بایگانی

بایگانی برای مارس, 2009

خودخواسته و ناخواسته (و برعکس)

صف خود خواسته غذای ایرانی -که حتی با پیشنهاد بابای آیدا برای داوطلب شدن در توزیع هم از بین نرفت- و صف ناخواسته منتظران اتوبوس در آلمان که در اثر یک مشکل ریلی بین دو ایستگاه ایجاد شد.

que-2082-x-383

saf-648-x-486

سفر

مارس 27, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

چند روزی نیستیم. آیدا دست مامان و بابا را گرفته و دارد می بردشان هامبورگ.

Categories: روزانه برچسب‌ها

در ولایت جرمانی

1- بابای آیدا در آلمان است و امروز اولین سخنرانی اش را به زبان انگلیسی -با لهجه فارسی استهبانی- انجام داد. البته یک سخنرانی نصفه هم در بلژیک کرده بود که با این شد یکی و نصفی.

2- میزان کار مغز بابای آیدا با استفاده اش از توالت -برای آن کار بزرگ نه کوچک- نسبت مستقیم داشته و البته هیچ ربطی به نوع و میزان غذای خورده شده هم ندارد.

3- امروز سر سخنرانی یک دانشجوی چینی اتفاقی افتاد که اگر بابای آیدا یک جای مناسب تر نشسته بود یک دل سیر گریه می کرد. قضیه این بود که دانشجوی مربوطه نتوانست ماژیک وایت برد را باز کند و استاد آلمانی که ردیف اول نشسته بود گفت:

it seems that Chinese people are not strong enough

و دانشجوی چینی هم بدون مکث جواب داد:

One Chinese people is not strong enough

3- بابای آیدا تصمیم گرفته که سلسله مطالب جدیدی را اینجا بنویسد با عنوان “آشغال کثافت”. این مطلب مربوط به حرف ها و رفتارهایی است که از خودش و دیگران سر می زند و بابای آیدا با فکر کردن به آن ها هم ناراحت و هم عصبانی می شود. در این مطالب ابتدا گفتار یا رفتار انجام شده ذکر گردیده و سپس جمله ای که با دو کلمه زیبای “آشغال کثافت” آغاز می گردد توسط بابای آیدا به فرد مربوطه هدیه می گردد. امید است که مقبول دوستان افتد. این پروژه سعی دارد که افراد دانشگاهی را هدف بگیرد.

Categories: روزانه برچسب‌ها

زن

مارس 21, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

بابای آیدا با دیدن سریال یوزارسیف علاوه بر شادی بسیار روح و روان در روز ابتدای سال به این نتیجه رسید که زن هم زن های مصری. می روند و می گردند و زنی را که شوهرشان را دوست داشته کول می کنند و می آورند برای شوهرشان. همسر آقا یوسف را عرض می کنم. بعد هم که شوهرشان پیرزن را کرد زیر عبا و آرایش کرده درش آورد و پیرزن بیچاره با دیدن خودش غش کرد، می برند و حالش را جا می آورند. بعد هم -اگر اصرار بانو زلیخا برای خلوت و عبادت! نبود- داشت اتاق را هم خلوت می کرد که احتمالاً شوهرش با همسر جدید و آرایش کرده اش -گلاب به رویتان- مراوده هم بکند. واقعاً خدا این نعمت های ناب را فقط به بندگان خاصش عطا می کند. می گویید نه؟ عرض می کنم.

از مامان آیدا پرسیدم: “اگر من هم مثل یوسف لحظاتی به خلسه می رفتم و بعد از برگشت می گفتم وحی شد که با یک پیرزن هلندی ازدواج کنم؛ تو چکار می کردی؟”. مامان آیدا فرمودند: “مگه آدم قحطه که خدا به تو وحی کنه”.

خوب که فکر می کنم می بینم جواب مامان آیدا کم از وحی نبود.

روز اول سال

1- صبح بین ساعت اول و دوم کلاس “استوکستیک مدلینگ” داشتیم با بچه های ایرانی -که مجموعاً پنج نفر بودیم- از سبزی پلوی عید می گفتیم و می خندیدیم که نگاه کنجکاو استاد را حس کردم. گفتم امروز آغاز سال جدید پارسی (پرژن) است. پرسید مراسم خاصی دارید یا غذای خاصی می خورید؟ جواب دادم: “ماهی”. با تعجب پرسید: “ماهی از کجا میارین؟” و خودش به خودش جواب داد: “اوه. یس. گلف”. احساس بدی پیدا کردم.

2- تصویری از استهبان پس زمینه ویندوزم بود. از کوه های سرسبز جنوب شهر گرفته شده بود و نمایی از شهر و کوه های شمال -که شیب تندی دارد و درختان کمتر- را نشان می داد. یکی از بچه های هلندی نگاهی به عکس کرد و گفت: “قشنگه ولی بیشتر بیابونیه”. وقتی توضیحاتم را شنید -که این ها کوه است و بیابان نیست- کمی فکر کرد و گفت: “ریلی؟ اینترستینگ”.

3- یک مستند می دیدم درباره “رد لایت دیستریکت”. مصاحبه ای بود با زنانی که آن جا شاغل بودند. یکی شان درباره درستی یا نادرستی وجود چنین مکانی جمله ای گفت که خوب یادم مانده:

you can say it’s wrong, but it’s happening.

4- هانس دعوتم کرده بود که به عنوان عضو کمیته تز یکی از بچه های فوق لیسانس در جلسه دفاعش شرکت کنم و همین باعث شد به سبزی پلو عید نرسم. بعد از جلسه توی دفتر هانس بودیم که استاد هلندی -که از دانشگاه اوترخت آمده بود- پرسید: “ایرانی هستی؟” و بعد از تأیید من اضافه کرد: “پیام اوباما را دیدی؟ خیلی خوشحالم کرد. نشون میده که اهل صحبته و دنبال تهدید نیست”. ادامه داد: “امروز روز اول سال نو ایرانیه؟ جشن هم می گیرید؟ چه مراسمی دارید؟”. بعد از توضیحات دست و پا شکسته من گفت: “کار درست را شما می کنید که اول بهار را جشن می گیرید. وسط زمستان که سال نو نیست”. احساس خوبی داشتم.

5- آیا درست است که یک استاد زمین شناس و یک دانشجوی دکتری مهندسی خاک تحت تأثیر فیلمی -بدون دخترم هرگز- که سالی چند بار از شبکه های تلویزیونی شان پخش می شود همه ایران را بیابان ببینند و آن استاد دوم با داشتن همکار ایرانی و برخورد با این همه دانشجوی ایرانی، از زبان “باراک اوباما” رئیس جمهور کشور “دشمن” نوروز را بشناسد؟

6- “you can say it’s wrong, but it’s happening”

7- شنیدن آداب نوروز ایرانی همه را سر ذوق می آورد. همین است که دوستش دارم. خیلی زیاد. نوروزتان پیروز.

—————–

پی نوشت- “جایا” همان دختری که امروز از تزش دفاع کرد به عنوان قدردانی یک شیشه شربت به لیموی دوازده و نیم درصد فرد اعلای هلندی به بابای آیدا هدیه داد. اصولاً چون بابای آیدا اهل خوردن اشربه نیست، حاضر است شیشه مربوطه را با آب میوه فرد اعلای هلندی تاخت بزند!

بهار

مارس 18, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

estahban…ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر، ‌خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من…

(متن کامل شعر از اینجا)

—————-

حالم به این بدی ها هم نیست. ولی “کاوه یا اسکندر” اخوان که حال و هوایش چندان هم با حال و هوای این روزها غریبه نیست، حالم را غریب کرد در این غربت -نیمه- ابری.

…گوید آخر … پیرهاتان نیز … هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم این ها دروغ اند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند…

پ.ن.1- بیت آخر کاوه یا اسکندر را دوست ندارم.

پ.ن.2- دلم برای بهار شهرمان تنگ شده. حاج محمد اگر “چشمه قهری” رفتی از طرف من هم دو قلپ آب بخور. بیشتر هم شد، شد.

پ.ن.3- نوروزتان پیروز.

پ.ن.4- عکس بالا دزدی نیست! عید پارسال قبل از سفر از “اسرخ بالا” گرفتم.

Categories: روزانه برچسب‌ها

پرنده

مارس 16, 2009 Ehsan 1 دیدگاه

aviaسوال- نام هواپیمای بدون سرنشین ایران چیست؟

الف- پرستو 3

ب- گنجشک 3

ج- سنجاقک 3

د- پشه 3

ه- سیمرغ 3

و- کلاغ 3

ز- کبوتر 3

ح- ابابیل 3

Categories: آقای عقل کل, روزانه برچسب‌ها

بابا

مارس 15, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

و آیدا امروز گفت “بابا”. ای جانم…

Categories: روزانه برچسب‌ها,

عمده فروش

جمله ای بود در فیلم “ده” کیارستمی از جانب یک “خانم” به زن شخصیت اصلی فیلم: “ما خرده فروشیم، شما عمده فروش”. این خرده و عمده فروشی لزوماً هم (به ترتیب) با نارضایتی و رضایت فروشنده همراه نیست. ساده تر بگویم ممکن است من عمده فروش -که خودم را در قالب فکر در مرتبه اول و جسم در مرتبه دوم به دانشگاه دلفت و وزارت علوم ایران فروخته ام- از کار خودم ناراضی -یا راضی- باشم و آن بانوی محترمی که در خیابان “ردلایت” آمستردام کار می کند هم به همین شکل. فکر می کنم نیازی به توضیح نباشد که در بسیاری از معاملات لزوماً کیفیت و بهای پرداختی و دریافتی خریدار و فروشنده ایده آل نیست؛ بلکه -احتمالاً- بهترین حالت ممکن در آن شرایط خاص زمانی و مکانی است و هر دو به نوعی به این معامله “تن می دهند” (چقدر این اصطلاح برای توصیف این مسأله مناسب است).

اصولاً چند سوال بدون جواب در این نقطه برای بابای آیدا مطرح می شود:

1- آیا ما “عمده فروش” ها هستیم که باید به حال آن انسان های “خرده فروش” دل بسوزانیم  یا برعکس یا هردو؟

2- آیا آن مشتری “خرده فروشی” ذکر شده لزوماً در برابر پرداخت مبلغی -که طبق شنیده ها قابل توجه هم هست- به آن لذت ایده آل می رسد یا اینکه از سر اجبار به این کار “تن می دهد”؟

3- اگر به اطراف و اطرافیانمان -خوب- نگاه کنیم “خرده فروش ها”، “عمده فروش ها” و “خرده خریداران”  را می توانیم تشخیص بدهیم. ولی برای بابای آیدا پیدا کردن خریداران اصلی خیلی مشکل -و شاید ناممکن- است.

4- در جلسه ای که در مورد راه های موفقیت داشتیم این مسأله مطرح شد که “بهتر است به جای صرف انرژی در پیدا کردن مسیر ایده آل، یکی از مسیرهای “موجود” را انتخاب کرده و بیشترین تلاشمان را در همان جهت انجام دهیم”. آیا این جمله تبلیغی برای عمده فروشی و در مقیاس کوچک تر، خرده فروشی نیست؟

پ.ن. جایی  از جرج برناردشاو خواندم که (نقل به مضمون) “ادم های عاقل می دانند که دنیا را نمی توانند عوض کنند پس خودشان را با آن وفق می دهند ولی همیشه انسان های احمقی هم هستند که سعی می کنند دنیا را با خودشان تطبیق دهند. ما همیشه باید منتظر این انسان های احمق باشیم تا تغییری در دنیا ایجاد کنند”. متاسفانه بابای آیدا در پاسخ به پرسش های بالا  در دسته عاقلان قرار می گیرد.

پ.ن. 2- دنیا ایده آل نبوده، نیست و نخواهد بود. به نظر بابای آیدا تمام شعارهای خلاف این، حرف مفت است.

سرهنگ آئورلیانو بوئندیا

100saltanhaii

احساس می کنم به خاطر این کتاب به گابریل نوه سرهنگ خرینلدو مارکز بدهکارم.

پ.ن. خواستم ترجمه را با متن انگلیسی هم مقایسه کرده باشم:

One night he asked Colonel Gerineldo Márquez:
“Tell me something, old friend: why are you fighting?”
“What other reason could there be?” Colonel Gerineldo Márquez answered. “For the great liberal party.”
“You’re lucky because you know why,” he answered. “As far as I’m concerned, I’ve come to realize only just now that I’m fighting because of pride.”
“That’s bad,” Colonel Gerineldo Márquez said. Colonel Aureliano Buendía was amused at his alarm. “Naturally,” he said. “But in any case, it’s better than not knowing why you’re fighting.” He looked him in the eyes and added with a smile:
“Or fighting, like you, for something that doesn’t have any meaning for anyone.”