بایگانی

بایگانیِ آگوست, 2009

شقشقیه

آگوست 26, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

روایت است که خسرو با یاران به شکار رفت و شب در دهی خانه ای خواست و تا صبح به عیش و نوش گذراند. صبح یکی از غلامانش به کشتزار انگوری دست درازی کرد. خبر به هرمز بردند و … ادامه اش را از زبان شاعر بشنوید:

سمندش كشتزار سبز را خورد         غلامش غوره دهقان تبه كرد

شب از درويش بستد جاى تنگش   . به نامحرم رسيد آواز چنگش

گر اين بيگانه اى كردى نه فرزند          ببردى خان و مانش را خداوند

زند بر هر رگى فصاد صد نیش          ولى دستش بلرزد بر رگ خويش

ملك فرمود تا خنجر كشيدند              تكاور مركبش را پى بريدند

غلامش را به صاحب غوره دادند          گلابى را به آبى شوره دادند

در آن خانه كه آن شب بود رختش          به صاحبخانه بخشيدند تختش

پس آنگه ناخن چنگى شكستند          ز روى چنگش ابريشم گسستند

سياست بين كه مي كردند ازين پيش           نه با بيگانه با دردانه خويش

كنون گر خون صد مسكين بريزند             ز بند یک قراضه برنخيزند

كجا آن عدل و آن انصاف سازى          كه با فرزند از اين سان رفت بازى

جهان ز آتش پرستى شد چنان گرم          كه بادا زين مسلمانى تو را شرم

مسلمانيم ما او گبر نام است             گر اين گبرى مسلمانى كدام است؟

نظامى بر سرافسانه شو باز             كه مرغ بند را تلخ آمد آواز

Categories: روزانه برچسب‌ها,

چرا بچه؟ (1)

آگوست 24, 2009 Ehsan 6 دیدگاه

طبق قولی که به علی دادم نوشتن درباره این سوال اساسی را شروع می کنم: “چه دلیلی برای بچه دار شدن وجود دارد؟”

به دلیل افکار پراکنده بابای آیدا فعلاً این پاراگراف کوتاه از انتهای کتاب The catcher in the rye را بخوانید تا بعد دلایلم را در پست های بعد برایتان بنویسم.

A lot of people, especially this one psychoanalyst guy they have here, keeps asking me if I’m going apply myself when I go back to school next September. It’s such a stupid question, in my opinion. I mean how do you know what you’re going to do till you do it? The answer is, you don’t. I think I am, but how do I know? I swear it’s a stupid question

خیلی از آدما بخصوص این یارو سایکوآنالیستی (روانشناس؟) که اینجاست همش ازم می پرسه اگه سپتامبر برگردم مدرسه، می چسبم به درسام؟ به نظر من سوال احمقانه ایه. منظورم اینه که چطور میشه وقتی هنوز انجامش ندادی بدونی قراره چه جوری انجامش بدی؟ جوابش اینه: نمی دونی. فکر می کنم بخوام [بچسبم به درسا] ولی از کجا بدونم؟ قسم می خورم سوال احمقانه ایه.

پی نوشت- منظورم سوال علی نیست. کلاً امروز صبح که توی راه به فصل آخر کتاب گوش می کردم، حس کردم بعد از شنیدنش کمی افکارم نظم پیدا کرد.

Categories: آقای عقل کل برچسب‌ها

تلخ

آگوست 20, 2009 Ehsan 11 دیدگاه

راستش قصد قضاوت ندارم ولی هربار به این خاطره ای که مامان آیدا تعریف کرد فکر می کنم، حالم از همه چیز به هم می خورد.

خانواده ای از طبقه زیر متوسط -در مقیاس ایران- بچه دار نمی شدند. برادر زن خانواده و همسرش تصمیم گرفتند بچه دار شوند و بچه را به خانواده خواهرش ببخشند و البته همین کار را هم کردند. شادی به جمع خانواده برگشت و بچه کم کم بزرگ شد (این که من اینجا می نویسم بزرگ شد به این راحتی ها هم نیست ها! در جریان باشید که یکی از اعضای بدن پدر و مادرها یک جورهایی می شود تا بچه بزرگ شود. متوجه که هستید؟ به هر حال با مثلاً بزرگ شدن خربزه و سیب زمینی متفاوت است. من البته قبل تر ها فرقش را خیلی نمی فهمیدم… بگذریم). بچه دو ساله شده بود که مادر ژنتیکی گفت بچه را می خواهم و به همین راحتی بچه را از پدر و مادر بیچاره پس گرفت.

اصلاً قصد قضاوت ندارم. یعنی که دوست دارم قصد قضاوت نداشته باشم. ولی دلم می خواست پوست از کله این کم ظرفیت ها می کندم.

Categories: آشغال کثافت برچسب‌ها, , ,

موسیقی

آگوست 19, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

دیدن و شنیدن نوازندگان خوب علاوه بر لذت عجیب و غریبی که به گوش و مغز (روح؟) آدم می دهد این حسرت را هم همیشه در بابای آیدا زنده می کند که چرا موسیقی نمی داند. و این عصبانیت که چرا موسیقی نمی دانیم. و همیشه به فحش می رسد که چرا نمی خواستند و نمی خواهند بدانیم. و این که چه الاغهایی* در این دنیا پیدا می شوند که فکر می کنند (فکر می کنند؟) همه چیز می دانند و فکر می کنند (؟) همه باید همه چیز را همان گونه که آن ها می دانند (می دانند؟) بدانند.

* بلانسبت الاغ

پی نوشت- عصبانیت باعث شد به روز کنم.

Categories: آقای عقل کل, روزانه برچسب‌ها

تولد

آگوست 12, 2009 Ehsan 10 دیدگاه

روستایی داریم در اطراف شهرمان به اسم خیر (بر وزن قیر). این روستا خودش کلی روستائک! های کوچک تر اطرافش دارد که هر کدام تشکیل شده از یک خیابان و چند خانوار و زمین های کشاورزی اطرافش. دو سال پیش که رضا -برادر کوچکم- توی بیمارستان استهبان بستری شد روی تخت کناریش زن حامله ای بود از اهالی یکی از همین روستاها به اسم خنکت (به ضم خ و ن و کسر ک). درست یادم نیست ولی گویا بچه های قبلیش دختر بودند و مادرشوهرش که همراهش بود مدام آرزو می کرد این یکی پسر باشد. در هر حال یادم هست پیرزن یک پارچه سبز گذاشت توی جیبم و با همان لهجه شیرینش گفت: “بگیر جوونمرد! نارنگی* شابدلعظیم خنکت”. کاشف به عمل آمد که آن یک خیابان و چند خانوار و زمین های کشاورزی یک امامزاده هم دارد که گویا خوب هم مراد می دهد. یادش به خیر انگار همین دو سال پیش بود.

پارسال این وقت ها مریم می نشست ترک دوچرخه و با هم می رفتیم بیمارستان دیدن آیدا. هر وقت توی سربالایی پل زورم نمی رسید به بالا رفتن مریم می زد روی پشتم و به شوخی می گفت: “برو جوونمرد. شابدلعظیم خنکت یار و یاورت!”. انگار همین یک سال پیش بود!

یک شنبه تولد آیدا بود. جای همه شما خالی و ممنون از همه دوستانی که آمدند و نیامدند و شرمنده که خانه کوچک است و نمی شد همه را دعوت کرد. در هر حال جای شما هم خالی بود. خیلی خوش گذشت. این یکی البته دقیقاً سه روز پیش بود!

* نارنگی یا نرنگی (به فتح ن) به معنای پارچه یا خوردنی یا شیء متبرک شده در یک مکان یا سفر زیارتی.

پی نوشت- دو هفته اینجا نمی نویسم. احتمالاً مامان آیدا کامنت های جدید را تأیید می کند.

Categories: برای آیدا برچسب‌ها

عیب

آگوست 10, 2009 Ehsan 6 دیدگاه

بزرگ ترین عیب هر دوست خوبی این است که یک روز می میرد.

عجب!

آگوست 7, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

- Are you a heterosexual or aren’t you?

- Look. I love vanilla ice cream, OK? But, every now and then, I’m probably gonna be in the mood for chocolate. You know what I’m saying?

- I do. But God would prefer you… stick to the vanilla.

- I don’t believe in God.

- You don’t?

- No.

Desperate houswive, S01, E19

(در کلیسا پسر جوان که به پدر و مادرش به دروغ گفته ه.م.جنس باز است دارد اعتراف می کند)

- حالا تو هتروسکچوال هستی یا نه؟

- ببین. من عاشق بستنی وانیلیم. درست؟ ولی هر از گاهی هوس بستنی شکلاتیم می کنم. می فهمی چی می گم؟

- می فهمم. ولی خدا ترجیح میده که تو بچسبی به همون بستنی وانیلی.

- من به خدا اعتقاد ندارم.

- نداری؟

- نه!

Categories: عجب برچسب‌ها

کپلر

آگوست 7, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

هر بار که از این خبرها می خوانم تمام تنم شروع می کند به لرزیدن. دست خودم هم نیست. خیس عرق می شوم و می لرزم. بدجوری هم احساس کوچک بودن می کنم. (لینک)

تلسکوپ فضایی کپلر جهت بررسی 100000 ستاره در کهکشان راه شیری به فضا فرستاده شده به این منظور که منظومه هایی مشابه منظومه شمسی خودمان را شناسایی کند. به طور دقیق تر این تلسکوپ به دنبال سیاره هایی است که در مداری مشابه مدار زمین می گردند و امکان حیات (وجود آب مایع، عدم وجود بازه های بزرگ دمایی و …) در آن ها وجود دارد. هر چه تعداد این سیارات بیشتر باشد احتمال وجود حیات در سیاراتی غیر از زمین افزایش می یابد. هر چند هدف این تلسکوپ پیدا کردن نشانه های حیات نیست.

Categories: روزانه برچسب‌ها, ,

رسانه م.ل.ی

آگوست 6, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

در اجابت دعوت مولانا روحی برای نوشتن درباره رادیو تلویزیون ایران بابای آیدا چند مورد از انتظاراتش را -در نهایت واقع بینی- اینجا می نویسد.

1- بابای آیدا از مجریان و گزارشگران درخواست، خواهش، استدعا، تمنا، التماس می کند با آن لب و لوچه قشنگشان و با آن تأکید آب دار روی تشدید حرف “ل” هی وقت و بی وقت نگویند رسانه ملی. به جان عادل فردوسی پور قسم این حرکت شان از هرچه فحش ناموسی بدتر و زشت تر است. مگر همان رادیو تلویزیون یا صدا و سیما چه عیبی داشت؟ کسی یادش هست اولین بار کی و کِی این تخم لق را توی دهن این ها شکست؟

2- بابای آیدا خواهش می کند از سریال سازان عزیز که در نشان دادن روابط زن و شوهری به همان بیرون منزل اکتفا کنند. آن چیزی که شما نشان می دهی عزیز من، حداکثر رابطه بیل و درخت یا در بهترین حالت میز و صندلی است. شما فکر نمی کنید فردا برای یک خارجی چطور می شود این صحنه ها را توضیح داد؟

3- خانواده دکتر ارنست، رامکال، بَنِر و عمو جغد شاخدار، آنِت و لوسیمِی، مهاجران و سگ آقای پتیول، حاج! زنبور عسل، بچه (سوسول) های مدرسه والت (البته به جز فرانچی یا فرانکی)، حتی دوقلوها و فوتبالیست ها؛ و صد البته دایناسور صورتی مهربان سرندیپیتی. این آخری ها آن شرلی و جودی ابوت. ممنون بابت همه این مجموعه های ارزان قیمت باارزشی که به همت دوبلورهای هنرمند ایرانی شده بود آنچه باید باشد. خدا بیامرزدش کسی را که در اوج بی پولی و جنگ مجبور شده بود این ها را بخرد. می گویم خدا بیامرزدش چون به ظن قوی طرف مرده که این سریال های هولناک فضایی از سر و کول برنامه کودک بالا می روند.

4- شما را به یزید قسم حداقل توی زمستان پخش مستقیم فوتبال آلمان را سانسور نکنید. باور کنید همه خانم ها توی این فصل شش لایه لباس می پوشند.

5- لطفاً به مسئولان گریم بفرمایید هنرپیشه های زن را طوری آرایش کند که موقع پخش مجبور نباشید رنگ تصویر را کم کنید. خواهر من آن چیزی که زیر دستت است بوم نیست؛ صورت است.

6- یک نفر به نویسنده های سریال های مثلاً طنز بگوید داد زدن بچه سر مادرش، زدن جیب پدر، دروغ گویی به اسم شوخی و مزه پرانی، جیغ زدن، بی احترامی و مسخره کردن بزرگ ترها، و هزار مزخرف دیگر خنده دار نیست. زجرآور است. (این قسمت نظر شخصی بود)

7- “نود”ش را بیشتر کنند، “جو مونگ”ش را کمتر.

8- این یکی بیشتر آرزوی محال است: یک شبکه جدید درست کنند به اسم شبکه “ابریشم” یا “واکس” یا “دستمال” یا “بادنجان” یا “اعصاب و روان” و همه مجری ها و گزارشگران ارزشی را بفرستند همان جا و پشت سر هم یرنامه و گزارش و افشاگری های ارزشی تهیه و پخش کنند. قول می دهم از طرف خودم و بقیه دوستان که هر موقع احساس کردیم خوشی زده زیر دلمان بزنیم همان کانال و حسابی تماشا کنیم.

9- یک آرزوی محال دیگر: برادر سلحشور را گول بزنند برای ساخت یک سریال مثلاً “جرجیس پیامبر” در نود قسمت و بعد به جای این طنزهای نود شبی پخشش کنند با توجه به تجربه خوبی که از دیدن دو قسمت یوسف پیامبر داریم.

10- راز بقا را سانسور نکنید برادران. باور کنید جفت گیری ماهی و مار و ملخ و ستاره دریایی تحریک کننده نیست. (لینک)

روحی جان حداقل تا ده تای دیگر جا هست برای نوشتن. لب تر کنی بابای آیدا یک پست دیگر می نویسد.

مدرسه

آگوست 6, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

صاحب دلی به مدرسه آمد ز خانقاه        بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عابد و عالم چه فرق بود؟        تا انتخاب کردی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش برون می کشد ز موج        این جهد می کند که بگیرد غریق را

پی نوشت- حاجی یادت هست این شعر کجا نوشته شده بود؟ هنوز هست؟

توضیح پی نوشت- مسیر زندگی بابای آیدا و حاجی خیلی ارتباط دارد به محلی که این شعر نوشته شده بود. یادش به خیر…