تلخ
راستش قصد قضاوت ندارم ولی هربار به این خاطره ای که مامان آیدا تعریف کرد فکر می کنم، حالم از همه چیز به هم می خورد.
خانواده ای از طبقه زیر متوسط -در مقیاس ایران- بچه دار نمی شدند. برادر زن خانواده و همسرش تصمیم گرفتند بچه دار شوند و بچه را به خانواده خواهرش ببخشند و البته همین کار را هم کردند. شادی به جمع خانواده برگشت و بچه کم کم بزرگ شد (این که من اینجا می نویسم بزرگ شد به این راحتی ها هم نیست ها! در جریان باشید که یکی از اعضای بدن پدر و مادرها یک جورهایی می شود تا بچه بزرگ شود. متوجه که هستید؟ به هر حال با مثلاً بزرگ شدن خربزه و سیب زمینی متفاوت است. من البته قبل تر ها فرقش را خیلی نمی فهمیدم… بگذریم). بچه دو ساله شده بود که مادر ژنتیکی گفت بچه را می خواهم و به همین راحتی بچه را از پدر و مادر بیچاره پس گرفت.
اصلاً قصد قضاوت ندارم. یعنی که دوست دارم قصد قضاوت نداشته باشم. ولی دلم می خواست پوست از کله این کم ظرفیت ها می کندم.
bichare bachei ke in vasat invaro oonvar shode!
متاسفانه تصمیمشون از عمون اول اشتباه بود. به قول بهزاد عقلانی تصمیم نگرفتند و کاملا احساسی بود. میشد از اول پایان داستان رو حدث زد
راستی انگار باید یک دوره ترک وبلاگ نویسی ثبت نام کنید. البته باید مراقب باشید مثل اون چینیه کارتون به بیمارستان کشیده نشه
—————————
راستش نوشتن رو بیشتر برای ترک خوندن اخباره. اعتیادشم ناراحت کننده نیس
من دوباره حدس رو اشتباه نوشتم. تو جزوه های دانشگاه هم همیشه این اشتباه رو میکردم.
; کلا اَه
خدایی آدم گریه که هیچی خودکشیش میگیره! باور کن من اگه جای اون مامان دومیه بودم…نمیدونم چیکار میکردم!
من یه خاطره به مراتب تلختر بگم:
یکی از بستگان ما بچه دار نمی شد شوهرش هم عرب بود و در جریانید که چون متقدند نژاد برترند! حاضر به امر نیک فرزند خواندگی و این جور مسایل از پرورشگاه نیستند. آقا هم عمرا به فامیلش نگفت که اشکال از ایشان است . قضیه مهم نیست به شرطی که طرفین اهل سرکوفت زدن نباشند! به هر حال مشابه داستان شما ولی برادر آقا لطف! کرد و بچه دار شد و دختر بچه نوزاد را از همان اتاق زایمان دادندش به فامیل ما. چه ذوقی کردیم همه برای مهناز به خاطر چشیدن طعم شیرین مادری و خوشبختی از شنیدن صدای ضربان قلب یک کودک! ده سال شیرین گذشت و دوسال پیش در یک سانحه رانندگی تنها قربانی همین کودک بود…بشکند دست روزگار آنهم از چند جا…مهناز از آن روز دیگر روزگار خوشی ندارد.می گوید در این 50 سال زندگیم فقط 10 سال زندگی کردم آنهم با “دیانا” گذشت و رفت زیر خاک…
منم بگم:
خاله ی دوستم بچه دار نمیشد. توی هلند زندگی میکنه با شوهر هلندیش. اون یکی خاله ی دوستم که توایران بوده بعد از زایمان فوت میکنه اما بچه ش زنده میمونه و میارنش هلند پیش خاله ش. خوشبختی احتمالی بچه رو می بینی؟ … مرگ مادرش رو می بینی؟ …این به اون در!
صبح سپید امروز در عرفان شعله فانوس تو آغاز شد. پرنده ای آواز آغاز بهار خواند و من از شعر حافظ دگرباره صبح را زنده شدم.
Morning started white, today in red gnostic of your lantern flame. A bird sung starting of spring and I was freshened from Hafez poem in the morning
استاد من یه سوال fundamental دارم. اصلا چرا آدما باید حتم بچه دار شوند یا بچه داشته باشند؟!
حتماً درباره این مسأله می نویسم. در اولین فرصت.
بعضی از انسانها توانایی بچه دار شدن دارند و بچه دار نمی شوند و بعضی های دیگر این توانایی را ندارند ولی دیوانه بچه دار شدن هستند…
خوشا به حال گروه اول…