بابای آیداموس
یکی از معدود مشکلات حلنشده جهان در سال 3009 میلادی، مسأله بازنشدن فایلهای پرزنتیشن روی کامپیوترهای سالن کنفرانس است.
یکی از معدود مشکلات حلنشده جهان در سال 3009 میلادی، مسأله بازنشدن فایلهای پرزنتیشن روی کامپیوترهای سالن کنفرانس است.
قانون اول: بقای بدبختی
همیشه در کنار هر انسان موفقی انسانهای به ..ا رفتهای وجود دارند. تعداد و میزان بدبختی آن انسانهای به ..ا رفته با میزان خوشبختی فرد موفق نسبت مستقیم دارد.
1- هولدن آقای سالینجر اینا همیشه میگفت: “people never understand”. راست میگفت.
2- اگر قصد پیاچدی خواندن دارید هرگز فراموش نکنید که ارزش یک کار “case study” از صد تا کار نو و تازه بیشتر است. دردسرش هم کمتر. نیازی به بحث و اینها هم ندارد. انجامش میدهی و میگویی “همینه که هست”.
3- با کمال تأسف و تأثر اعلام میدارد که بابای آیدا از یک موجود “نه! عمراً اگه اینطوری باشه. بهت ثابت می کنم” به یک موجود “باشه! همینی که تو میگی” تغییر ماهیت داده است. بیچاره دانشجوهای آینده.
4- الان که این پست پابلیش شد تمام نوشتههای هفته قبل را در راستای “باشه! همینی که تو میگی” شیفت-دیلیت نموده مثل بچه آدم همه “case study”هایمان را میریزیم روی مقاله.
If you want to be a good engineer, you need to know a few good references. If you want to be an innovative one too, you must know how to hide them
از نصایح یک استاد به دانشجویانش:
اگر میخواهید مهندس خوبی باشید، باید مراجع خوب را بشناسید. اگر میخواهید خلاق هم باشید، باید بدانید چطور منابعتان را پنهان کنید.
1- ادوارد براون، تاریخ زبان و ادبیات فارسی، جلد اول:
احتمال می رود در هیچ مملکتی مانند ایران در زمان ساسانیان اصلی که به موجب آن اصل حق آسمانی برای پادشاه قائل شود پیروانی راسخ العقیده تر از ایرانیان نداشته است.
2- همان، یک صفحه بعد:
… سلطنت را حق آسمانی یا موهبت الهی می دانستند که در دودمان ساسانی به ودیعه قرار گرفته بود و این عقیده تأثیر عظیمی در سراسر تاریخ ادوار بعد ایران داشته است علی الخصوص علاقه شدید ایرانیان به مذهب تشیع تحت تأثیر همین عقیده است…
3- همان، یک پاراگراف بعدتر:
انتخاب خلیفه یا جانشین روحانی پیغمبر هر اندازه نزد عرب دموکرات امر طبیعی بود در نظر اهل تشیع غیر طبیعی می نمود و جز ایجاد اشمئزاز، اثر دیگری نداشت…
4- همان، دو صفحه قبل تر:
شهریاران ساسانی خود را خدا یا موجودات آسمانی می خواندند (به زبان پهلوی بغ و به زبان کلدانی الاها و به زبان یونانی تئوس نامیده می شدند) و خود را جانشین قانونی و خلف الصدق دودمان کیانیان در افسانه باستانی ایران و وارث فر کیانی می دانستند و در حقیقت یک نوع مظهریتی برای خود قائل بودند که به زبان عبری شخینه گفته می شود بدین معنی که چون در روی زمین مظهر مشیت الهی و جلال و جبروت حق می باشند افسر شهنشاهی ایران تنها بر فرق افراد آن خاندان زیبد و حق انحصاری آنان باشد و هر چه در قدرت داشتند می کردند که عظمت و کبریای خود را به اعلی درجه، مرکوز (ثابت و مستحکم و استوار) ذهن رعایای خود سازند.
5- محمود دولت آبادی، روزگار سپری شده مردم سالخورده، کتاب سوم- پایان جغد:
…گاهی از او شنیده ام که با خودش گفته «بیش از هزار سال عمر دارم». اما این بیانی است جدا از آنچه او در اصطلاح خود، «حافظه ژن» می نامدش، و آن بر پایه استنباط شخصی و تجربی خودش است که فکر می کند آنچه در ما وجود دارد، خیلی قدیم است و از طریق حافظه ای که در ژن های اجدادی ما وجود داشته به ما رسیده است و تا آن حدودی که مجال و ضرورت بروز بیابند، به نمود و عمل در می آیند و باقی مانده شان که ما هیچ از آن ها نمی دانیم منتقل خواهند شد به آینده. و مثال می زند که بسیاری چیزها، لحظه ها، حالات و گمان های مقرون به واقع به ذهن و نظر ما می رسند که پیشتر، در عمر آگاهانه خودمان، ما آن ها را تجربه نکرده ایم. شاید تصور شود که این آنات شکسته و خورد شده و تبدیل یافته همین تجربیات ملموس و عینی دوره آگاهانه زندگی مان باشد؟ اما نه، سام عقیده دارد چنین نیست. بلکه چنانچه ژن ها واجد خصوصیات و خلقیاتی هستند که از پیشینیان به ما منتقل شده اند، دلیلی ندارد که همان ژن ها واجد حافظه نباشند. جالب این که معتقد است این حافظه در هر اندام زنده ای تا حد مقدورات و امکانات مجال بروز می یابد، و نه این که تمام ذخیره خود را -که در نظر سام بی حد است- در یک فرد و یک عمر ارائه بدهد. بنابر این وقتی که شنیدم او گفت «بیش از هزار سال عمر دارم» هیچ تعجب نکردم، چون قطعاً اشاره اش به حضور خصیصه و حافظه هزاران ساله ژن در خودش بود…
جزییات بیشترش را با مخلفات، این هفته در جلسه قلندران دلفت مطرح می کنیم.
It was the best of times, it was the worst of times, it was the age of wisdom, it was the age of foolishness, it was the epoch of belief, it was the epoch of incredulity, it was the season of Light, it was the season of Darkness, it was the spring of hope, it was the winter of despair, we had everything before us, we had nothing before us, we were all going direct to Heaven, we were all going direct the other way- in short, the period was so far like the present period, that some of its noisiest authorities insisted on its being received, for good or for evil, in the superlative degree of comparison only
A tale of two cities, Charles Dickens
با عرض شرمندگی درخواست ترجمه نکنید؛ زور بابای آیدا نمی رسد. حالا به گند کشیدن جمله به کنار. گفتم این را بنویسم اینجا تا خودمان و خودتان و به خصوص آیدا یادمان بماند از خیلی قبل از آقای دیکنز تا زمان خود بابای آیدا و بعدش خود آیدا و همینطور بگیر برو جلو، زمانه همین زمانه ای بوده که بالا نوشته. همیشه هم “noisiest authority” هایی بوده اند که تاکید داشته اند بر “received” بودن دوره شان، نه همین طور خشک و خالی بلکه در “superlative degree” ی مقایسه!
پی نوشت- کسی یک ترجمه خوب جانانه از این کتاب سراغ دارد؟
Love does not make itself felt in the desire for copulation (a desire that extends to an infinite number of women) but in the desire for shared sleep (a desire limited to one woman)1
The unbearable lightness of being, Milan Kundera
ترجمه ی آزاد بابای آیدا از بخش دوم جمله ارزشی آقای کوندرا (بخش اول را به فضل الهی همه برادران خوب می توانند ترجمه کنند):
عشق خودش را در بازویی نشان می دهد که همه خواسته اش “بالشت خواب هر شبه ی او” شدن است.
بابای آیدا عصبانیت را خیلی دوست دارد، نه به خاطر این که “خود” واقعی دیگران را نشان می دهد؛ چون درست همان وقت هایی که دارد دلش برای خودش تنگ می شود -اگر بشود- و دارد از یاد خودش می رود، یکی از همین عصبانیت های ساده و بیخود زندگی، همان ها که ته اش به فحش ناموسی می رسد به زمین و زمان، خودش را نشانش می دهد. واضح و روشن!
چه تلخ است آدم از یاد خودش برود…
چه تلخ تر است که آدم وقتی از یاد خودش رفت نمی تواند تلخیش را بفهمد.
(این را به خاطر عصبانیت علی نادری نوشتیم تا قدر این روزهایی را که روز آدم نیست، بداند!)
گاهی برخی ایده ها هرچند عجیب و دور از ذهن، به دل آدم می نشیند. آن قدر که آرزو کند کاش ایده خودش بود. (لینک)
جریان این است که یک دانشمند ستاره شناس از این ها که تخصصشان یافتن حیات در سیارات دیگر است، نشسته فکر کرده که چرا ما (یعنی خودشان را گفته ها نه ماها را) همیشه دنبال شکلی از حیات هستیم که اینجا روی زمین وجود دارد (یعنی نیازمند به آب مایع و کربن). جان کلام این که چرا تعریف ما از زندگی این قدر محدود است؟ شاید انواع دیگری از حیات مثلاً وابسته به آمونیاک مایع وجود داشته باشد که در سیارات سردتر هم امکان پذیر است. جدی جدی فکر کن. یعنی اگر چنین چیزی وجود داشته باشد؟! یعنی که دیگر فقط هیدروکربن و آب و این ها نیست. موجوداتی مثلاً از جنس سیلیسیوم یا حتی یک عنصر ناشناخته جدید که توی یک دریاچه آمونیاک زندگی می کنند. عجب ایده جالبی نه برای ساخت یک فیلم علمی تخیلی که برای یک پژوهش جدی علمی. بسیار خوشمان آمد.
پ.ن. باز خوبه یه آدمایی هنوز هستن تو این دنیا که بشه از مقالاتشون رونویسی کرد و استاد دانشگاه شد؛ فضایی شد؛ هصطه ای شد؛ نانوتکنولوژی؛ بیوتکنولوژی…
پ.ن. 2- راستی راستی چرا تعریف ما از “زندگی” این همه محدود و کوچک است؟
چند سوال:
اول- آیا والدین هر یک از شما صلاحیت و شرایط بچه دار شدن و تربیت بچه را داشته اند؟ اگر سوال تند و ناراحت کننده ای است می تواند به این شکل هم مطرح شود: آیا شما -با در نظر گرفتن شرایط و محدودیت های زمانی و مکانی- حاضرید از روش پدر و مادرتان در تربیت بچه خودتان استفاده کرده یا به دیگران توصیه اش کنید؟ به چه میزان؟
دوم- به چه میزان از زندگی خودتان راضی هستید؟ آیا پدر و مادرتان شما را خوب تربیت کرده اند؟ (می توانید مثل مورد اول خودتان سوال را به قول خارجی ها “شکر پیچ” کنید!)
سوم- تا به حال چند بار بچه هایی را دیده اید که واقعاً غیرقابل تحمل بوده اند در حدی که هیچ امیدی به آینده شان نداشته باشید؟ (کمی نسبی به این سوال نگاه کنید لطفاً). آیا با دیدن این بچه ها هیچ گاه به ذهن تان رسیده که “اگه بچه من بود می دونستم چطور تربیتش کنم”؟
چهارم- چه دیدی از مشکلات و سختی های بچه دار شدن و تربیت بچه دارید؟
اول این که قبول دارم از سوال اساسی اول که “چرا بچه” دور شدم. قول می دهم به آن جا هم برگردم. قصد دارم کمی از بالا به این قضیه نگاه کنم (حق هم دارم البته! به هر حال بابای آیدا هستم). چند صفحه ای هم یادداشت دارم که شاید بعداً اینجا بنویسم. در یکی دو پست بعد به دلایلی می خواهم درباره سختی ها و مشکلات بچه دار شدن -سوال چهارم- بنویسم و بعد برگردم به سوال اصلی.