یک داستان کلیشهای هست که یکی رفت پیش روانپزشک و حرف زد و حرف زد و حرف زد و آخرش دکتر نگاهش کرد و گفت تو غمگینی و به یک خندهی خوب نیاز داری و از قضا همین پایین یک دلقک خوبی هست که اجراهایی دارد به چه خندهداری و زودتر تا حالت بدتر نشده برو برنامهاش را ببین و یک دل سیر بخند. که بعدش یارو نه گذاشت و نه برداشت و زل زد توی چشم دکتر بدبخت و گفت من همان دلقکم و احتمالن دهان دکتر از تعجب باز مانده بود و مغزش هنگ کرده بود و اینها. خواستم بگویم هر آدمی در دورهای از زندگیاش بیخود و بیجا فکر میکند که همان دلقک است. اسم بیماریش هم هست «خود دلقک انگاری حاد» که زیر مجموعهای است از جوزدگی و جوگیری.
مامان آیدا- خوابآیدا از وقتی که شروع کرد به حرف زدن، توی خواب هم همون چند تا کلمه ای که بلد بود رو می گفت. هنوز هم توی خواب خیلی وول میخوره و زیاد پیش میاد که حرف بزنه. چند وقت پیش با صدای پای کسی از توی آشپزخونه از خواب پریدم و سریع چراغها رو روشن [...] […]
- خواب
دوستان ندیده
دوستان دیده
این خود دلقک انگاری حاد هم خودش در اثراند استیج ایدیوپاتیک پاروکسیسمال تنهایی! و بی همدمی ! رخ می ده (از نظر پزشکی!!) . حالا غیر از جوگیری در یه مقطعی پیش میاد دیگه که همه اونایی که خندوندی تنهات میذارن با بدبختیات. حق دارن جو گیر بشن خب!!!
واسه همینه که شاعر میگه
«واسه نونه واسه نونه
تا به کارش تو بخندی
که اگه اینو بدونی
تو به دلقک نمی خندی»
چون اونوقت یه روزی باید به خودت بخندی»البته اگه وجدان درد بگیری»
الان نمی فهمم کامنت های من پاک می شه یا اصلا فرستاده نمی شه!!
@mandalacircle
کامنتا البته باید اول تایید بشه. ولی در هر حال این تنها کامنتیه که از شما گرفتم.
@Amin
این البته اشارهی درستیه امین جان. ولی منظور من بیشتر مواقعی بود که الکی احساس میکنیم غم عالم وجودمان را فرا گرفته و اینها.
@mandalacircle
نکتهی جالب و پیچیدهای بود! ببخشید این کامنت شما رو وردپرس فرستاده بود توی هرزنامه. الان پیداش کردم.