بایگانی

بایگانی نویسنده

اَس‌هول

نوامبر 27, 2009 Ehsan 4 نظر

× پیشاپیش شرمنده بابت کلمه خلاف عفت عمومیِ اَس‌هول.

منِ اَس‌هول از اول چک نکردم که این بلیط برگشت، یک ساعت و نیم فاصله زمانی دارد بین دو قطار. بعد چند تا اَس‌هول آلمانی هوس کرده‌بودند توی آرامش و سکوت بی‌پایان شب، زیر نور ستاره‌ها و نوازش دستان نسیم خنک پاییز، روی ریل قطار سریع‌السیر فرانکفورت-آمستردام قدم بزنند. آلمانی‌های اَس‌هول بی‌احساسی هم این قدم‌زدن پروانه‌ای را گزارش کرده‌بودند به دوچه‌بَهن. همین شد که لوکوموتیوران اَس‌هول گفت باید با سرعت خیلی پایین حرکت کنیم به دلیل مسایل ایمنی. مثل این‌که این‌جا جان چهار تا اَس‌هول مست از وقت یک امت اَس‌هول هوشیار خیلی باارزش‌تر است. این دختره اَس‌هولی که ساعت حرکت قطار دلفت را می‌گفت، شماره سکو را اشتباه اعلام کرد. منِ اَس‌هول (این شد سه بار) هم علی‌رغم این‌که حدیث داریم در ناقص‌العقل بودن و این‌ها، اعتمادکردم و از قطار جاماندم. بعد مجبورشدم منتظر بمانم تا ساعت دو و هفت دقیقه توی ایستگاهی که طراح اَس‌هول‌اش تمام صندلی‌ها را گذاشته روبروی پله‌های ورودی سکو تا یک ذره باد سرد هم از دست نرود. بعد موقع فردین‌بازی و حمل چمدان برای این خانم سیاه‌پوست کچل، چمدان خودش از دستش رها شد و زانوی اَس‌هول بابای آیدا را نابود کرد. الان هم توی قطار اوترخت-رتردام هستم و جای شما خالی بُخوری شده‌ام از بوی اتانولی که از همه سوراخ‌های بقیه اَس‌هول‌ها بیرون می‌آید، همراه با موسیقی دلنواز تَگَری‌زدنشان. شبم کامل می‌شود اگر دلفت بارانی باشد و تاکسی پیدا نشود توی ایستگاه.

پ.ن. شبم کامل نشد. دلفت بارانی بود ولی تاکسی پیدا کردم.

روزگار (2)

نوامبر 23, 2009 Ehsan 7 نظر

نه که فکر کنید بابای آیدا این‌قدر آدم ضایعی هست که به هیچ یک از خواسته‌های زندگی‌اش نرسیده باشد. مثال نزدیکش مامان آیدا. الان اما بحثم اصلن سر این مسأله نیست. کلن آدم‌هایی هم که به خواسته‌های‌شان نرسیده‌اند آدم‌های ضایعی نیستند به نظر من. می‌خواستم این را بگویم که به فرض محال اگر مامان آیدا به من نه گفته بود، شک نکنید که در هر مهمانی و جمع خانوادگی و کوچه و خیابان و کوه و دشت و دمن، با آن پدرسوخته‌ای که حقم را خورده بود، جلوی چشمم ظاهر می‌شدند. البته به فضل الهی مامان آیدا دختری نبود که پسر به این خوبی را از دست بدهد!

حالا تا بابای آیدا به غلط کردن نیفتاده، اصل ماجرا را بگویم. آن‌هایی که بابای آیدا را می‌شناسند می‌دانند که چه علاقه‌ای داشت به مهندسی فرآیند و علی‌الخصوص مبحث شیرین شبیه‌سازی. حالا که آن بالا از خودم تعریف هم کردم، چربش هم بکنم و بگویم که چیزکی هم بلد بود. یکی دو سالی هم کار کرده بود در این زمینه هر چند که بیشتر تدریس.

این ده روزی که اینجا مهمان این آلمان‌ها هستم و دارد تمام می‌شود، در کلِ دانشگاه به این بزرگی –که البته خداییش خیلی هم بزرگ نیست- فقط یک پسره‌ی فنلاندی هست که آلمانی بلد نیست و از قضا روبروی من می‌نشیند. بعد، از بین این همه آدم، تنها کسی است که کار شبیه‌سازی فرآیند می‌کند. حالا جریان این است که هر روز یکی می‌آید و از این، سوال فرآیندی می‌پرسد به انگلیسی که من هم طبعن می‌شنوم و بعد این پسر کله هویجی نه که بلد نباشدها، به اندازه بابای آیدا بلد نیست، توی راهنمای نرم‌افزار سرک می‌کشد دنبال جواب و بابای آیدا هم کأنهوا فضول‌های این‌کاره می‌پرد وسط و جواب طرف را می‌دهد. پسر فنلاندی هم فکر کنم چندان خوشش نمی‌آید از این پارازیت‌های بابای آیدا. خلاصه این که بعد از هربار جواب دادن تجدید خاطره‌ای می‌شود از آن روزگاران گذشته و تهش آهی می‌ماند ته دل بابای آیدا.

این را یادتان باشد اگر چیزی را واقعن خواستید و به دست نیاوردید، در هر فرصتی جلوی رویتان سبز می‌شود.

روزگار

نوامبر 23, 2009 Ehsan 2 نظر

روزگار با آدم بازی نمی‌کند. بی‌ادبی است ولی آدم را انگولک می‌کند. اینطوری که داری توی موزه مرسدس بنز وسط مدل‌های بالای صدهزار یورویی قدم می‌زنی و آلمانی‌های جوان را می‌بینی که جزییات ماشین‌ها را بررسی می‌کنند جهت مقبولیت تام برای وقت خرید و داری حساب کتاب می‌کنی که امکانش هست تو هم -بعد از اینکه رانندگی یاد گرفتی- سوار یکی از این‌ها شوی و بعد که مطمئن شدی نمی‌شود، این آهنگ را هم از بلندگو می‌شنوی!

Categories: آقای عقل کل, روزانه برچسب‌ها

مدیریت

نوامبر 22, 2009 Ehsan 3 نظر

بالاخره بابای آیدا آن‌قدری بی‌کار شد که فیلم “مردان مجهول- ولورین” را تماشا کند. آن‌قدری از این فیلم‌ها دیده‌اید که بدانید یک نفر چند تا آدم با توانایی‌های منحصر به فرد را دور خودش جمع می‌کند تا –چه می‌دانم- مثلن دنیا را نجات بدهند. نکته اصلی این‌جور فیلم‌ها آنجاست که در بیشتر موارد آن رییس اصلی هیچ توانایی خاصی ندارد و همیشه هم با دروغ و کلک و پول زیاد بگیر تا مرام و معرفت و سبیل، این آدم‌های خاص را «مدیریت» می‌کند. معمولن هم آخرش یک جایی کم می‌آورد و یک گندی می‌زند و گروه به فنا می‌رود و خلاص.

بعد بابای آیدا داشت فکر می‌کرد که تا همین لحظه تایپ این مطلب دنیا همین بوده. می‌شود به سبک این جملات مزخرف «پشت هر مرد موفقی یک زن نمی‌دانم چی‌چی هست و اینها»، با کمی اغراق گفت «در رأس هر گروه متخصص موفقی یک آدم نسبتن گاگول ایستاده است».

اصلن بیا به خاطر روحی هم که شده مثبت نگاه کنیم. آن مدیران سوارکار حتمن توانایی و تخصص جمع و جور کردن این گروه متخصص را داشته‌اند دیگر. نه؟

Categories: روزانه

دل‌تنگی

نوامبر 20, 2009 Ehsan 7 نظر

وقتی دل بابا برای خانه تنگ می‌شود!

زندگی

نوامبر 19, 2009 Ehsan 2 نظر

مهم‌ترین، عمیق‌ترین، ارزشمندترین و راهگشاترین جمله درباره زندگی انسان توسط آن فروشنده‌ای بیان شد که برای اولین بار گفت: «جدا نکن، در همه». هیچ کس زندگی را به‌تر از این آدم نفهمیده است. لطفن نخندید. کاملن جدی نوشتم. اگر فرصت شد در این باره بیشتر می‌نویسم.

رسمی و غیررسمی

نوامبر 19, 2009 Ehsan 2 نظر

داشتم زور می‌زدم برای فراخوانی تاریخ تولدم از حافظه دائم. کارمند پذیرش هتل مودبانه منتظر فرم بود. گفتم «در ایران –بیشترِ- ما دو تا تاریخ تولد داریم. یکی رسمی (official) و یکی واقعی (real)». با خنده گفت «چه جالب! پس حتمن دوبار جشن می‌گیرید». مجبور شدم توضیح بدهم که به خاطر سن رسمی رفتن به مدرسه، پدر و مادرهایمان این کار را می‌کردند.

چند دقیقه قبل زیر دوش به این فکر می‌کردم که همه چیز نسل ما یا رسمی است یا واقعی. جشن‌های‌مان هم خیلی وقت است که بیش‌تر رسمی است تا واقعی.

یادتان باشد اگر فردا بچه‌تان متضاد کلمه «رسمی» را پرسید نگویید «غیررسمی». به احترام این کشف –یا شاید شهود- ناخودآگاه بابای آیدا بگویید «واقعی»!

دو دَر

نوامبر 13, 2009 Ehsan 4 نظر

سال اول فوق لیسانس بودم. زمستان بود. باران هم می‌آمد. رفته بودیم جلسه دفاع یکی از بچه‌های فوق‌لیسانس فرآیند. معمولاً دفاع بچه معروف‌های خوابگاه شلوغ می‌شود. شده بود. مثل اکثر کارهای پژوهشی ایرانی، یک مدل ترمودینامیکی را کمی بالا و پایین کرده‌بود و با استفاده از داده‌های آزمایشگاهی خارجی‌ها پارامترهای مدل را بهینه کرده‌بود. قطعاً در بخش نتایج باید مقایسه‌اش می‌کرد با مدل‌های قبلی و محسنات مدلش را با به‌به و چه‌چه می‌گفت. جدول مقایسه را خوب یادم است. این‌طوری بود که مثلاً مدل قبلی دمای تشکیل هیدرات را با دقت نیم درجه سانتی‌گراد پیش‌بینی می‌کرد و مدل ایشان با دقت –مثلاً- یک صدم درجه! بعد یکی از اساتید مدعو پرسید: «دقت داده‌های آزمایشگاهی مورد استفاده در چه محدوده‌ای هست؟». دوست ما هم با اعتماد به نفس گفت که مثلاً همان حول و حوش یک صدم درجه. خلاصه این‌که نمره‌اش بیست شد.

روز بعد یکی از بچه‌ها به شوخی می‌گفت: «بعله! آقای فلانی یک مدل جدید نوشته که دقتش از –دقت- داده‌های آزمایشگاهی هم بیشتر است!».

این اولین باری بود که با مفهوم بسیار پیچیده «دو دَر» از نزدیک آشنا شدم. از آن زمان تاکنون موارد بسیاری دیده‌ام که به تدریج برای‌تان می‌نویسم.

پی‌نوشت- آن مورد مربوط به شما را نمی‌نویسم.

Categories: خاطرات بابای آیدا برچسب‌ها

هری پاتر و دیلماج فارسی

نوامبر 13, 2009 Ehsan 2 نظر

1- اگر طرفدار جدی هری پاتر باشید حتمن می‌دانید که تفاوت‌هایی است در نسخه بریتیش و امریکن. بابای آیدا تازگی‌ها تفاوت‌هایی هم پیدا کرده بین نسخه بریتیش و نسخه فارسی. مثلن آخر کتاب چهارم پروفسور دامبلدور سخنرانی می‌کند برای بچه‌های هاگوارتز و همه به افتخار مرحوم سدریک دیگوری جام‌هایشان را بالا می‌برند و اسمش را زمزمه می‌کنند. باور کنید در کتاب اصلن نگفته که مثلن در جام چه می‌نوشند یا این‌که اصلن می‌نوشند یا نه. بعد به افتخار هری پاتر هم همین‌کار را می‌کنند. در نسخه فارسی چنین روایت شده که «یک دقیقه سکوت به افتخار سدریک دیگوری» که خوب با توجه به مرحوم شدنش قابل توجیه است. ولی بابای آیدا همان زمان هم نفهمید که چرا برای آدم زنده‌ای که همان‌جا نشسته، جمعیت یک دقیقه سکوت کرد. شاید شوهر خانم اسلامیه فوتبال زیاد تماشا می‌کند.

2- توی همان سخنرانی بالا دامبلدور به جادوآموزان هشدار می‌دهد: «هر وقت خواستید از بین کار غلط و کار آسان یکی را انتخاب کنید،…». بقیه‌اش خیلی مهم نیست. نمی‌دانم واقعن چرا تا امروز به این واقعیت ساده توجه نکرده بودم.

 

پی‌نوشت- چرا من همیشه «توجیه» را می‌نویسم «توجیح»؟

Categories: روزانه

هانس (11)

نوامبر 12, 2009 Ehsan 2 نظر

Better boring than unclear!

این توصیه هانس بود درباره نوشتن مقالات علمی وقتی که با نوشته عجیب و غریب بابای آیدا روبرو شد.

Categories: هانس برچسب‌ها