بایگانی

بایگانی برای دسامبر, 2008

خانم مهندس

دسامبر 25, 2008 Ehsan 6 نظر

minoo2تقدیمنومچه (به قول صادق هدایت): این داستان-خاطره به مناسبت میلاد مسیح و میلاد دوباره وبلاگ “دربه دری های من” تقدیم می شود به “محسن“. هرچند که اگر هیچ یک از این دلایل هم نبودند باز هم به خودش تقدیم می شد!

“من اولین دانشجوی دختر دانشگاه شیراز بودم”. ترجیع بند سخنرانی های اولین دختر دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه پهلوی همیشه همین جمله بود. آن زمانی وارد دانشگاه شده بود که پنج ساله فوق لیسانس پیوسته می دادند. درسش که تمام می شود همان جا می ماند و تدریس می کند. “مبانی مهندسی پتروشیمی و پالایش”، “مبانی مهندسی پلیمر”، “شیمی فیزیک” و البته آزمایشگاه. انقلاب می شود و دانشگاه ها اسلامی می شوند. شایع بود که خانه نشینی را به پوشیدن مقنعه ترجیح داده. سر کلاس های ما هم مقنعه نمی پوشید و روسریش را همیشه کراواتی گره می زد. نمی دانم چرا ولی همیشه فکر می کردم که سرجهازی دانشگاه شیراز بوده و نمی خواسته اند دورش بیندازند. سر کلاسش محل انجام کارهای متفرقه بود. حاج علی را خوب یادم است که “دکتر ژیواگو” می خواند. “بعضی ها سر کلاس خودشون که درس گوش نمی دن هیچی، تا چند ردیف اطرافشونم نمیذارن کسی گوش بده”. نمی دانم چطور خنده ام را دیده بود. مطمئنم که حافظه خوبی داشت. سر امتحان میان ترم “پالایش” چندبار -خیلی جدی- نگاهم کرد. پیامش روشن بود: “فکر تقلب را از سرت بیرون کن بچه”. نمی دانست سرم هم اگر می رفت تقلب نمی کردم.

نگاهش به دخترهای کلاس همیشه آنقدر مثبت بود که تقلب کردنشان را نبیند. نمره امتحان را اعلام نکرده بود و برگه ها را از ماکزیمم به مینیمم چیده بود. هر پسری که برای پرسیدن نمره اش می رفت یک بار نمرات بالا -که طبعاً همه دختر بودند- را از جلوی چشمش رد می کرد تا نمره اش را نشانش دهد. و چه لذتی می برد از این کار! “بیست تای اول همه دخترن”.

موقع نوشتن با گچ همیشه ناخنش را روی تخته سیاه می کشید. صدایش مو به تن همه سیخ می کرد!

کار “حشمت” مارمولک را هیچ وقت یادم نمی رود. نمره می خواست و رفته بود سراغش. “مشکل داشتم خانم مهندس”. چه مشکلی؟ و حشمت خاموش نگاهش کرده بود. “مشکل عاطفی داشتی؟”. خانم مهندس را با جواب مثبتش به گریه انداخته بود و نمره اش را هم گرفته بود. خیلی احساساتی بود. “بچه ها اگر مشکل غیر درسی هم داشتید به من سر بزنید”. و حشمت که با چه لذتی جریان را تعریف می کرد.

مطمئنم که این پسر فقط تقلب کرده“. و محسن بالاترین نمره اش را از دانشکده مهندسی گرفت.

“مطمئنم که از هر کدام از این درس ها در آینده استفاده کنیم از این پلیمر مزخرف هیچ استفاده ای نمی کنیم”. مهندسی پلیمر برایم تخصصی تر از آن بود که بتوانم تصور وارد شدن در حوزه اش را هم داشته باشم. آن هم با سه واحدی که خود خانم مهندس هم -شاید- خوب نمی توانست بفهمد.

ترم سوم دوره فوق لیسانسم بود. کامپیوتر نداشتم و غرور جوانی نمی گذاشت از خانه پولی بگیرم. “یه پروژه شبیه سازی به تورم خورده. میتونی با راکتور پلیمریزاسیون کار کنی؟”. محمد آدمی نبود که پروژه هایش را با کسی شریک شود. معلوم بود که کارش گیر کرده. گفتم خبرت می کنم. هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم تمامی مفاهیم واکنش های زنجیره ای پلیمری را بدانم. یک میلیون و صد و بیست و پنج هزار تومان نصیبم شد و کامپیوتر را خریدم. مهم تر این که اولین پروژه کاری ام با آموخته های درس “خانم مهندس مینو نعمت اللهی” بود.

موخره- آورده اند که پادشاهی فرزند کوچکش را بسیار دوست می داشت و سبب حسادت فرزند بزرگترش شد. برادر توطئه ای اندیشید و شاه را به کشتن برادر کوچکتر واداشت. شاه در اندیشه کشتن بی صدای فرزند، جلاد را به خزانه فرستاد و امر کرد که اولین نفری را که بعد از تو به خزانه آمد گردن بزن. پس فرزند کوچک را به بهانه ای راهی خزانه کرد. پسر در راه رفتن به مجلس درسی رسید و نصیحت استادش را به خاطر آورد: “هرگاه به مجلس درسی رسیدی کارهایت را فراموش کن و به درس استاد گوش فرا ده؛ و اطمینان داشته باش که روزی به کارت خواهد آمد”. پسر فرمان پدر را از یاد برد و در مجلس درس نشست. از آن سو برادر بزرگتر از فرستاده شدن برادر کوچکتر به خزانه با خبر شد و در طمع زر سراسیمه خود را به خزانه رسانید و سرش بر باد رفت.

پی نوشت- روش درس دادن “مارخو خریتسن” استاد درس شبیه سازی مخزن مرا به یاد خانم مهندس انداخت و باعث نوشتن این پست شد. همان صبر و حوصله و همان انرژی. دنیای کوچکی است.

بچه های مدرسه تی یو دلفت

دسامبر 18, 2008 Ehsan 2 نظر

etگاهی توی جلسات و کلاس ها اتفاقات جالبی می افتد که سعی می کنم گوشه دفتر یادداشتش کنم. چند تایش را -با ذکر نکته اخلاقی!- مهمان بابای باشید:

1- استاد درس seismic data processing که یک پیرمرد بازنشسته هلندی است و چندباری هم به ایران سفر کرده گفت: “توی روزنامه خوندم که تیم پرسپولیس مربیش رو که یه آمریکایی بوده از دست داده”. باور می کنید که خودم هنوز در جریان ماجرا نبودم؟! حرفش مقدمه ای شد تا کل ماجرای باشگاه داری دولتی و عدم ثبات مدیریت و تاریخچه باشگاه های پرسپولیس و تاج و دلایل محبوبیتشان را برایش بگویم.

نکته اخلاقی- وقتی نمی توانید در مورد مسایل غیر درسی، انگلیسی را خوب و روان صحبت کنید، آبروریزی نکنید. کسی مجبورتان نکرده!

2- یک ضرب المثل معروف (؟) هست که می گوید:

English language was born in England, sicked in America, and died in India

برای بابای آیدا این جمله از حالت گنگ و تئوری خارج شده و در اعماق وجودش -به خصوص بخش آخر- نفوذ کرده است.

امروز سر کلاس Numerical reservoir simulation هر بار که این دانشجوی هندی عینکی با لهجه عجیبش سوال می کرد دو تا از دخترهای هلندی به هم نگاه می کردند و می خندیدند. چهار بارش را خودم کنترل کردم!

نکته اخلاقی 1- از چی می ترسی؟ لهجه ات از این هندی که بدتر نیست. سوال کن بچه!

نکته اخلاقی 2- هر وقت توانستی بدون مشکل حرف های این دانشجوی هندی را بفهمی می توانی در زمینه زبان انگلیسی ادعای خدایی کنی.

3- سه شنبه گذشته با هانس بخشی از مقدمه مقاله را که شامل دلایل انجام پژوهش بود می نوشتیم. در تمام طول نوشتن، تأکید هانس بر روی حذف میزان زیادی از دی اکسید کربن به عنوان یکی از ویژگی های کلیدی کار ما بود که می تواند بر گرمایش عمومی زمین موثر باشد. وقتی نوشتنش تمام شد هانس یک بار با دقت نوشته ها را باز خوانی کرد و گفت: “خیلی خوبه. می خواستم مطمئن بشم که در هیچ جای مقاله به اشتباه گرمایش عمومی زمین را تأیید نکرده باشم”. توضیح اینکه یکی از دلایل اصلی اختصاص بودجه به این پروژه تلاش برای حذف دی اکسید کربن و تولید سوخت پاک هیدروژن است!

نکته اخلاقی 1- “اگر برای من آب ندارد، برای تو که نان دارد”.

نکته اخلاقی 2- به ما چه که کل فرضیه “گرمایش زمین بر اثر افزایش دی اکسید کربن در اتمسفر” بر یک “نادانسته علمی*” بنا شده. آدم عاقل که نان خودش را آجر نمی کند. مخصوصاً نان چربی که در اتحادیه اروپا پخته شده باشد.

*پی نوشت- با افزایش غلظت CO2 در جو، میزان جذب برخی از طول موج ها در آن افزایش می یابد. این افزایش میزان جذب برای غلظت های بالای CO2 قابل اندازه گیری نیست. اگر فرض کنیم که با افزایش غلظت CO2 در جو میزان جذب هم افزایش می یابد، می توانیم گرمایش عمومی را تأیید کنیم. یعنی اگر کاملاً خطی فکر کنیم! شاید یکی از دلایل عدم مخالفت پژوهشگران با این فرضیه همین بودجه های کلان تحقیقاتی دولت های بزرگ باشد.

دیدار شبانه با بروس لی در اتوبوس

دسامبر 12, 2008 Ehsan 3 نظر

karate_logoتذکر اول- این ماجرا عین واقعیت است؛ ولی بابای آیدا از همین جا اعلام می کند که هرگونه برداشت سیاسی از این مطلب به شدت ممنوع بوده و شیطان شخصاً فرد برداشت کننده را مورد عنایت قرار خواهد داد.

تذکر دوم- فرستادن لینک این مطلب به سایت های بالاترین و دنباله اکیداً ممنوع می باشد. این خاطره را به صورت اختصاصی برای دوستانی که اینجا را می خوانند می نویسم.

کارهایم را جمع و جور کرده بودم و می خواستم برگردم استهبان. یادم نیست دقیقاً کی بود. ولی سردی هوا یادم است. اواسط پاییز یا اواخر زمستان بود. با مترو رفتم ترمینال جنوب و اولین اتوبوس در حال حرکت را سوار شدم. نمی دانم چقدر با اتوبوس مسافرت کرده اید؛ اگر به اندازه بابای آیدا با اتوبوس مسافرت های بالای ده ساعت رفته باشید حتماً تأیید می کنید که بدترین و زجرآورترین بخش زمانی است که توی اتوبوس نشسته ای و مرتب به ساعت حرکت روی بلیط و ساعت روی دستت نگاه می کنی. برای اینکه دچار این شکنجه نشوی بهترین راه سوار شدن اتوبوس های در حال حرکت است. اتوبوس جای خالی نداشت و رفتم نشستم صندلی آخر که چسبیده بود به شیشه عقب اتوبوس و پشتیش هم نمی خوابید. برای من که توی اتوبوس نمی توانم بخوابم تفاوتی نداشت. عوارضی قم را که رد کردیم راننده نگه داشت تا صندلی بغل من را هم با یک مسافر گذری پر کند. یادم است که مسافر کنار جاده خیلی زیاد بود و یکیشان تمام راه را تا توقف اتوبوس دوید و خودش را پرت کرد توی ماشین. مرد لاغر میانسالی بود با ریش کوتاه و مرتب، کاپشن چرمی، شلوار پارچه ای و عینک مدل خرخوانی -البته از نوع باکلاسش. شاگرد شوفر صندلی خالی کنار من را نشانش داد. “سلام حاج آقا”. بچه هایی که بابای آیدا را از نزدیک می شناسند خوب می دانند که معمولاً هر دو سه ماه یک بار ریشش را می زند و آن زمان هم یادم است که آخرهای پریود ریشم بود! سلام کردم. کمی گرفته به نظر می رسید و با ریتمی آرام علتش را می گفت:

“حاج آقا الان که کنار جاده منتظر ماشین بودم یک خانم هم سمت راستم بود. پرسیدم: شما هم شیراز تشریف می برید. هیچ جوابی نداد و رفت چیزی به جوانی که کنار راه نشسته بود گفت. اونم اومد و گفت به زن من چیکار داری؟ قصد دعوا داشت و خیلی بد حرف می زد. منم جوابشو ندادم. گفتم شما درست میگی. اینجور جاها اجازه استفاده از فنون را نداریم. اصلاً”.

با خودم گفتم حتماً ناراحت بوده و خواسته جلوی من خودش را نشان دهد. بگذار کمکش کنم. پرسیدم: “فنون؟”

“بله حاج آقا. در دوره های کاراته قم شرکت می کنم.” کمی در مورد شرایطش و مدارکی هم که داشت توضیح داد که خوب یادم نیست.

معلم ورزش و پرورشی بود. پرورشی را که یادتان هست!؟ دروس حوزوی هم می خواند و عاشق قم بود. “خیلی وقته که دنبال انتقالی هستم حاج آقا. آباده هم شهر خوبیه ولی هیچ جا قم نمیشه”. از فعالیت هایی که برای بچه های مدارس روستا کرده بود تعریف می کرد. “از طریق یکی از آشناها رفتم پیش آقای پروین. شرایط بچه ها و مدرسه را که گفتم اصلا مکث نکرد. آدرس داد و گفت برو توپ و گرمکن ها را تحویل بگیر. حتی دست خط هم نداد. گفت برو بگو علی آقا گفته”.

دوره های رزمی هم برگزار می کرد. “یک بار برای علاقه مند کردن بچه ها از آقای هاشم پور -همان جمشید آریا (توضیح از بابای آیدا)- دعوت کردیم. اصلا نماز نمی خونه حاج آقا. ولی خیلی رزمی کار خوبیه”.

از خاطرات سفرهایش هم می گفت. سه تا جوان را که مزاحم یک دختر دانشجو بوده اند فراری داده بود. “دختره دیگه داشت گریه می کرد حاج آقا”. خوب آدم هم به آدم می رسد. از بخت بد یک بار که با خانواده بوده به دو تا از همان جوان ها برخورد می کند. “خودش حمله کرد حاج آقا. وگرنه ما اجازه استفاده نداریم”. جوان مزاحم را خونین و مالین کرده بود.

“وضعیت سیاسی دانشگاه چطوره حاج آقا؟”. گفتم فشار درس ها بیشتر از آن است که کسی به سیاست برسد! از وضعیت مذهبی جامعه گله داشت و قم را بهترین مکان برای زندگی می دید. چند باری سعی کردم معلومات مذهبیش را بسنجم. چنته اش چندان پر نبود. یا شاید نمی خواست چیزی نشان دهد.

“حاج آقا یادتان هست که چند سال پیش بعد از وقایع کوی دانشگاه روزنامه ها نوشتند که یک گروه آدم نقابدار دانشجوها را در خیابان می گیرند و کتک می زنند؟”. راستش چیزی یادم نبود. احساس کردم بزرگنمایی روزنامه ها بوده. گفتم “فکر می کنم همچین چیزی نبوده. احتمالاً منظورشان همان کتک خوردن دانشجوها در کوی دانشگاه بوده”.

“نه حاج آقا! خود ما بودیم…”

با همان لحن آرام و ریتم کند برایم تعریف می کرد: تهران کمی شلوغ شده بود و بچه ها تماس گرفتند که پسران و دختران جوان به اسم دانشجو توی خیابان جمع می شوند و می رقصند. سریع با بچه ها رفتیم تهران. لباس سیاه می پوشیدیم و صورتمان را هم می پوشاندیم. جلوی دختر و پسرهایی که توی ماشین یا کنار خیابان سر و صدا و بزن و برقص راه انداخته بودند می گرفتیم و مدارکشان را کنترل می کردیم. باور کنید حاج آقا که یک نفر از این ها هم دانشجو نبود. ما اصلاً به دانشجوها دست نمی زدیم. وقتی داشتیم ماشین یکی از این ها را خراب می کردیم گفت “بزنید خراب کنید. باز هم داریم”. حاج آقا شما خودت دانشجویی. دانشجو از کجا می تواند چند تا ماشین بیاورد…

چهره اش خوب یادم نیست. ولی لحن آرامش خوب توی ذهنم مانده. مدت ها بود ندیده بودم کسی این همه ایمان در صدایش داشته باشد.

انتظار

دسامبر 7, 2008 Ehsan 5 نظر

desert

مقدمه اول- اواسط تابستان 84 بود و داشتم تزم را می نوشتم. باید تا آخر تابستان دفاع می کردم. کارها روی هم تلنبار شده بود و بخش بزرگی از مطالب را هنوز ننوشته بودم. صبح آزمایشگاه بودم و شب پای کامپیوتر. مدلی که نوشته بودم هنوز حل نشده بود. بخش شبیه سازی هم که شده بود قوز بالا قوز! یک رابطه سرعت واکنش داشتم که شکل پیچیده ای داشت و نمی شد مستقیماً وارد نرم افزار شبیه ساز کرد. نیاز به نوشتن یک تابع “فرترن” بود که نهایتاً باید به صورت یک فایل دی-ال-ال ترجمه می شد و می توانستم لینکش کنم به نرم افزار مورد نظرم. فرترن نمی دانستم، ولی به کمک “محمد همتی” -از بچه های ارشد فرایند که الان دانشجوی دکتری است- کدش را نوشتم و به هر بدبختی بود کمپایل کردم. ولی هر کار می کردم لینک نمی شد که نمی شد. استادم چیزی از کامپیوتر نمی فهمید و کمکی نمی توانست بکند. رفتم سراغ یکی از اساتیدی که آخر خط برنامه نویسی و شبیه سازی بود. یک روز آزمایشگاه را تعطیل کردم و رفتم دانشگاه سراغش. حل مشکل من حداکثر 5 دقیقه زمان می خواست و با شناختی که از شخصیت استاد مربوطه داشتم مطمئن بودم که راه حل را پیدا می کنم. نزدیک ظهر بود. وارد اتاقش که شدم با یکی از بچه هایی که چند ماه قبل فارغ اتحصیل شده بود گپ می زدند. اجازه خواستم و سوالم را مطرح کردم. با یک سوال به استقبالم آمد: استاد راهنمایت کیست؟ دکتر …. جوابم را داد: متأسفم. دانشجویان ایشان زیاد به من مراجعه می کنند و چون به قبلی ها جواب نداده ام به شما هم جواب نمی دهم تا عدالت رعایت شود. باز هم خواهش کردم ولی راضی نشد.

فکر می کنید عکس العمل من چه بود؟ مستقیم رفتم خوابگاه. هیچ کس توی اتاق نبود. تا خود شب گریه کردم. آن قدر گریه کردم که خوابم برد.

مقدمه دوم- چند وقت پیش یکی از بچه های ایرانی که روی انرژی ژئوترمال کار می کند تعریف می کرد که برای رفع یک مشکل شبیه سازی رفتم سراغ هانس. خیلی هم عجله نداشتم و فقط رفته بودم وقت بگیرم. هانس گفته بود همین امروز عصر. و اضافه کرده بود: “بچه های ایرانی معمولاً تعارف می کنند. اگر عجله داری زودتر بیا”.

مقدمه سوم- دوستی داشتیم که معلومات علمی خوبی در زمینه رشته تحصیلی اش داشت. معلوماتی که او را -در آن زمینه خاص- بالاتر از اطرافیانش قرار می داد. یک دانشجوی زبر و زرنگ هم بود که همیشه دور و بر آن دوست می پلکید و وقت و بی وقت سوالاتی را که برایش بهره های مالی قابل توجهی داشت از او می پرسید. بچه ها همیشه نصیحتش می کردند که “این آدم از تو سوء استفاده می کند. انتظاراتش بیش از حد معمول است.” و او همیشه جواب می داد “وقتی من می توانم سوال کسی را جواب دهم باید جواب دهم. این انتظاری نیست که او از من دارد؛ توقعی است که خودم از خودم دارم”.

مقدمه ها طولانی شدند. اصلاً قصد مقایسه آن استاد با این استاد را ندارم. آن لحظه یکی از تلخ ترین تجربیاتی بوده که در تمام زندگی داشته ام. خیلی تلخ. شاید خیلی مسخره به نظر برسد. شاید برای دوستانم که مرا می شناسند اصلاً قابل باور هم نباشد. مگر امکان دارد که این بابای آیدا که آخر سیب زمینی است برای چنین موضوع مسخره ای گریه کند! باور کنید که ممکن است.

بارها به آن لحظه اندیشیده ام و هر بار فقط یک دلیل برای آن تلخی یافته ام: انتظار.

ما -همه ما- انتظاراتی از دیگران داریم که بسته به میزان صمیمیت و شناختی که از شخصیت و توانایی آن دیگری داریم متفاوت است. ولی -به جز آدم های مرده- کسی را نمی شناسم که هیچ انتظاری از اطرافیانش نداشته باشد. من دانشجو از یک استاد نه به این عنوان که وظیفه شغلیش پاسخ به دانشجو است و به خاطرش حقوق می گیرد بلکه به عنوان یک استاد -به معنای کامل کلمه- به عنوان کسی که دانشی دارد و به حرمت مکانی که در آن است -دانشگاه- باید و باید پاسخم را بدهد انتظار یاری داشتم. نگرش آن دوست مقدمه سوم هم در این انتظار من بی تأثیر نبود. جواب گرفتن از یک استاد را نه انتظاری که من از او به عنوان یک دانشجو دارم که جوابم را بدهد؛ بلکه به صورت انتظاری که او از خودش دارد که جواب من را در هر شرایطی بدهد می دیدم. و این انتظار بیجا و اشتباه من بود که آن لحظه تلخ را آفرید.

اما مرز این انتظارات کجاست؟ برای بابای آیدا تلخ ترین لحظاتش -که کمتر از انگشتان یک دست است- همیشه با همین انتظارات نابجا شکل گرفته و همین تلخی ها باعث شده که انتظاراتش از دیگران -حتی عزیزترین کسانش- به حداقل برسد. منظور بابای آیدا این نیست که از دوستان و عزیزانش هیچ درخواستی نمی کند؛ منظورش این است که اگر به تلخ ترین شکل هم خواسته اش را رد کنند هیچ تأثیر بدی بر بابای آیدا نمی گذارد. و همین است که بابای آیدا را رنج می دهد.

غم وشادی زندگی ما را می سازد. بابای آیدا مثل ایرانیان باستان خدا را شکر می کند که شادی را آفرید. ولی اعتقاد دارد که نبود -و حتی کمبود غم- آدم را به سیب زمینی -و چه بسا شلغم- تبدیل می کند. این غم وقتی از دل می رود که انتظارت از دنیای اطرافت به صفر برسد.

همه این ها را نوشتم. ولی نمی توانم -و نباید- کتمان کنم که تلخی آن خاطره اول هنوز گوشه قلبم هست. همین تلخی است که امیدوارم می کند.

پ.ن- جالب اینجاست که بعدتر فهمیدم آن استاد عزیز اصلاً جواب آن سوال را نمی دانست. جوابش را آخرش خودم پیدا کردم. خرجش هم سه شب  تا صبح خیره شدن به صفحه مانیتور بود.

تدبیر و تقدیر

دسامبر 1, 2008 Ehsan 1 comment

desmondanger2x23…”جان” در جواب “دزموند” که پرسید: “چرا ایمانت را به این شمارشگر و دکمه از دست دادی؟” گفت: “من به کارم ایمان داشتم و باعث مرگ پسری شدم که فکر می کرد می دانم چه می کنم. حتی زمانی که خونش روی دست هایم بود آمدم بالای این دریچه و با گریه التماس می کردم که دیگر چه کار باید بکنم. همان لحظه نوری از پنجره شیشه ای خارج شد و من فکر کردم این یک نشانه است. در حالی که احتمالاً تو چراغ دستشویی را برای قضای حاجت روشن کرده بودی!”…

پ.ن. 1- بخشی از سریال Lost به روایت حافظه بابای آیدا. ادامه اش را خودتان ببینید.

پ.ن. 2- عجب گرفتاری شدیم ما