‌برداری این پاسپورت را باید از یکی گرفته باشند. فکر کنم یا به طرف نگفته بوده‌اند برای فیلم‌برداری می‌خواهند یا اینکه طرف پاسپورت ایرانی را به جای عربی به تدارکات سریال انداخته. حالت سوم هم البته این است که خود مسئول تدارکات گشاد بوده و همان پاسپورت ایرانی را به جای عربی استفاده کرده. الان حالت چهارم هم به ذهنم رسید: شاید اصلن طرف فرق فارسی و عربی و ایران و عراق را نمی‌دانسته.

دسته‌ها:روزانه برچسب‌ها

Please don’t insult our intelligence

فوریه 4, 2010 Ehsan 4 دیدگاه

1- توی کتاب هری پاتر و یادگارهای مرگ یک جایی هری دروغ خیلی بزرگ و تابلویی می‌گوید به دوستانش که نتیجه‌اش شنیدن جمله بالاست از هرمایونی.

2- یک زمانی فیلم بسیار ارزشمند کما را تماشا می کردم. چرا؟ چون مجبور بودم. کجا؟ کجا غیر از اتوبوس شیراز-تهران. مسافر بغل دستی که مثل من فیلم را قبلن دیده بود و برعکس من خیلی تمایل به معاشرت داشت، تمام سعی‌اش این بود که ارزش‌ها و نکته‌های فیلم را به من نفهم، بفهماند. بگذریم از تمام ضربات آرنجش به پهلوی بابای آیدا موقع ذوق‌زده شدنش سر صحنه‌های انتقادی ظریف آقای گلزار «مثل مملکت گل و بلبله دیگه!». آخر فیلم که امیدوارم جایی غیر از اتوبوس ندیده باشیدش، مأمور فرودگاه گیر داده به آقای گلزار که در فیلم نقش یکی از نخبه‌های مملکت را بازی می‌کنند و اصرار دارد که کراواتش را –قبل از رفتن- بازکند. آقا رضا هم با انگشت اشاره به ترتیب می‌زند به کراوات و شقیقه مبارکش و می‌فرماید: «این مهم نیست، مهم اینه که داره می‌ره». نه این‌که حالا فکر کنید بابای آیدا پخی هست ها؟ نه! ولی به جان خودم توی این صحنه آن قدرها احساس «توهین شدگی» نداشتم اگر این مسافر بغلی با مشت پر از تخمه انگشت اشاره‌اش را به زور دراز نکرده بود و با شوق و هیجان پوست تخمه‌ها را که هنوز چسبیده بود روی لبش تف نکرده بود و از ته دل داد نزده بود: «دیدی چی گفت؟!».

3- دیشب قبل از پخش نود توفیقی دست داد تا گوش بسپاریم به صحبت‌های «دکتر سعید زیباکلام». بعدش هم که دروغ‌های آن دو تا فوتبالیست پخش شد. آخرش هم صحبت‌های کریم باقری بود. بابای آیدا معتقد است جامعه ما به افرادی با طرز صحبت و نوع پاسخ‌گویی کریم به شدت نیازمند است.

دسته‌ها:روزانه

پیر معرفت

فوریه 3, 2010 Ehsan 4 دیدگاه

یکی با سرچ «پیر معرفت» توی گوگل رسیده به این وبلاگ. خواهش می‌کنم.

دسته‌ها:روزانه برچسب‌ها

گشادزدگی

فوریه 2, 2010 Ehsan 5 دیدگاه

هانس می‌گفت: «یک بار در دوران جوانی‌ام (بگو سی سال پیش) بِرد(1) آمده بود هلند برای ارائه یک دوره کوتاه پدیده‌های انتقال. ما هم شرکت کرده بودیم. همین که آمد سر کلاس شروع کرد به هلندی کامل و بدون لهجه صحبت کردن. گاهی ترجمه هلندی کلمات تخصصی انگلیسی را از ما می‌پرسید. کلماتی به هلندی می‌دانست که اصلن به ذهن ما نمی‌رسید!».

(1) R. B. Bird: خدای پدیده‌های انتقال. از نویسندگان کتاب مقدس پدیده‌های انتقال. از سال 50 تا 51 در هلند پست‌داک می‌خوانده و در همین مدت زبان هلندی را کامل یاد گرفته.

این خاطره بالا را نوشتم تا بگویم همه مشکل از گشادی است عزیزان. اگر مرحوم آل احمد -که آن زمان نفهمیده بود چه می‌گوید- نوشت «غرب‌زدگی می‌گویم همچون وبازدگی» امروز بابای آیدا می‌گوید «گشادزدگی می‌گویم همچون وبازدگی». همین گشادزدگی است که باعث شده کامنت‌ها را جواب ندهم و کم کامنت بگذارم و کم بنویسم. شرمنده!

بدرود پیرمرد تنها

ژانویه 29, 2010 Ehsan 6 دیدگاه

نمی‌دانم چه رمزی است در خداحافظیت درست در شبی که خواندن «فرانی و زویی» را شروع کردم. به قول بر و بچه‌ها حتمن قسمت بوده! خواستم بگویم برایت که امروز وقتی توی گوگل نیوز -که فکر نکنم بدانی چیست- جستجویت کردم، یکی از لینک‌های صفحه اول به جای عکس خودت که خیلی هم پیدا نمی‌شود، عکس پشت جلد “The catcher in the rye” را گذاشته بود. برو حال کن پیرمرد. خانواده‌ات برای احترام به خلوت خودخواسته‌ات مراسم هم برایت نگرفته‌اند. آن عکس پشت جلد را تحمل کردم ولی این خبر دومی را که دیدم خیلی حسودیم شد. خوش به حالت. فکر کنم آمار رفتنت را هم داشتی از قبل. خوت گفته بودی. حتمن یادت هست. همان جا که هولدن می‌خواست از پِنسی برود. توی یوتیوب دیدم همکلاسی قدیمیت گفت هولدن کافیلد خودت بودی. یادت هست چه حالت گرفته بود وقتی می‌خواستی بروی از پِنسی؟ که سخت است برای همیشه رفتن؟ که برگشتی برای خداحافظی؟

I was trying to feel some kind of good-by. I mean I’ve left schools and places I didn’t even know I was leaving them. I hate that. I don’t care if it’s a sad good-by or a bad good-by, but when I leave a place I like to know I’m leaving it. If you don’t you feel even worse

سعی می‌کردم یه جور حس خداحافظی بگیرم. منظورم اینه که تا حالا از مدرسه‌ها و جاهایی رفتم که حتی نمی‌دونستم دارم ترکشون می‌کنم. از این کار متنفرم. برام مهم نیست که خداحافظی غمگین یا بدی باشه، فقط وقتی از جایی می‌رم دوست دارم بدونم دارم ترکش می‌کنم. اگه ندونی حالت از اینم بدتر میشه.

خداحافظیت نه بد بود و نه غمگین. ناگهانی هم نبود که گوشمان عادت کرده به شنیدنش. امیدوارم هر جایی که هستی کسی خلوتت را به هم نزند.

کمی احسان (1)

ژانویه 26, 2010 Ehsan 8 دیدگاه

هر روز برای چند دقیقه بابای آیدا را خاموش می‌کنیم و اجازه می‌دهیم احسان به گذشته نگاه کند و بنویسد تا بدانید دنیا چقدر تخمی است. این کار تا چند وقت ادامه پیدا می‌کند:

به قول علی انگار همین ده سال پیش بود. کارنامه‌ی کنکور آمده بود. همان زمان هم خواب صبح را با هیچی عوض نمی‌کردم. صف بلندی بود توی اداره آموزش و پرورش سابونات. دایی حسین حسابدار بود (قبل از بازنشستگی) و خارج از صف کارنامه‌ام را گرفت. خدا بیامرز عباس صادقی‌فر –که شش سال پیش تصادف کرد و راحت شد- سریع نگاه کرد و گفت: دوهزار و سی و دو. هیچ حسی نداشتم که خوب بود یا بد. با استفراغ مفصلی که سر جلسه کردم به هر نتیجه‌ای راضی بودم. بچه‌ها خوش شانس بودند که به سطل آشغال بیرون رسیدم، وگرنه حاجی و بقیه عمرن با بوی یک معده املت فشرده توی یک سالن قدیمی بدون تهویه هیچ جا قبول نمی‌شدند.

با علی‌رضا –پسر عمو ابراهیم- انتخاب رشته کردیم. پروتز دانشگاه تهران می‌خواند و به خاطر دوری از دوست دخترش –که خودش یکی داستان است پر آب چشم- دانشگاه شیراز را توصیه اکید می‌کرد. شروع کردم: کامپیوتر را دوست دارم. برق باکلاس است. شیمی نان دارد. مکانیک بد نیست. انتخاب از روی تخم. شاید اگر انتشار روزنامه‌ای که نتایج بورسیه‌های وزارت نیرو –که همان سر جلسه کنکور به پیشنهاد خدابیامرز عباس کدش را وارد کردم- را اعلام می‌کرد با سیستم پست تخمی سابونات که فقط دو روز در هفته روزنامه‌ها را از شیراز می‌آورد هماهنگ بود یا دوست باباعلی آشناهای کلفت‌تری توی دانشگاه شهید عباسپور(؟) داشت الان کارمند وزارت نیرو بودم و جای دیگری غر می‌زدم. شاید اگر چهار لقمه کمتر املت خورده بودم الان داشتم دکترای مزخرف کامپیوتر می‌خواندم. شاید اگر تحقیق می‌کردم یا این نرم‌افزارهای انتخاب رشته وجود داشتند رفته بودم دانشگاه تهران و ده سال زودتر با علی وکیلی دوست می‌شدم یا مثلن توی خوابگاه با هم دشمن می‌شدیم! در هر حال چند تا از درست‌ترین کارهای زندگی‌ام خواندن کتاب «انسیه خانوم» مرحوم «جعفر شهری» بود (که خیلی هم صحنه داشت و همین باعث شد بخوانمش) و خوردن یک ماهی‌تابه بزرگ املت و گوش‌کردن به کاست چرند حمیرا تا حدود دو بعد از نصفه‌شب روز قبل از کنکور. و البته این تصور غلط که با مهندس شیمی شدن توی پالایشگاه یا پتروشیمی استخدام می‌شوم و به نوایی می‌رسم.

دسته‌ها:خاطرات بابای آیدا برچسب‌ها

غم و تنهایی

ژانویه 24, 2010 Ehsan ۱ دیدگاه

“Are you ill, dear Aslan?” asked Susan.
“No,” said Aslan. “I am sad and lonely. Lay your hands on my mane so that I can feel you are there and let us walk like that.”

C. S. Lewis, The chronicles of Narnia; book 1: The Lion, the Witch and Wardrobe

سوزان پرسید: «بیماری اَسلان؟»

اسلان گفت: «نه؛ غمگین و تنها هستم. دستانتان را روی یالم بگذارید تا بتوانم حضورتان را احساس کنم و اجازه دهید در همین حال به راهمان ادامه دهیم».

سی اس لوییس، وقایع‌نگاری نارنیا؛ کتاب اول: شیر، ساحره و گنجه.

از غم و تنهایی نمی‌گویم. چون کسی نیست که نداند. فقط خواستم بگویم دستتان را از روی یالش برندارید.

رییس قبیله

ژانویه 18, 2010 Ehsan 10 دیدگاه

برای عوض شدن حال و هوا:

این خاطره یک مقدمه لازم دارد برای آن‌هایی که بابای آیدا و مامان آیدا را تا به حال از نزدیک ندیده‌اند. بابای آیدا کله گنده‌ای دارد و موهایش ژنتیکی دارد سفید می‌شود. ریشش را هم خیلی نامرتب می‌زند و نامرتب لباس پوشیدنش را اگر اضافه کنید، می‌توانید حدس بزنید که –با کمی اغراق- ده‌ سالی مسن‌تر نشان می‌دهد. البته خوب نباید فشار زندگی و ازدواج و این‌ها را هم فراموش کرد. از آن طرف مامان آیدا که پنج سال از بابای آیدا کوچک‌تر است، کلن حالت چهره‌اش –قربانش بروم- چند سالی جوان‌تر از سن واقعی‌اش است که البته باز هم نباید از تأثیرات ازدواج و این‌ها غافل شد. خودتان که بهتر می‌دانید!

تابستان پارسال که مریم فشار خونش بالا بود و بیمارستان بستری‌اش کرده بودم، یعنی این هلندی‌ها به زور بستری‌اش کرده بودند، یک دکتر هلندی جالبی مرتب ویزیتش می‌کرد به اسم دکتر دِ خِرُوت. این آقای دکتر انگلیسی‌اش به بدی بابای آیدا –که هنوز بابای آیدا نشده بود- بود البته به جز لهجه‌اش. یک بار که مریم را می‌بردیم به اتاق سونوگرافی خیلی جدی برگشت سمت من و گفت: «تو چند سالته؟» و طوری پرسید که حس کردم بار سنگینی از دوشش برداشته شد. گفتم بیست و هفت سال. نفس راحتی کشید و به همکارش نگاه کرد و با لحن آخ خیالم راحت شد گفت: ما فکر می‌کردیم خیلی پیرتر باشی و به مریم و دوباره به من خیره شد.

می‌دانید در نگاهش چه حسی دیدم؟ این‌که رییس چهل و پنج ساله و شمشیرزن  قبیله گومباگومبا با افرادش سوار بر شترهایشان به قبیله سامباسامبا حمله کرده و دختر زیبای رییس قبیله را احتمالن در یک نبرد خونین و بعد از سر بریدن پدرش به اسارت گرفته و بعد برای فرار از انتقام برادرانش به یک کشور اروپایی فرار کرده!

دسته‌ها:روزانه