تلخ
راستش قصد قضاوت ندارم ولی هربار به این خاطره ای که مامان آیدا تعریف کرد فکر می کنم، حالم از همه چیز به هم می خورد.
خانواده ای از طبقه زیر متوسط -در مقیاس ایران- بچه دار نمی شدند. برادر زن خانواده و همسرش تصمیم گرفتند بچه دار شوند و بچه را به خانواده خواهرش ببخشند و البته همین کار را هم کردند. شادی به جمع خانواده برگشت و بچه کم کم بزرگ شد (این که من اینجا می نویسم بزرگ شد به این راحتی ها هم نیست ها! در جریان باشید که یکی از اعضای بدن پدر و مادرها یک جورهایی می شود تا بچه بزرگ شود. متوجه که هستید؟ به هر حال با مثلاً بزرگ شدن خربزه و سیب زمینی متفاوت است. من البته قبل تر ها فرقش را خیلی نمی فهمیدم… بگذریم). بچه دو ساله شده بود که مادر ژنتیکی گفت بچه را می خواهم و به همین راحتی بچه را از پدر و مادر بیچاره پس گرفت.
اصلاً قصد قضاوت ندارم. یعنی که دوست دارم قصد قضاوت نداشته باشم. ولی دلم می خواست پوست از کله این کم ظرفیت ها می کندم.