بایگانی

بایگانی برای سپتامبر, 2009

زندگی

سپتامبر 24, 2009 Ehsan 6 نظر

گاهی برخی ایده ها هرچند عجیب و دور از ذهن، به دل آدم می نشیند. آن قدر که آرزو کند کاش ایده خودش بود. (لینک)

جریان این است که یک دانشمند ستاره شناس از این ها که تخصصشان یافتن حیات در سیارات دیگر است، نشسته فکر کرده که چرا ما (یعنی خودشان را گفته ها نه ماها را) همیشه دنبال شکلی از حیات هستیم که اینجا روی زمین وجود دارد (یعنی نیازمند به آب مایع و کربن). جان کلام این که چرا تعریف ما از زندگی این قدر محدود است؟ شاید انواع دیگری از حیات مثلاً وابسته به آمونیاک مایع وجود داشته باشد که در سیارات سردتر هم امکان پذیر است. جدی جدی فکر کن. یعنی اگر چنین چیزی وجود داشته باشد؟! یعنی که دیگر فقط هیدروکربن و آب و این ها نیست. موجوداتی مثلاً از جنس سیلیسیوم یا حتی یک عنصر ناشناخته جدید که توی یک دریاچه آمونیاک زندگی می کنند. عجب ایده جالبی نه برای ساخت یک فیلم علمی تخیلی که برای یک پژوهش جدی علمی. بسیار خوشمان آمد.

پ.ن. باز خوبه یه آدمایی هنوز هستن تو این دنیا که بشه از مقالاتشون رونویسی کرد و استاد دانشگاه شد؛ فضایی شد؛ هصطه ای شد؛ نانوتکنولوژی؛ بیوتکنولوژی…

پ.ن. 2- راستی راستی چرا تعریف ما از “زندگی” این همه محدود و کوچک است؟

Categories: آقای عقل کل, روزانه برچسب‌ها

شاید “کودک دوره طلایی”

سپتامبر 21, 2009 Ehsan 6 نظر

golden era's kid

پی نوشت- هی خواستم این را ننویسم ها ولی قلقلک شدم. بابای آیدا اصولاً از هنر -به جز کمی شعر- چیزی نمی فهمد. ولی بعضی عکس ها به صورت کاملاً اتفاقی طوری با آدم حرف می زنند که توان چشم برداشتن را از تو می گیرند. بچه کوچک ضعیف و شکننده کنار شاخه های خشک و ترد و روزی رسان غله، در پناه آغوش. مسیر نگاه بابا را دنبال کنید تا دور؛ تا زمین؛ تا درخت؛ و راهی چنین بسته؛ قفس. کودکی که راه دارد هنوز از این شاخه زرد خشک تا آن درخت استوار دور. و زمانه ای که شاید دوباره آباد شود برای کودک دوره طلایی…

ایبوک ریدر

سپتامبر 20, 2009 Ehsan 9 نظر

اصولاً از این پست برداشت تبلیغاتی و این ها نکنید. بابای آیدا فقط یک مرور مختصر می نویسد برای آن هایی که می خواهند بیشتر درباره این وسیله بدانند و احیاناً پول بی زبان را بدهند برای خریدنش. همین اول منت هم بگذارم سرتان که اگر همین را توی سایت bol.com می نوشتیم می توانستیم توی قرعه کشی صد یورویی بن خریدش شرکت کنیم اما چه کنیم که به قول حاج محمد ثانی “ما خراب رفیقیم”.

اول از هانس نقل قول کنم که: “هر وقت می خوام سفرای طولانی هوایی برم (منظور برزیل است) به خودم می گم که این یکی کتابو توی هواپیما می خونم. بعد می گم که شاید هوس کردم اون یکیم بخونم. شاید خواستم دو تا مقاله هم ریویو کنم. و خلاصه آخرش مجبور می شم یه کیف پر از کتاب با خودم ببرم”. استفاده از کامپیوتر و کتاب های الکترونیکی بهترین راهی است که برای حل این مشکل وجود دارد. ولی مشکلاتی سر راه هست: اول این که چشم را -خیلی- اذیت می کند به خصوص در مورد آدم های عینکی مثل بابای آیدا. دوم اینکه باتری کامپیوتر معمولاً بیشتر از دو سه ساعت جواب نمی دهد. سوم اینکه بزرگ و سنگین است (که البته می توان از نت بوک های جدید استفاده کرد که سبک هستند). چهارم این که آدم از یک وسیله خیلی پیچیده برای انجام یک کار کوچک استفاده نمی کند. و پنجم این که صفحه مونیتور لپ تاپ با نوشته روی کاغذ خیلی خیلی تفاوت دارد.

برگردیم به خود بابای آیدا و دلایل شخصی اش. یکی از تفریحات یا شاید اعتیادهای بابای آیدا خواندن رمان قبل از خواب است. معمولاً هم یا رمان های ایرانی می خواند یا از این رمان های انگلیسی سحر و جادوگری توی مایه های هری پاتر و آرتمیس فاول و بقیه. معمولاً توی این داستان های کودکانه طنازی های زیبایی هست که در ترجمه از بین می رود که قبلاً توضیح داده ام. در نتیجه بابای آیدا لپ تاپ را می برد توی تخت و کتاب مربوطه را که از اینترنت دزدیده باز می کند و با دیکشنری مشغول می شود به خواندن. اگر مثل پسر باهوش کتاب دوم دبستان رد پای الاغ مربوطه را در کار بابای آیدا دنبال کنیم می بینیم که نیازهای بابای آیدا یک صفحه نمایش و نرم افزاری برای خواندن فایل پی دی اف است و البته یک دیکشنری شیرازی که با کلیک بر روی هر کلمه معنایش را نشان دهد. مشکلات این نوع مطالعه یکی سوزش چشم است و دومی که خیلی مهم تر است نیاز به خاموش کردن کامپیوتر و گذاشتنش زیر تخت که خواب را از چشم آدم می پراند. مشکلی که در استفاده از کتاب چاپی نیست و همین که احساس خواب کردی کتاب را می بندی و می خوابی. حالا بابای آیدا را تصور کنید که وسیله ای پیدا کرده برای حل تمام مشکلات بالا. ایبوک ریدر سونی PRS-600 اگرچه نسبتاً گران است (300 یورو در هلند و 300 دلار در آمریکا) ولی همه ویژگی های مورد نظر بابای آیدا را داشت. فکر نکنید چون خودم خریدم دارم تبلیغش را می کنم ها! نه! مثلاً ما یک دوربین نیکون هم داریم که عمراً به هیچ کس توصیه اش نمی کنم از بس جنس مزخرفی است.

این دستگاه یک صفحه نمایش شش اینچی دارد با رزلوشن -اگر اشتباه نکنم- 800 در 600. این صفحه نمایش ها از تکنولوژی ای-اینک یا کاغذ الکترونیک استفاده می کنند و فقط 16 رنگ دارند بین سفید و سیاه. اگر حوصله نگاه به لینک را ندارید بگویم که این صفحه نمایش ها سفید هستند، اصطلاحاً بک-لایت نیستند یا هیچ گونه تابش نوری ندارند مثل صفحه ماشین حساب و انرژی بسیار کمی مصرف می کنند. همین مسأله باعث می شود برای استفاده در ابزاری که با باتری کار می کنند ایده آل باشند. چند شرکت هستند که در حال حاضر با استفاده از این تکنولوژی ایبوک ریدر تولید می کنند که به دلایلی PRS-600 گزینه منتخب بابای آیداست.

اول اینکه تاچ (Touch) است. دوم اینکه دیکشنری دارد. ترکیب این دو می شود دیکشنری شیرازی. لازم به یادآوری است که فقط یکی دو شرکت دیگر هستند که از تاچ اسکرین استفاده می کنند و قیمتشان بالای 600 یورو است!

دوم اینکه علاوه بر فرمت های معمول ایبوک ریدرها دو فرمت pdf و doc را هم نمایش می دهد. هرچند ایبوک ریدرهای جدید پی دی اف را نمایش می دهند، ولی با این یکی در باز کردن فایل های خیلی بزرگ (ایبوک های اسکن شده فارسی که بین ده تا سی مگابایت حجمشان است) به مشکلی برنمی خورید.

سوم ها اینکه با فونت های فارسی مشکلی ندارد. یعنی من تا الان مشکلی ندیده ام. اندازه و وزنش مناسب است و موقع مطالعه قبل از خواب اذیت نمی کند. باتریش با یک بار شارژ چهار پنج روز جواب می دهد (حدود 7000 برگ زدن).

این را هم بنویسم که بر خلاف نمونه های مشابه امکانات وایرلس ندارد. اگر قصد دارید گوگل ریدرتان را روی این وسیله بخوانید می توانید دسامبر آینده نسخه جدید همین دستگاه را با صفحه نمایش 7 اینچی و امکان اتصال به شبکه وایرلس (فکر کنم 3G) با 50 دلار بیشتر در آمریکا بخرید.

این هم چندتایی تصویر از این ابزار دوست داشتنی که در نور آفتاب گرفته شده.

Picture 173 (855 x 642)

Picture 174 (855 x 642)

Picture 180 (855 x 642)

Picture 182 (855 x 642)

چرا بچه (3)

سپتامبر 15, 2009 Ehsan 3 نظر

چند سوال:

اول- آیا والدین هر یک از شما صلاحیت و شرایط بچه دار شدن و تربیت بچه را داشته اند؟ اگر سوال تند و ناراحت کننده ای است می تواند به این شکل هم مطرح شود: آیا شما -با در نظر گرفتن شرایط و محدودیت های زمانی و مکانی- حاضرید از روش پدر و مادرتان در تربیت بچه خودتان استفاده کرده یا به دیگران توصیه اش کنید؟ به چه میزان؟

دوم- به چه میزان از زندگی خودتان راضی هستید؟ آیا پدر و مادرتان شما را خوب تربیت کرده اند؟ (می توانید مثل مورد اول خودتان سوال را به قول خارجی ها “شکر پیچ” کنید!)

سوم- تا به حال چند بار بچه هایی را دیده اید که واقعاً غیرقابل تحمل بوده اند در حدی که هیچ امیدی به آینده شان نداشته باشید؟ (کمی نسبی به این سوال نگاه کنید لطفاً). آیا با دیدن این بچه ها هیچ گاه به ذهن تان رسیده که “اگه بچه من بود می دونستم چطور تربیتش کنم”؟

چهارم- چه دیدی از مشکلات و سختی های بچه دار شدن و تربیت بچه دارید؟

اول این که قبول دارم از سوال اساسی اول که “چرا بچه” دور شدم. قول می دهم به آن جا هم برگردم. قصد دارم کمی از بالا به این قضیه نگاه کنم (حق هم دارم البته! به هر حال بابای آیدا هستم). چند صفحه ای هم یادداشت دارم که شاید بعداً اینجا بنویسم. در یکی دو پست بعد به دلایلی می خواهم درباره سختی ها و مشکلات بچه دار شدن -سوال چهارم- بنویسم و بعد برگردم به سوال اصلی.

یونیورس

سپتامبر 10, 2009 Ehsan 2 نظر

شهر ما استهبان -به گویش محلی “سابونات”- خیلی کوچک است. با موتورسیکلت اگر به قول بچه ها تخته گاز بروی از ابتدا تا انتهایش پنج دقیقه بیشتر نیست. اطراف شهر به فاصله حدود بیست کیلومتر چند تایی روستا و شهر خیلی کوچک هم هستند -رونیز و خیر و گُرده و …- که شهر ما در مقایسه با آن ها پاریسی است برای خودش. دامادمان تعریف می کرد یک بار توی بازار با پیرمردی روبرو شده که با شور و اشتیاق می گفته: “من تا حالا خیال می کردم خدا فقط سابونات دَرَه. ای خو نگو قربونُش بشم خیر دَرَه؛ رونیز دَرَه”.

خواستم یک بار دیگر تأکید کنم “دنیایمان خیلی کوچک است”. (لینک 1) (لینک 2)

چرا بچه (2)؛ صحبت با هانس

سپتامبر 8, 2009 Ehsan 7 نظر

خوب هانس چندان مشتاق به نظر نمی رسید به این سوال جواب دهد و اگر بابای آیدا همان قیافه گربه چکمه پوش شرک را به خودش نگرفته بود شاید جواب هم نمی داد و مثلاً می گفت به تو چه! ولی این چند جمله خلاصه ای از صحبت های هانس است در جواب به سوال “چرا بچه؟”.

زندگی یک ماجراجویی است و ما جزو معدود موجوداتی هستیم که [با در نظر گرفتن بزرگی کائنات و شانس وجود شرایط مناسب ایجاد حیات] شانس تجربه زندگی و مرگ را داریم. آیا زندگی خودت را دوست داری و از زندگی کردن راضی هستی؟ [جواب مثبت بابای آیدا] اگر راضی هستی و دوستش داری دلیلی وجود ندارد که به دیگری هدیه اش نکنی. حالا ممکن است یکی هم پیدا شود و چند دلیل عقلی برای بچه دار شدن سرهم کند. اگر قرار باشد همه برای بچه دار شدن دنبال دلیل باشند، به زودی نسل بشر نابود می شود. این هم دلیل عقلی!

توضیح از بابای آیدا- هانس خانواده اش را خیلی دوست دارد. خیلی زیاد. آدمیزاد با این همه عاطفه کم پیدا می شود.

Categories: آقای عقل کل, هانس برچسب‌ها,

برگی از وبلاگ کاغذی

سپتامبر 2, 2009 Ehsan 5 نظر

اصلاً بعضی وقت ها هست که آدم هی می نویسد و هی پاک می کند. که اینجایش به فلان جای فلان آدم بر نخورد؛ که آن گوشه اش شبهه ای نشود برای فلان آدم شکاک؛ که مواظب باش اینجایش فردا شر می شود از بس که آدم شرآفرین دارد این دنیای ما؛ که این را اگر فلانی دید به خودش می گیرد از بس که همین عیب را دارد و باید هم به خودش بگیرد و اصلاً از کجا معلوم که تو در ناخودآگاهت سوی نوشته ات به سمت هم او نبوده؛

همین وقت هاست که آدم می رود توی آن یکی وبلاگش که سرچ هم نمی شود. که اصلاً آن لاین هم نیست. که فقط یک نویسنده دارد و یک خواننده. که اصلاً نویسنده و خواننده اش از هم جدا هم نیست. جنسش هم جوری نیست که بشود نوشت و پاک کرد. فقط می شود نوشت و خط زد. نه به رعایت مصلحتی؛ برای خاطر دلت که حرفش را خودکارت خوب نگرفت و ننوشت و حالا دلش شکسته. که باید دلجویی کنی با قلم گرفتن نوشته ات. با لکه ای که می ماند روی کاغذ تا یادت باشد اینجا هیچ چیزی از یاد هیچ دلی نمی رود…

فقط یک کامنت گذار هم دارد وبلاگت. همان وقتی که چشمت گرم نمی شود و دل و دستت به کار نمی رود. که برش می داری و چند صفحه ای بر می گردی عقب تر و گوشه اش خطی می کشی. یادگاری بر یادگاران گذشته. لبخندی هم می زنی گاهی بر نوشته های عصبانی و همیشه دلگیر گذشته که چه بهتر می نویسی وقت عصبانیت و چه بد می نویسی از شادی هایت. همان شادی هایی که فراموششان می کنی و می کنیم میان عصبیت های هر روزه زندگی کوچکمان.

پی نوشت- اینجا هم مثل آیدا یک ساله شد. هر چند مثل آیدا هنوز شیرخواره است.