خانم مهندس
تقدیمنومچه (به قول صادق هدایت): این داستان-خاطره به مناسبت میلاد مسیح و میلاد دوباره وبلاگ “دربه دری های من” تقدیم می شود به “محسن“. هرچند که اگر هیچ یک از این دلایل هم نبودند باز هم به خودش تقدیم می شد!
“من اولین دانشجوی دختر دانشگاه شیراز بودم”. ترجیع بند سخنرانی های اولین دختر دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه پهلوی همیشه همین جمله بود. آن زمانی وارد دانشگاه شده بود که پنج ساله فوق لیسانس پیوسته می دادند. درسش که تمام می شود همان جا می ماند و تدریس می کند. “مبانی مهندسی پتروشیمی و پالایش”، “مبانی مهندسی پلیمر”، “شیمی فیزیک” و البته آزمایشگاه. انقلاب می شود و دانشگاه ها اسلامی می شوند. شایع بود که خانه نشینی را به پوشیدن مقنعه ترجیح داده. سر کلاس های ما هم مقنعه نمی پوشید و روسریش را همیشه کراواتی گره می زد. نمی دانم چرا ولی همیشه فکر می کردم که سرجهازی دانشگاه شیراز بوده و نمی خواسته اند دورش بیندازند. سر کلاسش محل انجام کارهای متفرقه بود. حاج علی را خوب یادم است که “دکتر ژیواگو” می خواند. “بعضی ها سر کلاس خودشون که درس گوش نمی دن هیچی، تا چند ردیف اطرافشونم نمیذارن کسی گوش بده”. نمی دانم چطور خنده ام را دیده بود. مطمئنم که حافظه خوبی داشت. سر امتحان میان ترم “پالایش” چندبار -خیلی جدی- نگاهم کرد. پیامش روشن بود: “فکر تقلب را از سرت بیرون کن بچه”. نمی دانست سرم هم اگر می رفت تقلب نمی کردم.
نگاهش به دخترهای کلاس همیشه آنقدر مثبت بود که تقلب کردنشان را نبیند. نمره امتحان را اعلام نکرده بود و برگه ها را از ماکزیمم به مینیمم چیده بود. هر پسری که برای پرسیدن نمره اش می رفت یک بار نمرات بالا -که طبعاً همه دختر بودند- را از جلوی چشمش رد می کرد تا نمره اش را نشانش دهد. و چه لذتی می برد از این کار! “بیست تای اول همه دخترن”.
موقع نوشتن با گچ همیشه ناخنش را روی تخته سیاه می کشید. صدایش مو به تن همه سیخ می کرد!
کار “حشمت” مارمولک را هیچ وقت یادم نمی رود. نمره می خواست و رفته بود سراغش. “مشکل داشتم خانم مهندس”. چه مشکلی؟ و حشمت خاموش نگاهش کرده بود. “مشکل عاطفی داشتی؟”. خانم مهندس را با جواب مثبتش به گریه انداخته بود و نمره اش را هم گرفته بود. خیلی احساساتی بود. “بچه ها اگر مشکل غیر درسی هم داشتید به من سر بزنید”. و حشمت که با چه لذتی جریان را تعریف می کرد.
“مطمئنم که این پسر فقط تقلب کرده“. و محسن بالاترین نمره اش را از دانشکده مهندسی گرفت.
“مطمئنم که از هر کدام از این درس ها در آینده استفاده کنیم از این پلیمر مزخرف هیچ استفاده ای نمی کنیم”. مهندسی پلیمر برایم تخصصی تر از آن بود که بتوانم تصور وارد شدن در حوزه اش را هم داشته باشم. آن هم با سه واحدی که خود خانم مهندس هم -شاید- خوب نمی توانست بفهمد.
ترم سوم دوره فوق لیسانسم بود. کامپیوتر نداشتم و غرور جوانی نمی گذاشت از خانه پولی بگیرم. “یه پروژه شبیه سازی به تورم خورده. میتونی با راکتور پلیمریزاسیون کار کنی؟”. محمد آدمی نبود که پروژه هایش را با کسی شریک شود. معلوم بود که کارش گیر کرده. گفتم خبرت می کنم. هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم تمامی مفاهیم واکنش های زنجیره ای پلیمری را بدانم. یک میلیون و صد و بیست و پنج هزار تومان نصیبم شد و کامپیوتر را خریدم. مهم تر این که اولین پروژه کاری ام با آموخته های درس “خانم مهندس مینو نعمت اللهی” بود.
موخره- آورده اند که پادشاهی فرزند کوچکش را بسیار دوست می داشت و سبب حسادت فرزند بزرگترش شد. برادر توطئه ای اندیشید و شاه را به کشتن برادر کوچکتر واداشت. شاه در اندیشه کشتن بی صدای فرزند، جلاد را به خزانه فرستاد و امر کرد که اولین نفری را که بعد از تو به خزانه آمد گردن بزن. پس فرزند کوچک را به بهانه ای راهی خزانه کرد. پسر در راه رفتن به مجلس درسی رسید و نصیحت استادش را به خاطر آورد: “هرگاه به مجلس درسی رسیدی کارهایت را فراموش کن و به درس استاد گوش فرا ده؛ و اطمینان داشته باش که روزی به کارت خواهد آمد”. پسر فرمان پدر را از یاد برد و در مجلس درس نشست. از آن سو برادر بزرگتر از فرستاده شدن برادر کوچکتر به خزانه با خبر شد و در طمع زر سراسیمه خود را به خزانه رسانید و سرش بر باد رفت.
پی نوشت- روش درس دادن “مارخو خریتسن” استاد درس شبیه سازی مخزن مرا به یاد خانم مهندس انداخت و باعث نوشتن این پست شد. همان صبر و حوصله و همان انرژی. دنیای کوچکی است.
گاهی توی جلسات و کلاس ها اتفاقات جالبی می افتد که سعی می کنم گوشه دفتر یادداشتش کنم. چند تایش را -با ذکر نکته اخلاقی!- مهمان بابای باشید:
تذکر اول- این ماجرا عین واقعیت است؛ ولی بابای آیدا از همین جا اعلام می کند که هرگونه برداشت سیاسی از این مطلب به شدت ممنوع بوده و شیطان شخصاً فرد برداشت کننده را مورد عنایت قرار خواهد داد.
…”جان” در جواب “دزموند” که پرسید: “چرا ایمانت را به این شمارشگر و دکمه از دست دادی؟” گفت: “من به کارم ایمان داشتم و باعث مرگ پسری شدم که فکر می کرد می دانم چه می کنم. حتی زمانی که خونش روی دست هایم بود آمدم بالای این دریچه و با گریه التماس می کردم که دیگر چه کار باید بکنم. همان لحظه نوری از پنجره شیشه ای خارج شد و من فکر کردم این یک نشانه است. در حالی که احتمالاً تو چراغ دستشویی را برای قضای حاجت روشن کرده بودی!”…