تو و بیرون
1- با مریم و آیدا منتظر ترم بودیم که مرد جلو آمد و با کنجکاوی -به انگلیسی دست و پا شکسته- پرسید: “به چه زبانی صحبت می کنید؟”. گفتم “Persian”. گفت “آه. فارسی”. ادامه داد “محمود احمدی نژاد گود. اسپیک اگینست امریکا”. محمود و احمدی نژاد را درست ادا کرد و نگفت مخموت اخمتی نجات. پرسیدم اهل کجایی. جواب داد مراکش. توضیحاتی را که بعدش دادم نفهمید. انگلیسیش چندان خوب نبود. آنقدری فهمید که بگوید “محمد خاتمی گود؟”. ترم رسید و بابای آیدا به یاد آن ضرب المثل معروف فارسی افتاد.
2- کارمند خمینته (شهرداری) دلفت پرسید: از هلند چه می دانید؟ نقاشان هلندی را می شناسید؟ ون خوخ، رامبراند و چند تا اسم دیگر هم برایمان ردیف کرد و با ناراحتی گفت: حیف نیست از اینجا بروید و درباره فرهنگ هلند چیزی ندانید؟
3- همان کارمند بالایی نوروز ایرانی را میدانست چه روزی است. درباره چهارشنبه سوری هم چیزی شنیده بود و البته فکر می کرد آخرین شنبه سال است. برایش داستان سیاوش را گفتم و تقدس آتش. با ولع داستان را شنید و جزییاتش را یادداشت کرد. از شنیدن داستان خیلی لذت برده بود و این را -به وضوح- در چهره اش دیدم.
4- پرسید: “اهل کدام بخش ایران هستی؟”. گفتم استهبان و طبیعی بود که نداند. گفتم نزدیک شیراز که باز هم نمی شناخت. گفتم نزدیک پرسپولیس که این را هم نشنیده بود. گفتم نگاهی به ویکیپدیا بکن.



