بایگانی

بایگانیِ فوریه, 2009

دیر

فوریه 27, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

dokhtarkosh

خواستم به آن دوستی که دو روز متوالی با جستجوی عبارت بالا به این وبلاگ آمده بگویم که سه سال دیر رسیدی. هر چند که بابای آیدا هر چقدر هم به گذشته خودش دقیق می شود می بیند که حتی با ارفاق خیلی زیاد هم هیچ وقت دخترکش نبوده.

پ.ن. جلی الخالق! عجب آدمایی پیدا میشن. بچه بلند شو از پای کامپیوتر ول کن این گوگل رو.

پ.ن.2- (گویا با کمی ادب شدگی!):

سپل ذرت و انجیر خری —– بهتر از بنده نیارد پسری

Categories: روزانه, عجب برچسب‌ها

بادی لنگوئج

فوریه 25, 2009 Ehsan 6 دیدگاه

1- برای یک کنفرانس در لندن درخواست ویزا کرده بودم. یک ماه پیش. کنفرانس گذشت. هنوز پاسپورتم را هم پس نفرستاده اند و سفرم به لهستان هم از دست رفت.

2- صاحب خانه ام یک ایتالیایی است که 50 سال است در هلند زندگی می کند. انگلیسی بلد نیست و این 50 را هم با “بادی لنگوئج” گفت. پریروز که برای تعمیر سیفون دستشویی آمده بود. این تنها حرفش نبود. پرسید: “ایران اتوم بومب؟”.

3- بعضی حرف ها را می شود با “بادی لنگوئج” زد. مثلا سرت را که از پایین به سمت بالا ببری یعنی “نه” و برعکسش یعنی “بله”. بعضی حرف ها را هیچ جوری نمی شود با “بادی لنگوئج” زد مثلاً “اهداف برنامه هسته ای ایران صلح آمیز است”، در مقابلش حرف هایی هست که خیلی خیلی بهتر با “بادی لنگوئج” بیان می شوند. مثلاً اگر با انگشت اشاره به شقیقه ات ضربه بزنی و بعد سر و دستت را با هم از جلو به سمت عقب حرکت دهی هر کسی شیر فهم می شود. حتی آن پیرمرد ایتالیایی که انگلیسی نمی داند.

4- مهدی و همکار چینی اش برای ویزای انگلستان اقدام کرده اند. ویزای همکارش بعد از یک هفته آمده و مهدی سه هفته است که همچنان منتظر است.

5- هانس می گوید: “تنها راه از بین بردن کامل جنایت در جامعه این است که تمام مردم را زندانی کنی”.

6- پیرمرد ایتالیایی اخبار جهان را تعقیب می کند. من هم اگر چهار تا خانه داشتم و اجاره اش می دادم به چهار تا دانشجوی دکتری و ماه به ماه اجاره اش را می خوردم اخبار جهان را تعقیب می کردم. پرسید: “پرزیدنت اخمتی نجاد. ایسراییل. بوم. واروم؟ واروم؟”. بعضی مواقع می توان با بادی لنگوئج حتی به این سوال سخت هم جواب داد.

7- کلاه پیرمرد صاحب خانه جا مانده و هنوز برای بردنش نیامده. بعضی مواقع آدم کلاهش هم جایی بیفتد برای برداشتنش بر نمی گردد مگر اینکه مجبور باشد. کلاه و پاسپورت از این نظر به هم شبیه اند. دل آدم از هر دو بدتر است.

8- خدا شدن کار سختی است. هرچه فکر می کنم نمی فهمم مقصر از دست رفتن این سفرها کیست. ولی نمی دانم چرا خودم را از همه بیشتر مقصر می بینم.

پ.ن. حالم به هم می خورد از اینکه پایین بعضی پست ها این را می نویسم. همه این حرف ها واقعیات زندگی روزمره هستند که توی ذهن بابای آیدا کنار هم قرار می گیرند. مثل کپی کردن یک تکه از مغز روی کاغذ. فقط می نویسم که یادم و یادتان بماند.

Categories: آقای عقل کل, روزانه برچسب‌ها,

بیچاره

فوریه 19, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

1- امروز خودم را بدبخت کردم. نه این که هیچ کار عقب افتاده ای نداشتم گول هانس را خوردم و یک عنوان فرستادم برای سخنرانی در “نوپوس میتینگ” در اشتوتگارت. الان هم فقط دارم خودم را لعنت می کنم.

2- الان کشف کردم که “اکسل” علاوه بر خواب آور بودن موجب سردرد هم می شود.

3- بابای آیدا علاقه عجیبی به پدربزرگ پیامبر یا همان “عبدالمطلب” دارد. وقتی لشکر ابرهه به مکه نزدیک می شد شترهایش را جمع کرد و در حین فرار در جواب سوال آدم فضولی که “پس چه کسی از کعبه محافظت می کند؟” گفت: “من صاحب شترهایم هستم. صاحب آن خانه اگر خواست از خانه اش نگه داری می کند”. نمی دانم به حرفش چقدر ایمان داشت؛ در هر حال جای خالی تفکرش را این روزها بدجوری احساس می کنم.

پی نوشت- این حدیث امروز خیلی مناسب حال و هوای این لحظات است:

There is not enough time to do all the nothing we want to do

عکس های آیدا

فوریه 17, 2009 Ehsan 7 دیدگاه

باز هم عکس های آیدا خانم عسل بابا این بار به درخواست علی. باشد که از دلتنگی به در آید :) . یک ویدیو از غذا خوردن آیدا هم اضافه کردم برای بالا رفتن اشتهای دوستان!

dscn0027

dscn0002

dscn0003

ذوب شدن

فوریه 13, 2009 Ehsan 1 دیدگاه

The prospect of domination of the nation’s scholars by federal employment, project allocations, and the power of money is ever present-and is gravely to be regarded. Yet, holding scientific research and discovery in respect, as we should, we must always be alert to the equal and opposite danger that public policy could itself become a captive of a scientific-technological elite.
-President Dwight D. Eisenhower, Farewell Address,
January 17, 1961

بدون شک اگر این جمله اول این کتاب هم نبود باز هم اولین موردی که به ذهن بابای آیدا می رسید مسأله گرمایش زمین بود.

پ.ن. چون تلاش بر رعایت قانون کپی رایت -در حرف و نه در عمل- داریم می توانید برای پیدا کردن فرم الکترونیکی کتاب به اینجا سر بزنید. عضویتش هم رایگان است.

ترجمه

Mike Ditka
If God had wanted man to play soccer, he wouldn’t have given us arms”"

یکی‌ از دوستان (که مدتی‌ است در غیبت صغرا به سر میبرد ;) ) ترجمهٔ این جمله را در مثنوی پیدا کرده و فرستاده که میگذارمش اینجا.

خواجه چون بیلی به دست بنده داد —  بی زبان معلوم شد او را جواب

دست همچون بیل اشارتهای اوست —  آخراندیشی عبارتهای اوست

Categories: روزانه برچسب‌ها

بعد از اسباب کشی

فوریه 12, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

aida-baba-022
این چند وقت بنا به دلایلی از جمله اسباب کشی، کارهای عقب افتاده، نداشتن اتصال اینترنت در خانه و البته تنبلی اینجا چیزی ننوشتم. از این مشکلات فقط اسباب کشی حل شده و بقیه همچنان هستند. ولی سعی می کنم به خاطر علی که در غربت چشم امیدش به این وبلاگ است و روحی که امروز نگران بود و مابقی دوستان که به خاطر کمبود وقت و حافظه اسامی شان را ذکر نکردم اینجا را زنده نگه دارم! پس گوشه ای از وقایع چند روز گذشته را با هم مرور می کنیم.
1- اصولاً اسباب کشی در هلند -و هرجای دیگر- کار بسیار راحتی است اگر و تنها اگر پول و وقت داشته باشید. از آنجا که ما مورد اول را -نه که نداشته باشیم- کم داشتیم تصمیم به استفاده از روش های ایرانی گرفتیم. خلاصه اینکه با راهنمایی یکی از بچه های اصفهانی -کاملاً با منظور نوشتم- و واسطه کردن منشی و استاد راهنما موفق شدیم ماشین دانشگاه را برای آخر هفته بگیریم. علی -از بچه های کنترل فرایند که خدا صد در دنیا و یک در آخرت عوضش دهاد- هم زحمت رانندگی را کشید. ما هم نامردی نکردیم و نهایت سود استفاده! را کردیم. یعنی هم اسباب کشی کردیم، هم از ایکیا خرید کردیم و آخرش هم بچه مردم را گشنه و تشنه راهی کردیم رفت. همین جا لازم دیدیم از زحمات رضا و منزل هم تشکر بنماییم.
2- وقتی از ایکیا خرید می کنی جو گیر نشو. حتماً نباید همین امروز تمام وسایل را روی هم سوار کنی. بدنت درد می گیرد. حالا گوش نکن.
3- ای خانم فروشنده وسایل دست دوم. بدان و آگاه باش که اگر آن لباس شویی و فریزر را به من انداخته باشی من هم وقتی در را برایت باز کردم و گفتم «لیدیز فرست» و تو خیلی خوشت آمد دروغ گفتم. حیف که من بابت آن اجناس 210 یورو به تو پول دادم و تو آن جمله را مفت و مجانی شنیدی.
4- امیدوارم که آن 89 یوروی درخواست ویزا و آن 20 یوروی بلیط قطار و آن 170 یورو بلیط هواپیما و آن 1280 یورو پول ثبت نام کنفرانس و آن 9 یورو پول عکس -که داشت یادم می رفت- کوفتتان بشود انگلیسی های الاغ استثمارگر. حالا آن دو روز وقتی که صرف برنامه ریزی شد هیچی. کنفرانس که تمام شد. ویزا توی سرتان بخورد حداقل پاسپورتم را برایم پس بفرستید. وگرنه 600 یورو بلیط لهستان هم سوخت می شود. تازه خوب شد هتل را کنسل کردم؛ وگرنه کردیت کارت علی هم 80 یورو شارژ می شد.
4- مشتاقانه منتظر تابستان هستم تا یک باربکیوی حسابی توی حیاط راه بیندازیم. کم کم مزه کباب دارد از یادم می رود.
5- به آن دلایل کم نوشتن عکس بالای این پست را هم اضافه کنید. این پتو به خاطر تب شدید بابای آیدا است و… فکر کنم عکس گویا باشد.

پ.ن.1- علی جان فرصت کردی چک کن ببین اگر شارژ کرده بودند، تقدیم کنم!

پ.ن.2- شرمنده همه دوستان معنوی که این پست حال و هوای دنیویش زیاد شد.

پ.ن.3- خدایی من اگر مامان آیدا را نداشتم باید دراز می کشیدم توی جو(ب) و می مردم.

Categories: روزانه

جواهر‌ساز

فوریه 12, 2009 Ehsan 1 دیدگاه

05724ehterami87منوچهر احترامی هم رفت. هنوز پشتم میلرزد. فقط ۶۷ سال داشت. حتما خدا هم دلش آن بالا گرفته که شماها را میبرد پیش خودش. حتما تا الان حسابی‌ خندیده. خوش به حالش.

گر چه گلچین نگذارد که گلی‌ باز شود — تو بخوان مرغ چمن بوکه دلی باز شود

Categories: روزانه