بایگانی

بایگانیِ دسته‌ی ‘آقای عقل کل’

سهم من

دسامبر 6, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

این نوشته را فقط از این جهت می‌نویسم که توضیحی باشد بر صحبت‌های یک دیوانه با این مضمون:

“الان کارخانه‌ها محصولات دیگری تولید می‌کنند. ولی اگر نیاز داشتیم در یک هفته تغییراتی می‌دهیم و بنزین تولید می‌کنیم”.

1- یک زمانی هست که شما کارخانه‌ای دارید که زیرشلواری راه‌راه مدل پای منقل تولید می‌کند. بعد در عرض یک هفته تغییر کاربری می‌دهید و با نغییر اندازه پاچه‌ی شلوارها، خط تولید را تغییر می‌دهید به شورت مامان‌دوز. این کار -با در نظر گرفتن ابعاد کارگاه- احتمالن ممکن است.

2- بنزین از تصفیه نفت خام تولید می‌شود. این را همه می‌دانیم. نکته‌ای که شاید ندانیم این است که طراحی یک پالایشگاه بر اساس مقدار و مشخصات خوراک ورودی انجام می‌گیرد. اصولن برج‌های تقطیر را نمی‌توان با خوراکی -خیلی(1)- کمتر یا بیشتر از خوراک طراحی، به کار گرفت. در صورت به کار گیری هم محصولات تولیدی به اصطلاح آف اِسپِک می‌شود و به جز در مواردی خاص که با فرایند مخلوط کردن می‌توان محصول قابل عرضه به بازار تولید کرد، نمی‌توان با دبی (حجم خوراک ورودی در واحد زمان) خیلی بالاتر از دبی طراحی، برج‌ها را وارد فرایند کرد. حتی تغییراتی مختصر در مشخصات نفت خام ورودی -بسته به سیستم کنترل برج که بیشتر کنترل دماست- باعث به هم خوردن مشخصات محصول خروجی می‌شود. برای استفاده از یک برج تقطیر در شرایط فرایندی جدید، نیاز به شبیه‌سازی، طراحی مجدد سیستم کنترل، و بهینه‌سازی پارامترهای عملیاتی برج است. این کار از نظر من و به احتمال زیاد از نظر بسیاری از مهندسین فرایند، کاری نیست که در یک هفته انجام شود. یادم می‌آید در دوران کارآموزی، گروهی که روی بهینه‌سازی پالایشگاه آیادان کار می‌کرد چندین بار شبیه‌سازی پالایشگاه را -در شرایط مختلف- انجام داده بود و البته به نتیجه مطلوب هم نرسیده بودند. از توضیح مسایلی مثل زمان لازم برای start-up یک پالایشگاه صرف‌نظر می‌کنم. ضمن این‌که فراموش نکنیم کارخانه‌ای نیست که امروز محصول دیگری داشته‌باشد و فردا با تغییر کاربری بنزین تولید کند.

3- بسیار بسیار مهم است که یک انسان پیش از رسیدن به یک سمت مهم، تفاوت‌های شورت مامان‌دوز، بنزین، زیرشلواری راه‌راه و برج تقطیر را بداند. لازم است دیگر آدم‌ها هم این تفاوت را بدانند تا خام این مزخرفات نشوند.

(1) در متن از لغت “خیلی” استفاده کردم که “کیفی” است. در اینجا می‌توانیم فرض کنیم مقدارش هست مثبت و منفی ده تا بیست درصد.

Flattery

دسامبر 3, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

مشکلات بشر روزی حل می‌شود که کسی معنی کلمه flattery را نداند. خیلی دور است آن روز.

Categories: آقای عقل کل, روزانه برچسب‌ها

من و تناقض (2)

نوامبر 30, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

سال‌های سال نگاه جانب‌دارانه به همه چیز و همه کس -به یک سوی مشخص- باعث شده که امروز هر نگاه واقع‌گرایانه‌ای، جانب‌دارانه و متمایل به آن سوی دیگر به نظر برسد. مثال‌های زیادی برای این مسأله دارم که از ترس نگاه جانب‌دارانه خودم ترجیح می‌دهم این‌جا ننویسم. برای این‌که محدوده این نگاهِ به قول خارجی‌ها biased را بدانید، اعتراف‌گونه این‌جا می‌نویسم که در تمام این سال‌ها همیشه جواب بیشتر مسائل را از قبل در ذهن داشته‌ام و همه تلاشم -تنها- توجیه آن جواب بوده است؛ در حالی که همیشه فکر می‌کردم مشغول تحقیق و بررسی جهت پیدا کردن جواب هستم.

Categories: آقای عقل کل, من و تناقض برچسب‌ها

روزگار (2)

نوامبر 23, 2009 Ehsan 7 دیدگاه

نه که فکر کنید بابای آیدا این‌قدر آدم ضایعی هست که به هیچ یک از خواسته‌های زندگی‌اش نرسیده باشد. مثال نزدیکش مامان آیدا. الان اما بحثم اصلن سر این مسأله نیست. کلن آدم‌هایی هم که به خواسته‌های‌شان نرسیده‌اند آدم‌های ضایعی نیستند به نظر من. می‌خواستم این را بگویم که به فرض محال اگر مامان آیدا به من نه گفته بود، شک نکنید که در هر مهمانی و جمع خانوادگی و کوچه و خیابان و کوه و دشت و دمن، با آن پدرسوخته‌ای که حقم را خورده بود، جلوی چشمم ظاهر می‌شدند. البته به فضل الهی مامان آیدا دختری نبود که پسر به این خوبی را از دست بدهد!

حالا تا بابای آیدا به غلط کردن نیفتاده، اصل ماجرا را بگویم. آن‌هایی که بابای آیدا را می‌شناسند می‌دانند که چه علاقه‌ای داشت به مهندسی فرآیند و علی‌الخصوص مبحث شیرین شبیه‌سازی. حالا که آن بالا از خودم تعریف هم کردم، چربش هم بکنم و بگویم که چیزکی هم بلد بود. یکی دو سالی هم کار کرده بود در این زمینه هر چند که بیشتر تدریس.

این ده روزی که اینجا مهمان این آلمان‌ها هستم و دارد تمام می‌شود، در کلِ دانشگاه به این بزرگی –که البته خداییش خیلی هم بزرگ نیست- فقط یک پسره‌ی فنلاندی هست که آلمانی بلد نیست و از قضا روبروی من می‌نشیند. بعد، از بین این همه آدم، تنها کسی است که کار شبیه‌سازی فرآیند می‌کند. حالا جریان این است که هر روز یکی می‌آید و از این، سوال فرآیندی می‌پرسد به انگلیسی که من هم طبعن می‌شنوم و بعد این پسر کله هویجی نه که بلد نباشدها، به اندازه بابای آیدا بلد نیست، توی راهنمای نرم‌افزار سرک می‌کشد دنبال جواب و بابای آیدا هم کأنهوا فضول‌های این‌کاره می‌پرد وسط و جواب طرف را می‌دهد. پسر فنلاندی هم فکر کنم چندان خوشش نمی‌آید از این پارازیت‌های بابای آیدا. خلاصه این که بعد از هربار جواب دادن تجدید خاطره‌ای می‌شود از آن روزگاران گذشته و تهش آهی می‌ماند ته دل بابای آیدا.

این را یادتان باشد اگر چیزی را واقعن خواستید و به دست نیاوردید، در هر فرصتی جلوی رویتان سبز می‌شود.

روزگار

نوامبر 23, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

روزگار با آدم بازی نمی‌کند. بی‌ادبی است ولی آدم را انگولک می‌کند. اینطوری که داری توی موزه مرسدس بنز وسط مدل‌های بالای صدهزار یورویی قدم می‌زنی و آلمانی‌های جوان را می‌بینی که جزییات ماشین‌ها را بررسی می‌کنند جهت مقبولیت تام برای وقت خرید و داری حساب کتاب می‌کنی که امکانش هست تو هم -بعد از اینکه رانندگی یاد گرفتی- سوار یکی از این‌ها شوی و بعد که مطمئن شدی نمی‌شود، این آهنگ را هم از بلندگو می‌شنوی!

Categories: آقای عقل کل, روزانه برچسب‌ها

زندگی

نوامبر 19, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

مهم‌ترین، عمیق‌ترین، ارزشمندترین و راهگشاترین جمله درباره زندگی انسان توسط آن فروشنده‌ای بیان شد که برای اولین بار گفت: «جدا نکن، در همه». هیچ کس زندگی را به‌تر از این آدم نفهمیده است. لطفن نخندید. کاملن جدی نوشتم. اگر فرصت شد در این باره بیشتر می‌نویسم.

رسمی و غیررسمی

نوامبر 19, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

داشتم زور می‌زدم برای فراخوانی تاریخ تولدم از حافظه دائم. کارمند پذیرش هتل مودبانه منتظر فرم بود. گفتم «در ایران –بیشترِ- ما دو تا تاریخ تولد داریم. یکی رسمی (official) و یکی واقعی (real)». با خنده گفت «چه جالب! پس حتمن دوبار جشن می‌گیرید». مجبور شدم توضیح بدهم که به خاطر سن رسمی رفتن به مدرسه، پدر و مادرهایمان این کار را می‌کردند.

چند دقیقه قبل زیر دوش به این فکر می‌کردم که همه چیز نسل ما یا رسمی است یا واقعی. جشن‌های‌مان هم خیلی وقت است که بیش‌تر رسمی است تا واقعی.

یادتان باشد اگر فردا بچه‌تان متضاد کلمه «رسمی» را پرسید نگویید «غیررسمی». به احترام این کشف –یا شاید شهود- ناخودآگاه بابای آیدا بگویید «واقعی»!

آخر هفته

نوامبر 9, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

1- شنبه بارانی بود و نشستیم به تماشای فیلم “Bangkok Dangerous“. فقط خواستم بگویم برای‌تان که اگر نیم کیلو تخمه آفتاب‌گردان شور خوش‌مزه ندارید مرتکب تماشای این فیلم نشوید.

2- صحنه‌ای هست در همان فیلم بالا که آقای تروریست آمریکایی با دختر کر و لال تایلندی می‌روند به یک عبادت‌گاه شرقی. پنجاه تا کوزه کنار هم هست با یک تابلو بالایش با این توضیح مختصر که “پنجاه سکه، پنجاه آرزو”. آدم یاد شکاف‌هایی می‌افتد که برای ردکردن اسکناس لای ضریح امام‌زاده‌های وطنی خودمان است. یاد بحث بچه‌ها افتادم درباره ایده تأسیس امام‌زاده تخصصی، و اینکه به نظر می‌رسد ایده‌شان بین‌المللی است! تبریک به بچه‌های قلندران.

3- توی همان صحنه بالا، دختر کر و لال پنجاه تا سکه برداشت، چشمانش را بست، و شروع کرد به یکی‌یکی انداختن سکه‌ها در هر کوزه و طبعن تصور آرزوهایش. آقای تروریست هم اولین سکه را انداخت، چشمانش را بست و آرزو کرد. سکه دوم را انداخت؛ مکث کرد. زور زد؛ گشت؛ نشد؛ نبود؛ چشمانش را باز کرد و نگران، به روبرو خیره‌شد. شما بودید چند تا کوزه را رد می‌کردید؟

4- این را از اینجا بشنوید:

من که خیلی شادمونم، هم‌چو بلبل نغمه‌خونم

تا که هستم فکر کارم، زنده‌دل هستم جوونم

قربون بازوم برم

تو داداش بی‌خود تو چرتی، دل به دست غم سپردی

اخم نکن بی‌خود برادر، از چه رو هستی مکدر

من ز اخمت دلخورم

آخ برم راننده رو، اون کلاج و دنده رو

گاز و فرمونو ببین، اشتیاق بنده رو

آیدا خیلی ابراز احساسات می‌کند برای این آهنگ.

5- آهنگ بالا را که گذاشته بودم برای آیدا، سمت راست صفحه یوتیوب پر بود از لینک‌های پیشنهادی به فیلم‌فارسی‌های قدیمی. روی گنج قارون کلیک کردم و دل دادم به صدای ایرج و تصویر علی بی‌غم! “حالا می‌گم دربیاره کفشاتو دمپایی بده”. این که یک نفر بیاید و کفش‌های آدم را از پایش دربیاورد و دمپایی بدهد، می‌تواند یکی از زمزمه‌های آدمیزاد باشد بعد از انداختن سکه توی کوزه‌های بالا، یا شاید انداختن اسکناسی لای شکاف ضریح امامزاده جدید بچه‌های قلندران دلفت!

6- هربار رسیدید جلوی یکی از این ردیف کوزه‌ها، حتمن سکه‌های‌تان آماده باشد. نه این که قرار است با حرام کردن پولتان آرزویی برآورده شود. مطمئنن نه! ولی همین‌جاست که می توانید تعداد دوستان‌تان را -دیده و ندیده- بشمارید. خوشا به حالتان اگر به آرزوهای خودتان نرسیده، سکه‌های‌تان تمام می‌شود. بابای آیدا اصلن به ذهنش رسیده که شاید خود خدا هم آدم‌هایش را همین جور جاها است که آزمایش می‌کند. شاید اگر آیه‌ای هم قراربود نازل کند از طریق پیامبر تایلندی مربوطه، مثلن می‌گفت: “یا ایهاالذین آمنو، بدا به حالتان اگر نتوانید خودتان را برسانید به کوزه آخر”. بدا به حالمان که دارد آرزوهای‌مان از یادمان می‌رود توی این پاییز ابری دل‌گیر غربت.

بابای آیداموس

نوامبر 5, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

یکی از معدود مشکلات حل‌نشده جهان در سال 3009 میلادی، مسأله بازنشدن فایل‌های پرزنتیشن روی کامپیوترهای سالن کنفرانس است.

Categories: آقای عقل کل برچسب‌ها

قوانین بابای آیدا (1)

نوامبر 3, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

قانون اول: بقای بدبختی

همیشه در کنار هر انسان موفقی انسان‌های به ..ا  رفته‌ای وجود دارند. تعداد و میزان بدبختی آن انسان‌های به ..ا رفته با میزان خوشبختی فرد موفق نسبت مستقیم دارد.