میز من

تصویر میز بابای آیدا. صدای آروغ، نمایی از همکار روبرویی است که تصویرش پشت مانیتور پنهان شده. این صدا با فرکانس‌های مختلف هر چند دقیقه یک‌بار به گوش می‌رسد.

نوشته‌شده در روزانه | 4 دیدگاه

دلقک درون

یک داستان کلیشه‌ای هست که یکی رفت پیش روانپزشک و حرف زد و حرف زد و حرف زد و آخرش دکتر نگاهش کرد و گفت تو غمگینی و به یک خنده‌ی خوب نیاز داری و از قضا همین پایین یک دلقک خوبی هست که اجراهایی دارد به چه خنده‌داری و زودتر تا حالت بدتر نشده برو برنامه‌اش را ببین و یک دل سیر بخند. که بعدش یارو نه گذاشت و نه برداشت و زل زد توی چشم دکتر بدبخت و گفت من همان دلقکم و احتمالن دهان دکتر از تعجب باز مانده بود و مغزش هنگ کرده بود و این‌ها. خواستم بگویم هر آدمی در دوره‌ای از زندگی‌اش بی‌خود و بی‌جا فکر می‌کند که همان دلقک است. اسم بیما‌ریش هم هست «خود دلقک انگاری حاد» که زیر مجموعه‌ای است از جوزدگی و جوگیری.

نوشته‌شده در آقای عقل کل | برچسب‌خورده با | 8 دیدگاه

Diagnosis

دماغم می‌خاره. فکر کنم خوابم میاد.

نوشته‌شده در برای آیدا | برچسب‌خورده با | بیان دیدگاه

باز هم چرک‌نویس

برای رفقایی که کنجکاوند بدانند ما روزها در دانشگاه چه می‌کنیم و برای استاد که دوست‌دار چرک‌نویس است. توضیح این‌که از کار امروز راضی بودم.

نوشته‌شده در روزانه | 2 دیدگاه

در باب ملاحظات کلامی

یک استاد دانشگاه به یک دختر میانسال – حدود چهل ساله – پیشنهاد ازدواج داده بود و دختر به یکی از آشناها سپرده بود تا درباره آقا داماد تحقیق کند. آن آشنا رفیق ما بود و لحظه‌ای که دختر زنگ زد تا نتایج تحقیقات را بگیرد من هم پیش رفیقم بودم. این‌ها جملاتی است که دوستم به آن خانم گفت:

«ببینید خانم فلانی. من خیلی تحقیق کردم. همکاراش میگن این آقا خیلی خسیسه. خیلییییی خسیس. اخلاقشم خیلی تعریفی نداره. یعنی با هرکی صحبت می‌کنم ازش خوب نمی‌گه. دو تا بچه هم که تو خونه داره. من خیر و صلاحتونو می‌خوام. می‌دونم شما الان داری فکر می‌کنی که این استاد دانشگاهه و موقعیتش خوبه و اینا. ولی مطمئنم صلاحتون اینه که قبول نکنین».

این‌ها جملاتی بود که درباره همان تحقیق به من گفت:

«ببین مهندس. من از همه همکاراش پرسیدم. همه ازش بد می‌گن. آب از دسش نمی‌چکه. زنش مرده. دو تا بچه تو خونه داره. الانم زن نمی‌خواد. کلفت می‌خواد. یکی باشه خونه‌شو آب و جارو کنه و غذا بپزه و بچه‌هاشو تر و خشک کنه. یه موقعی‌ام اگه کارش گیر کرد بپره روش!».

کاش می‌شد خیلی حرف‌ها را به سبک دوم گفت و نوشت. آن‌طور شاید اینجا هم بیشتر به‌روز می‌شد.

نوشته‌شده در خاطرات بابای آیدا, شاید بدیهی | برچسب‌خورده با | ۱ دیدگاه

Propositions

بعدن سر فرصت توضیح می‌دهم که جریان چیست و تکمیلش می‌کنم. در این حد بگویم که تا آخر دوره دکتری حداقل ده نوشته اینطوری باید بنویسم. البته که بعدی‌ها را تایپ می‌کنم و نیازی نیست به تلاش برای خواندن دست‌خط بابای آیدا.

نوشته‌شده در آقای عقل کل | برچسب‌خورده با | ۱ دیدگاه

ته‌چین

مامان آیدا امتحان زبان داشت. من بودم و دختر و هوس ته‌چین. مرغ و برنج از شب قبل مانده بود برای آیدا و نگران غذایش نبودم. در جستجوی دستور پخت ته‌چین رفتم به دنیای وب فارسی. ته‌چین خوب باید پررنگ و پرچرب و پرمزه و پرمرغ و پرته‌دیگ باشد و البته با قابلیت چسبندگی بالا بین دانه‌های برنج. از خاله‌ام شنیده بودم که ماست ته‌چین باید چکیده باشد تا قالبی و خوش‌فرم شود. دنیای اینترنت پر بود از دستور پخت غذایی به نام ته‌چین و پر از زرده‌ی تخم‌مرغ. اسمش هم حالم را به هم می‌زد. مامان آیدا که احتمالن نزدیکش هم نمی‌شد. روز خلاقیت بود. همانی که سرهم‌بندی هم صدایش می‌کنند.

ما مردیم. به فتح میم! یعنی این‌که اگر پا به آشپزخانه گذاشتیم چنان غذا می‌پزیم که چند روزی تعطیل باشد. پس چهار پیمانه برنج ریختم و هشت پیمانه آب توی پلوپز با چند قاشق روغن زیتون. ته‌چین باید پرچرب باشد. فرضم این بود که اگر برنج خوب شله شود خوب به هم می‌چسبد. خواهیم دید که فرض خوبی بود. دو تا بسته سینه مرغ برداشتم. مامان آیدا با هر بسته برای همه‌مان غذا می‌پزد. چه می‌شود کرد که ته‌چین باید پرمرغ باشد. سینه‌های مرغ را همانطور یخ‌زده با چند تا تکه پیاز انداختم توی زودپز. تهش روغن برنج ریختم که دیرتر می‌سوزد و کم‌تر بو می‌دهد. ما مردیم. باز هم به فتح میم. همیشه مواد غذایی را طوری می‌خریم که نصفش خراب شود. ته یخچال یک ظرف ماست پیدا می‌کنم. می‌چشم. خوب ترش شده. کمی زعفران دم می‌کنم توی لیوان. یک پلاستیک فریزر می‌کشم روی لیوان و با کش موی آیدا می‌بندم. آب می‌ریزم روی مرغ و درش را می‌بندم. می‌روم پیش آیدا و غذایش را می‌دهم. حسابی گرسنه است. همه‌ی غذا را می‌خورد. صدای فس‌فس زودپز می‌آید. مرغ که پخت، درش را برمی‌دارم تا آبش بخار شود. مرغ را میریزم توی ظرف و با ظرف ماست و زعفران و رنگ زرد خوراکی -گفته بودم باید پررنگ یاشد- می‌روم پیش آیدا. مرغ را با دو تا چنگال ریش‌ریش می‌کنم. آیدا می‌آید کنارم و ناخنک می‌زند. عزیز بابا. به خودم رفته! ماست را می‌ریزم روی مرغ. زعفران و نمک و فلفل سیاه و کمی رنگ زرد اضافه می‌کنم. می‌چشم. مزه ندارد. آیدا همچنان ناخنک می‌زند. این‌بار مخلوط مرغ و ماست. دو قاشق برایش می‌ریزم گوشه بشقابش. مشغول می‌شود. نوبت ریسک است. آب‌لیمو می‌زنم به مخلوط. در روایت‌های اینترنت آمده که مزه‌ی ته‌چین باید به ماستش باشد. بیخود. باز هم آب‌لیمو می‌زنم. می‌چشم. ترش و خوشمزه شده. گفته بودم که باید پرمزه باشد. دو تا ظرف پیرکس بر‌می‌دارم. تهش را با کره‌ی مایع حسابی چرب می‌کنم. روایت بود که باید تهش زرده تخم مرغ هم باشد. پیف پیف پیف. تخم‌مرغ را به ته‌چین نزدیک هم نباید کرد. ته ظرف‌ها کمی هم زعفران دم‌کرده می‌ریزم. یک لایه نازک از همان برنج پخته داخل پلوپز میریزم ته ظرف. بقیه‌ی برنج را می‌ریزم روی مخلوط مرغ و ماست و حسابی مخلوط می‌کنم. آیدا هم عاشق مخلوط کردن است. «بده من هم بزنم بابا». مخلوط برنج و مرغ و ماست را می‌ریزم توی ظرف روی لایه برنج. کمی برنج سفید هم می‌ریزم روی مخلوط و با کف‌گیر خوب فشار می‌دهم. دختر نگاه می‌کند و خوشش می‌آید. «بذار کمکت کنم بابا». کمکم می‌کند. ظرف‌ها را می‌گذارم توی فر با دمای دویست درجه سانتی‌گراد. دو ساعتی باید همانجا بماند تا خوب ته‌دیگ ببندد و شکل بگیرد. گفته بودم. ته‌چین باید پرته‌دیگ باشد.

مریم که برمی‌گردد ته‌چین بی‌تخم‌مرغ هم حاضر است. قالبی و خوش‌فرم و پررنگ و پرچرب و پرمزه و پرمرغ و پرته‌دیگ!

نوشته‌شده در روزانه | 3 دیدگاه

لطفن بخوانید

این مطلب خبلی خواندنی است و برای ما ایرانی‌ها خیلی لازم (+). کلن همه‌ی مطالب وبلاگ «تو خیلی باهوش نیستی» خواندنی است و آموزنده. متأسفانه -یا خوشبختانه- به انگلیسی نوشته شده و اگر کسی بتواند به فارسی ترجمه‌اش کند دست مریزاد دارد.

نوشته‌شده در روزانه | 2 دیدگاه

هیچ

یک حکایتی بود در درس ادبیات که نمی‌دانم شیخ آن‌ها ابولولو فلان به شیخ ما ابوفاضل بیسار گفت مثل من به تو مثل پیمانه‌ی ارزن است به دانه‌ی ارزن. بعد شیخ ارزن پیغام داد که آن یک دانه هم تویی. ما هیچ نیستیم. بعد این‌جا معلم‌های ادبیات سر تکان می‌دادند و به خلسه می‌رفتند از شدت دندان‌شکنی و پرمغزی این جواب عرفونی. بعد یک ساعت حرف می‌زدند که همین حرف‌ها باعث شده شیخ فلان آدم گنده‌ای باشد و در تاریخ بماند و با هر جمله‌اش مریدان سر به بیابان بگذارند و این‌ها. خواستم بگویم اگر من بودم در جواب شیخ پیمانه پیغام می‌دادم «گه نخور». با عصبانیت هم نمی‌گفتم. با یک لحن بی‌حوصله‌ی به ت.خ.مم. بعد شاید شکل جدیدی از عرفان در تاریخ شکل می‌گرفت که ملت دنباله‌رو را کمتر به قا می‌داد. خودشان را هم این‌قدر به هیچ نمی‌گرفتند.

نوشته‌شده در آقای عقل کل | 3 دیدگاه

در ستایش ناامیدی

Hope is killing me. My dream is to become hopeless. When you’re hopeless you don’t care. And when you don’t care, that indifference makes you attractive.

George Costanza, Seinfeld TV series

امیدواری داره منو می‌کشه. آرزوم اینه که ناامید بشم. وقتی ناامیدی، نگران هیچی نیستی. وقتی هم نگران هیچی نباشی، همین بی‌خیالیت جذابت می‌کنه.

کاری به جمله آخر ندارم. بقیه‌اش را باید با طلا نوشت.

نوشته‌شده در روزانه, شاید بدیهی | 2 دیدگاه