هانس (12)
درباره میزان انرژی مورد نیاز در جداسازی دیاکسیدکربن از گاز حاصل از احتراق متان با استفاده از محلول آمین با هانس صحبت میکردیم. عددی که از محاسبات من به دست آمده چند برابر عددی بود که در دیگر مراجع (با استفاده از دادههای اقتصادی) گزارش شده. به هانس میگفتم که با این محاسبات حدود چهل درصد انرژی به دست آمده از متان (گاز طبیعی) صرف جداسازی و تزریق دیاکسیدکربن میشود. هانس میگفت باید عدد را گزارش کنیم و نظر من این بود که باید چند فرآیند جداسازی دیگر را هم بررسی کرد، چون گزارش این عدد به تنهایی میتواند موجب عکسالعمل افرادی شود که در زمینه CCS یا Carbon capture and sequestration کار میکنند. هانس قبول کرد و توضیح داد: «ما مهندس هستیم. وظیفه یک مهندس محاسبه و گزارش اعداد واقعی است به رییساش. اگر پارامتری را محاسبه کردیم و نتیجه دلخواه ما و دیگران نبود، این در اختیار رییس است که عدد را تغییر دهد و به عُموم دروغ بگوید. دروغگویی جزو وظایف مهندس نیست!».
از دست ندهید
دوستان گنجور رومیزی را که نصب کردهاید روی کامپیوترتان؟ خواستم بگویم به بقیه هم معرفی کنید این نرمافزار ارزشمند را مثلن با لینک کردنش با فونت بولد شده توی لینکهای وبلاگتان.
خوب
1- دو تا هم اتاقی هلندی دارم. ناتانائل و آنِکه. دومی بیماری عجیبی دارد که حتی اسمش را هم نمیدانم. از آنهایی که از هر چند میلیون نفر یکی دچارش میشود و اینها. بدنش روز به روز ضعیفتر میشود. گویا درمانی هم برایش نیست. زیاد دانشگاه نمیآید. هفتهای یک یا دو روز. غذا هم نمیتواند بخورد. فقط مایعات. این یکی گویا برای سلامتیاش خیلی مهم است. همیشه هم یکی از این سرمها که پمپ دارد و با باتری کار میکند توی یک کولهپشتی کوچک، پشتش آویزان است. بیماریش گویا ناگهانی آمده. اوایل دوره پیاچدیاش. با یک زمین خوردن ساده و شکستن دستش شروعشده و در سفری به ژاپن تشدید میشود و الان هم که ویلچرنشین است. با این همه خنده از لب این دختر دور نمیشود.
2- ناتانائل مسیحی است. بیوابستگی به هیچ زیرشاخهای (کاتولیک و پروتستان و غیره). چهره و لباس پوشیدنش آدم را به یاد بچههای مدرسه والت میاندازد. هر سوالی داشته باشی، یا کمکی بخواهی، همیشه آماده است. هر وقت آنکه میآید دانشگاه، ناتانائل همه کارهایش را ول میکند و بساط چایی راه میاندازد. آنکه با خنده میگوید: «ناتانائل همیشه مشغول کمک به منه!». صبح که از راهمیرسم، همیشه حالم را میپرسد. بعدش با اشتیاق میگوید: «اوری ثینگ ایز اوکی ویذ آیدا؟». خیلی آرام است ولی نه آنقدر که نبودش را حس نکنی. مثل امروز که نیامده و کمکم دارم نگرانش میشوم!
3- یک بخشی از کتاب کویر شریعتی هست درباره آدم خوب. شریعتی مینالد از جامعهای که آدم خوب را آدمی میداند که دیگران از دستش ناراحت نیستند. «آدمهایی که فقط به درد داماد (عروس) شدن میخورند». آدمهایی که بیخیال ظلم و ستم جامعهاند و صدای اعتراضی ازشان بلند نمیشود. اصلن سر کسی داد نمیزنند، مثلن. دغدغه حقیقتجویی ندارند. مشخصات آدمهایی که معرفی میکند شباهت عجیبی دارد به ناتانائل و آنِکه.
4- دیروز سردم شده بود. کاپشنم را پوشیده بودم که آنِکه وارد شد. گفت «اگه سردته چرا بخاریها رو روشن نکردی؟». بدنش تحمل سرما ندارد. دو تا بخاری برقی اضافی گذاشتهاند توی آفیس، نزدیک میزش. بخاریها را روشن کرد و همانطور از روی ویلچر یکیشان را هل داد طرف میز من. عصر که از آزمایشگاه برگشتم این یادداشت روی کامپیوترم بود:
Hi, I already switched off the heater (4:30 pm). Please don’t hesitate to turn them on. Anneke
5- دیشب با مریم زور میزدیم آدمهایی را به خاطر بیاوریم در بین کَس و کار خودمان، از همان جنسی که دکتر شریعتی از نامیدهشدنشان به عنوان انسان خوب ناراضی است. کسی به یادمان نیامد.
6- آدمهایی از این جنس مثل لنگرند. یک لنگر انسانی. میتوانند گروه بزرگی از انسانها –خانواده، دوستان، مدرسه، دانشگاه، حتی شهر و کشور- را در هر موج و باد و طوفانی، به سلامت و در آرامش نگهدارند. آدمهایی هستند که حتی در برابر بزرگترین حرمت شکنان هم حریمشان حفظ میشود. بیادبها در حضورشان مودبند. تصمیماتشان –فارغ از درستی و نادرستی- به سمت صلح و صفا و آرامش است. سخت در اشتباهید اگر فکر کنید که همه اینها مفت و با بیخیالی به دست آمده! این آدمها برای ایجاد آن فضا از خودشان، از جانشان، از هستیشان مایه میگذارند.
7- خواستم به اینجا برسم که بگویم آقای دکتر شریعتی عزیز! اول اینکه غلط کردی حرف مفت زدی! (منصف باشم. غلط کردم که فکرنکرده از این حرفت خوشم آمد). دوم اینکه نمیدانم وقتی آن حرفهای قشنگ را مینوشتی، چند تا نمونه واقعیش را می توانستی اسم ببری در زمان خودت؟ حالا بدان و آگاه باش که تخمشان را ملخ خورد!
چشمزخم
اگر فرزند شما چند وقت بعدتر –میتواند از چند ساعت تا چند هفته متغیر باشد- از یک میهمانی، سفر، گردش، یا هر جای دیگری که در معرض خطر دیدهشدن توسط چشمهای شور دیگر انسانها باشد، بیمار شد، به احتمال قریب به یقین چشم خورده است. وقتی بچه چشم خورد برای خوب شدنش باید –دقت کنید «باید»- از روش زیر استفاده کرد:
یک عدد تخم مرغ را گرفته به تن بچه میمالیم. بعد با یک تکه زغال (ذغال؟) روی تخم مرغ خط میکشیم. هر خطی به نیت یکی از کسانی است که حدس میزنیم در بازه زمانی قبل از بیمار شدن که میتواند از چند ساعت تا چند هفته باشد، چشمشان به بچه خورده. در نهایت تخم مرغ را بین پاهای بچه بر زمین میکوبیم. بچه در اندک زمانی خوب میشود. دقت داشته باشید این روش فقط برای بیماریهای ویروسی که دوره درمان دارند جواب میدهد. در مورد بیماریهایی باکتریایی احتیاط واجب آن است که علاوه بر شکستن تخممرغ، از آنتی بییوتیک هم استفاده شود. هرچند که کار اصلی را همان تخممرغ میکند.
بخش سوال و جواب:
س- آیا راهی هست که فرد «چشمزننده» را شناسایی کنیم؟
ج- بلی! برای اینکار کافی است بعد از کشیدن هر خط، زغال را در سر و یک سکه پنج ریالی را در ته تخممرغ گذاشته و با انگشت اشاره و شست، محکم فشار دهید. اگر به شخص خاصی مشکوک هستید، مستحب است که محکمتر فشار دهید. دقت داشته باشید که این روش بارها امتحان شده و همیشه جواب داده است.
س- آیا اندازه و نوع تخممرغ در کیفیت و سرعت شفای بیمار تأثیر گذار است؟
ج- خیر!
س- آیا میتوان از چشم خوردن بچه جلوگیری کرد؟
ج- بلی! کافی است بعد از میهمانی، مخلوطی از اسفند، نمک، و زاج سفید را بر روی آتش ریخته دود آنرا به خورد بچه بدهید. در صورتی که مخلوط با صدای «جیریق جیریق» بسوزد، در همان لحظه چشمان چشمزننده در حال ترکیدن (پُلُقیدن هم گفته شده) است. اگر صدایی از سوختن مخلوط نشنیدید، به این معناست که فرزند شما چشم نخورده بوده. احتیاط واجب آن است که در موارد دیده شدن بچه توسط آدمهایی که قبلن بچه را چشم زده و به وسیله روش تخممرغ و سکه شناسایی شدهاند، حتمن دود و دم بالا را راه بیندازید. زدن به تخته هم توصیهشده که البته بیشتر سوسول بازی بوده و تأثیرش اصلن به اسفند و نمک نمیرسد.
پ.ن. شک ندارم که برخی با جستجوی کلمات کلیدی چشمزخم، شکستن تخممرغ و غیره به این نوشته میرسند و شک ندارم که از بینشان هنوز آدمهایی هستند که متوجه طنز (تلخ) بودن نوشته بابای آیدا نشوند. این پینوشت برای آنها است که بچهشان را همین الان ببرند پیش دکتر.
اینتلکچوال، طالبان، ایران، سومالی
اصولن الان وقت پست نوشتن نیست با این همه کاری که ریخته روی سرم. ولی چند تا اتفاق پشت سر هم افتاده که باید اینجا بنویسم. نتیجهگیری هم با خودتان.
1- امروز با مسوول اصلی پروژه –که لهستانی است- و دانشجویش در دفتر هانس جلسه داشتیم. بار اول بود که میدیدمشان و گویا در جلسات قبلی پروژه که هرکدامش را به دلیلی از دست داده بودم، هانس –طبق عادتش- کلی از بابای آیدا تعریف کرده بود. استاد لهستانی هم خواست حالی بدهد و گفت: «توی پیشرفتهای جدید علمی که نگاه میکنم همیشه اسم ایران و ایرانیها هست و این با توجه به ایزوله بودن شما از دنیا خیلی جالب است». هانس واقعبینانه اضافه کرد: «یکی از همکاران ایرانی همیشه به شوخی میگوید، مهمترین محصولی که ایران تولید و به دنیا عرضه میکند، اینتِلِکچوال است».
2- همان استاد لهستانی از مقررات سختگیرانه موسسهشان میگفت برای پژوهشگران مهمان. برای روشن کردن موضوع گفت: «البته نباید الان از این مثال استفاده کنم، ولی اینها فکر میکنند این دانشجوی مهمان لهستانی که لبخند بر لب مشغول انجام آزمایش است، احتمالن باید عضو طالبان باشد» و به من خیره شد. هیچی نگفتم.
3- یک آقای سفید با یک دانشجوی تیرهپوست به سمت من و حمید –که بیرون دفتر هانس صحبت میکردیم- آمد و آدرس یکی از بخشها را پرسید. آدرس را که دادیم گفت: «اهل کجایید؟». گفتیم ایران. به دانشجوی کناریش اشاره کرد و گفت «حدس میزنید این اهل کجاست». حمید گفت آفریقا! آقای سفید گفت: «خب مشخص است. ولی کجای آفریقا؟» و اضافه کرد: «سومالی! میدانید سومالی کجاست؟». بعدش چند تا شکلک خطرناک بودن و اینها از خودشان درآوردند و رفتند سمت آسانسور!
4- استاد لهستانی موقع خداحافظی گفت: «کریسمس مبارک. البته میدانم که شما کریسمس ندارید. ولی حتمن چیزی شبیهاش دارید». وقت جواب بود. گفتم: «سال نوی ما اولین روز بهار است. وقتی طبیعت زنده میشود. ما زندگی را جشن میگیریم». جمله آخری را دروغ گفتم.
آیدا و مامان
- بابا کو آیدا؟
- نیش!
- کجا رفته؟
- دَدَر!
——-
اینطوریهاست که یک بچه فسقلی هم میفهمد بابا هر روز در دانشگاه چه میکند!
تضاد
چه بسیارند تضادهای دلنشین و زیبا؛ چه بسیارند تضادهای گوشنواز؛ و چه بسیارند تضادهای خوشمزه؛ به خوشمزهگی تضاد شور و شیرین بسکویت ترد نمکی و فانتای بعدازظهرهای دانشگاه (یا به قول آیدا دَدَر)!
سهم من
این نوشته را فقط از این جهت مینویسم که توضیحی باشد بر صحبتهای یک دیوانه با این مضمون:
“الان کارخانهها محصولات دیگری تولید میکنند. ولی اگر نیاز داشتیم در یک هفته تغییراتی میدهیم و بنزین تولید میکنیم”.
1- یک زمانی هست که شما کارخانهای دارید که زیرشلواری راهراه مدل پای منقل تولید میکند. بعد در عرض یک هفته تغییر کاربری میدهید و با نغییر اندازه پاچهی شلوارها، خط تولید را تغییر میدهید به شورت ماماندوز. این کار -با در نظر گرفتن ابعاد کارگاه- احتمالن ممکن است.
2- بنزین از تصفیه نفت خام تولید میشود. این را همه میدانیم. نکتهای که شاید ندانیم این است که طراحی یک پالایشگاه بر اساس مقدار و مشخصات خوراک ورودی انجام میگیرد. اصولن برجهای تقطیر را نمیتوان با خوراکی -خیلی(1)- کمتر یا بیشتر از خوراک طراحی، به کار گرفت. در صورت به کار گیری هم محصولات تولیدی به اصطلاح آف اِسپِک میشود و به جز در مواردی خاص که با فرایند مخلوط کردن میتوان محصول قابل عرضه به بازار تولید کرد، نمیتوان با دبی (حجم خوراک ورودی در واحد زمان) خیلی بالاتر از دبی طراحی، برجها را وارد فرایند کرد. حتی تغییراتی مختصر در مشخصات نفت خام ورودی -بسته به سیستم کنترل برج که بیشتر کنترل دماست- باعث به هم خوردن مشخصات محصول خروجی میشود. برای استفاده از یک برج تقطیر در شرایط فرایندی جدید، نیاز به شبیهسازی، طراحی مجدد سیستم کنترل، و بهینهسازی پارامترهای عملیاتی برج است. این کار از نظر من و به احتمال زیاد از نظر بسیاری از مهندسین فرایند، کاری نیست که در یک هفته انجام شود. یادم میآید در دوران کارآموزی، گروهی که روی بهینهسازی پالایشگاه آیادان کار میکرد چندین بار شبیهسازی پالایشگاه را -در شرایط مختلف- انجام داده بود و البته به نتیجه مطلوب هم نرسیده بودند. از توضیح مسایلی مثل زمان لازم برای start-up یک پالایشگاه صرفنظر میکنم. ضمن اینکه فراموش نکنیم کارخانهای نیست که امروز محصول دیگری داشتهباشد و فردا با تغییر کاربری بنزین تولید کند.
3- بسیار بسیار مهم است که یک انسان پیش از رسیدن به یک سمت مهم، تفاوتهای شورت ماماندوز، بنزین، زیرشلواری راهراه و برج تقطیر را بداند. لازم است دیگر آدمها هم این تفاوت را بدانند تا خام این مزخرفات نشوند.
(1) در متن از لغت “خیلی” استفاده کردم که “کیفی” است. در اینجا میتوانیم فرض کنیم مقدارش هست مثبت و منفی ده تا بیست درصد.
از خستگی
1- شده وقتی اصلن گشنهتان هم نیست، ولی دائم هوس خوردن دارید؟ یک چیزی مثل ویار حاملگی ولی از نوع مردانه. الان بابای آیدا همانطوری شده.
2- من فکر میکردم این همکار تازه چینی (سر جدم منظوری ندارم از ذکر ملیتش) وسط چت کردنهایش که چینگلیش هم نیست، خود چینی است، و البته وسط فیسبوک بازی که تازه اضافه شده، گاهی کار هم میکند. این را از صفحه ورد متوجه میشدم. امروز دقیقتر نگاه کردم دیدم همانجا هم چینی تایپ میکند.
3- آن قضیه تلقتلق چت کردن همان همکار بالایی را یادتان هست؟ اضافه کنید گوش جان سپردن به آهنگهای احتمالن پاپ چینی از هدفونش. چنان صدای این هدفون بلند است که –به قول سید پرواس که خیلی حساس بود به این قضیه- صدای موزیک از توی دماغش میزند بیرون.
4- به جان خودم هیچ حس بدی نسبت به این همکار ندارم. این نوشته هم اگر تند به نظر میرسد به خاطر خستگی خودم است و البته این عذاب وجدان که چرا نمیگویم اینجا جای چت کردن نیست. نمیگویم به همان دلیل که کسی به خودم نگفته اینجا نباید وبلاگ بنویسم!
5- نوشتهها را پرینت گرفتم ببرم خانه. اینجا جای کار نیست. همه شما را تا دیدار امشب به خدای بزرگ میسپارم.
