بایگانی

Archive for the ‘افطاریه و احیاییه’ Category

ماه رمضان، شب های احیا، نظامی و هاتف

سپتامبر 23, 2008 Ehsan 1 comment

یادم می آید پارسال که تهران تنها بودم، اولین سحر ماه رمضان تفألی زدم به دیوان نظامی. مثنوی لیلی و مجنون بود که با نیایش های ابتدایش بسیار گریسته ام و حتماً گریسته اید. خمسه نظامی -هر پنج بخشش- حال و هوایی می دهد به آدم (یا برای من اینگونه است) که خیلی ماندگار است. اثرش می ماند. مثل خواندن یک رمان خوب است. اصلاً برای من همیشه ارزش یک کتاب با میزان اثری که در خودم می گذارد -و نه اثری که دیگران می گویند بر ما گذاشته- مشخص می شود. مثل “سووشون” استاد سیمین دانشور. استاد به این دلیل که به من خیلی آموزانده با اثرش. وقتی خواندمش یک هفته تمام خودم نبودم. رفته بودم جای دیگری که حال خوشی داشت…

نظامی برایم همیشه همینطور بوده. کافی است بازش کنی و بخوانی تا حال کنی. فرقی نمی کند کجایش. من آن شب که بازش کردم لیلی و مجنون آمد. مرگ عبدالله بن سلام شوهر لیلی و بحثی که نظامی کرده بود در مورد تدبیر و تقدیر.

یک بار رمانی خواندم که یک جمله بیشتر نبود. اگر سووشون یک هفته مرا با خودش به جای خوبی برد، این رمان مدتهاست که می بردم همانجا. شاید می بردم به شهر گنبد سیاه نظامی. یا شاید اتوپیای اسکندر نامه. نمی دانم. رمان اینطور شروع می شد:

تدبیر عین تقدیر است و برعکس.

Read more…

Categories: احیاییه برچسب‌ها

عشق پدری و زمان

سپتامبر 22, 2008 Ehsan 1 comment

با مریم تمام راه خانه به بیمارستان را روزی دو بار با دوچرخه گز می کردیم با این امید که چشمهای آیدا حتی برای چند ثانیه باز باشد و دل سیر ببینیمش.

الان با هزار کلک و برنامه خوابش می کنیم تا اگر شده برای یک ساعت چشمانش را ببندد و نفسی بکشیم!

نکته؟

از آن اولی تا این دومی فقط یک ماه فاصله بود؛ هر چند که چشم ها، همان چشم ها هستند.

که چی؟

به حساب هیچی نگذارید. خوشم آمده بود از خودم خواستم حس “عقل کلی” بیشتری بهم دست بدهد. اگر در حافظه خودتان هم از این خاطرات دارید، باز هم به حساب هیچی نگذارید. فکر کنید شما هم از خودتان خوشتان آمده.

Categories: احیاییه

خطر آسیب مغزی و مصونیت ایرانی

امروز یکی از بچه های گروه ایمیلی فرستاده بود حاوی چند توصیه بهداشتی-پزشکی که ده توصیه هم در مورد “عادت های آسیب زننده به مغز” داشت شامل: 1- نخوردن صبحانه 2- پرخوری 3- سیگار کشیدن 4- مصرف زیاد شکر 5- آلودگی هوا 6- کم خوابی 7- پوشاندن سر در هنگام خواب 8- استفاده زیاد از مغز در دوران بیماری 9- کمبود تفکرات مهیج و محرک و 10- کم خوابی.

من بعد از خواندنش به دو جمع بندی از این پژوهش رسیدم که برای محققان آینده به یادگار می نویسم.

1- شخصاً آدم های زیادی را می شناسم (می شناسید؟) که همیشه صبحانه نان و پنیر می خورند و گاهی فقط چایی، در آلوده ترین هوای دنیا نفس می کشند، کم می خوابند، سرشان را نه تنها هنگام خواب که تقریباً همیشه می پوشانند، تفکرات مهیج که پیشکش کلاً مدت هاست که کرکره را پایین کشیده اند و برنامه ای هم خدای نکرده برای استفاده مجدد از مغز عزیزشان ندارند، و صد البته مدام دارند شکر زیادی می خورند. این یعنی دقیقاً شش مورد از رفتارهای بالا را در نهایت ممکنش انجام می دهند ولی سال هاست که -بزنم به تخته- گلاب به روی مبارکتان سالم و سر حال و قبراق مشغول انجام همان ها هستند که نوشتم و آثاری هم از -خدای نکرده- مردن در ایشان نمی بینیم.

2- همان افرادی که ذکرشان رفت و خوب می شناسم (می شناسید؟) ممکن است با رعایت چهار مورد دیگر توانسته باشند آن شش اشکال بزرگ را جبران کرده باشند. منظورم این بود که همان آدم ها اتفاقاً زیاد نمی خورند، سیگار نمی کشند، در دوران بیماری -مثل همیشه- از مغزشان استفاده ای نمی کنند و صد البته مشکل کم حرفی هم که اصلا و ابدا ندارند!

تا بعد…

پی نوشت: فکر کنید ببینید چند تا می شناسید.

حال بد و نحوه بیان

الان فکر کنم 2 ماهی هست که حال خوشی ندارم. نه مریض نیستم، ولی حالم هم خوش نیست. هیچ جوری نمی شود بیانش کرد جز از زبان خان عمو.

خان عمو را اگر نمی شناسید می گویم که عموی گل محمد است در شاهکار محمود دولت آبادی، “کلیدر“:

خان محمد گفت: “گل محمد چه اش می شود خان عمو؟”

-”همانش می شود که اگر ما هم به جای او بودیم همانمان می شد.”

من هم همانم است که اگر شما هم به جای من بودید همانتان می شد!

مرده شور و شستن مرده

سپتامبر 19, 2008 Ehsan 1 comment

داشتم می گفتم که شاید همه چیز با رفتن پیش میدوایف شروع شد. در هلند وقتی که شما حامله شدی (البته من حامله نشدم، مریم شد) باید برای کنترل وضعیت جسمی به مراکز خاصی مراجعه کنی که شرایط جسمی شما و رشد جنین را کنترل می کنند. حالا مسأله چه ربطی به مرده شور داشت؟ راستش من فهمیدم که اینجا از هر کسی در حد توان و دانشش استفاده می شود. البته به این ایده آلی هم که نیست. ولی برای مثال اینجا یک مرده شور مرده اش را می شوید. یک مید-وایف (یا همان ماما یا قابله یا هر چیزی) وضعیت عمومی مادر و جنین را کنترل می کند. نه بیشتر نه کمتر. بیشتر یعنی اینکه مثلاً دارو تجویز نمی کند. ولی مکمل های غذایی و ویتامینی چرا. اگر هم مشکلی در وضعیت بیمار بود، مثلاً فشار خون بالا یا وجود پروتئین در ادرار (مثل مورد مریم که از علائم پری اکلامپسیا بود) سریع می فرستدت پیش متخصص. البته مردم هم (به قول رضا) به این سیستم درمانی -که قطعاً به وسیله دولت برنامه ریزی شده- کاملاً اعتماد دارند. اگر هنوز متوجه منظورم نشدید حتماً در اولین فرصت به یک متخصص زنان و زایمان -ترجیحاً معروف- مراجعه کنید تا ببینید توی مطبش این زنهای حامله چه قشقرقی به پا کرده اند. ولی هیچ کدام از این مادران آینده هم حاضر نیستند برای معاینه بروند پیش ماما.

Read more…

Categories: احیاییه برچسب‌ها

از اول شروع می کنم

امشب تصمیم دارم کمی برگردم در زمان البته و ببینم به قول عباس معروفی در فریدون سه پسر داشت همه چی از کجا شروع شد؟

شاید همه چیز با قضیه بیمه شروع شد. ما بدبخت های بورسیه چون حق بیمه ای که سابقاً می گرفتیم از ارزانترین بیمه -منظورم بیمه درمانی- اینجا هم کمتر بود و البته از حق نگذریم که الان بهتر شده، مجبوریم که از بیمه ای استفاده کنیم به اسم آی-پی-اس که یک نوع بیمه مسافرتی است و البته فقط بیمه درمانی نیست و بعضی موارد دیگر را هم پوشش می دهد (مثلاً اگر تصادف کردی، فلج شدی، مردی، وسایلت را دزدیدند و برو تا آخر. دقت کنید که آخرش مردن نبود). ما (خداییش فقط من، مریم کاملاً بی تقصیر بود) اول مثل آدم های خنگ رفتیم و همین بیمه را خریدیم. توضیح اینکه طبق قوانین هلند یک سقف مشخص برای همه بیمه های درمانی وجود دارد که همه شرکت ها موظف هستند رعایت کنند. حالا چرا گفتم خنگ؟ عرض می کنم. این بیمه یک تبصره ای داشت یک جایی که اتفاقاً با حروف بولد هم نوشته بود و من ..اد نخوانده بودم که هزینه بیماری هایی که قبل از سفر وجود داشته پرداخت نمی شود!

حالا ما مانده بودیم که چکار کنیم. یک مسأله دیگری هم که وجود داشت این بود که این بیمه با هیچ مرکز درمانی قرارداد نداشت. یعنی اینکه شما باید اول می سلفیدی، بعد ادعا می کردی تا پولت برگردد. اینجا هم مثل ایران عزیز نیست که شما پیش منشی گریه کنی! وارد این یکی مسأله نمی شوم تا بعد.

یک بیمه دیگری هست (یعنی یکی نیست، چند تایی هست) به اسم “اهرا” که مخصوص شهروندان یا کسانی است که کارت اقامت داشته باشند. حالا مشکل ما اینجا بود که کارت اقامت هم نداشتیم. یعنی داشتیم، ولی هنوز از آی-ان-دی نیامده بود.

نهایتاً اینطوری شد که ما حدود 100 یوروی نازنین بیمه آی-پی-اس خریدیم و استفاده هم نکردیم. ولی کارت اقامت که رسید سریع فرستادیم “اهرا” و مشکل حل شد. حالا این وسط ها چه اتفاقات دیگری افتاد بماند. فقط بگویم که این بیمه اهرا 100 یورو در ماه می گیرد. و ایران عزیز هم که سالی 750 تا بیشتر نمی دهد. بقیه اش را باید از شکم صاحاب مرده بزنیم!!!

ولی نه. قضیه از اینجا هم شروع نشد. شاید همه چیز با رفتن پیش مید-وایف شروع شد.

تا اینجا را داشته باشید، تا مابقی را فردا تعریف کنم

اهمیت کودک در هلند و سوتی های ایرانی

امروز آیدا نوبت دکتر داشت در یک جایی که اسم هلندیش سخت است البته ولی فکر کنم ترجمه اش می شود یک چیزی توی مایه های مرکز مشاوره کودک و والدین و اینها! راستش اهمیت خیلی زیادی به سلامت بچه ها می دهند و به نوعی شما مجبور هستید که بچه را دست کم ماهی یک بار برای معاینه ببرید. بگذریم از خود بیمارستانی که محل تولد بچه بوده خودش چند بار می کشاندتان برای معاینه بچه و مشاوره و راهنمایی لازم. بگذریم. راستش من برای بار دوم یک خبطی کردم و پرسیدم از دکتری که آیدا را معاینه می کرد که: آیا نیازی به بستن پاهای بچه هست؟ همان قنداق کردن. بزرگترها می گویند که برای شکل گیری مناسب پای بچه بهتر است که قنداقش کنیم. منظورم همان اعتقاد به پرانتزی شدن پای بچه بود در صورت عدم قنداق! نه گذاشت و نه برداشت و مستقیم توی چشمهایم نگاه کرد و گفت: “ریدیکیولس!” پای بچه تا شش ماهگی خودش شکل می گیرد و نیازی به این کارها نیست. توی ایران به شما اینطوری گفته اند؟

البته من هم کم نگذاشتم و گفتم بعضی از مسن ترها اینطور می گویند. ولی دکترهایمان همین حرف شما را میزنند و خلاصه ماله کشی!

حالا خبط اول کجا بود؟ توی بیمارستان و اینبار در مورد تأثیر رژیم غذایی مادر در دوران بارداری بر زرد شدن بچه! البته اینبار خانم دکتر خیلی بلند قد بیمارستان “رینیر د خراف” مودبانه تر به گفتن “من چیزی در موردش نشنیدم” بسنده کرد.

البته به قول جواد خیابانی “تا سه نشه بازی نشه” (با قیافه آقا جواد تصورش کنید). نمیدانم سوتی سوم را کجا باید بدهم. خدا به خیر کند.

پی نوشت: این یکی هم به صورت آیدا نگاه کرد و گفت چه پوست قشنگی! یک نگاهی هم جهت مقایسه مجدد انداخت به من و مریم. یک بار باید برایش بگویم بابا جان! این پوست ما که سیاه سیاه هم نیست. این سبزه بودنش هم بیشتر به خاطر آفتاب خوردن بوده. وگرنه اگر از اول توی این هلند بدون خورشید متولد شده بودیم ما هم می شدیم عین شما بلوری. حالا بلوری هم نه رنگ کاسه چینی که می شدیم!

کودک یک ماهه و مذهب

یک آداب و رسومی هست که آدم بعد از شنیدنش ناراحت نمی شود، عصبانی می شود. یکی اش همین اذان و اقامه گفتن در گوش بچه بعد از به دنیا آمدن و بعد از اولین حمام و نمی دانم دیگر کی. برای اینکه اگر مادرم اینجا را دید باز گریه نکند که بچه ام لامذهب شد می نویسم که هنوز کاملن موفق نشده اید من را لامذهب کنید. ولی با ادامه دادن این کارها حتمن لامذهب می شوم به حول و قوه الهی. پرت نشوم از بحث.

اصولن یک کار (عادت، رسم، هرچی) مذهبی خوب است ولی با دلیل. نمی شود که بگویی توی گوش بچه اذان بگو! بپرسی چرا؟ اولین جواب: ضرری که ندارد!

من از هر چه کار مذهبی که ضرری ندارد متنفرم ایهاالناس! به قول دکتر شریعتی این می شود تشیع خاکشیری. قصه اش را یک بار دیگر می نویسم اینجا.

نکته دوم: اصلن مسلمان کردن یک بچه چه فایده ای دارد؟ همین خودمان که مسلمان به دنیا آمدیم برای هفت پشتمان بس است. (این هفت پشت را جدی نوشتم. حتمن قصد وصیت دارم که کسی حق ندارد بچه های من را از بچگی مسلمان کند)

بچه می خواهد مذهبی شود برود کتاب بخواند. ما خودمان یک عمر است که مثلن مسلمانیم هنوز یک دور حسابی نزده ایم کتابش را. مسلمانی (هم) خوب است، به شرطی که انتخاب شود نه اینکه برایت انتخاب کنند.

پس نتیجه اخلاقی اینکه من به آیدا گفتم 1- دروغ نگو بابا جان. 2- کسی را آزار نده. همین.

سوم: اصولن کسانی که معتقدند جملات مذهبی -حتی اگر با اعتقاد خوانده شوند- می توانند مثل یک ورد کار خاصی بکنند مثل و ان یکاد که برای رفع چشم زخم است و غیره که یک غیره خیلی مفصل در کتاب شریف مفاتیح الجنان -کلیدهای بهشت- هست، بهتر است بروند جادوگری بخوانند. گویا تازگی ها دوره های پیشرفته اش برگزار می شود در هند که مدرک هم می دهند. من جادوگر نیستم، پس از من توقع اجرای ورد نداشته باشید لطفن.

تا بعد…

تلاشهای تحسین برانگیز

گاهی وقت ها که آیدا را بغل می کنم در حین بازی کردن و دست و پا زدن ناگهان ساکت می شود. نگاهش به جایی ثابت می ماند و غرق در تفکر می شود. بعد در همان حالت آرامش که به شدت تأثیر گذار است صورتش گل می اندازد. پره های بینی اش زرد می شوند. بین جای ابروهایش به آبی می زند و ناگهان…

گلاب به رویتان با صدای بلندی هوای فشرده داخل روده را خالی می کند! و باز تکرار دست و پا زدن و بازی کردن.

گاهی وقت ها وقتی تلاش بعضی آدم ها را می بینیم به شدت تحت تأثیر قرار می گیریم. وقت زیادی که برای مطالعه می گذارند. چهره متفکری که به خودشان می گیرند. جلسات فراوان. صحبت های زیاد. و در نهایت…

شدیداً گلاب به رویتان به همه چیز و همه کس می ر..ند.

گاهی به این فکر می کنم که مشکل از دیدگاه آن هاست یا ما؟ یعنی اینکه آنها از قبل قرار بوده ب..ند و ما فکر می کرده ایم قرار است کارستانی شود یا نه؟ واقعاً می خواسته اند کارستانی کنند و آخرش -چون گلوکز از کودکی کم رسیده و تغییرات محیط هم که سالهاست حس نشده- کار به اینجا کشیده؟

شخصاً به ترکیبی از این دو فکر می کنم. می دانید چرا؟ چون در هر حال در حالت اول اگر توهمات ما به جایی نرسیده، ولی زیر دل آن ها که سبک شده. اینطور نیست؟

مغز، گلوکز، تغییرات محیطی و خودکفایی

ساعت 8:23 پنج شنبه

الان به طور کلی هیچ نوع انرژی اعم از آنهایی که حق مسلم ماست یا نیست در بدن موجود نمی باشد. بنابراین مغز کاملاً تعطیل بوده و فقط دستها تایپ میکنند.

بعد از تولد آیدا اولین کاری که انجام دادند سوراخ کردن دستش بود طبیعتا با سوزن برای وصل سرم. یک چیز کاملاً معمولی بود که همه پرستارها میدانستند. پرسیدم و جواب گرفتم که چون بچه وارد یک دنیای جدید شده خیلی متفاوت از دنیای رحم، مغزش زیاد فعالیت میکند. پس نیازش به گلوکز هم بیشتر می شود. و اگر به اندازه نرسد؟ البته آسیب مغزی.

با این مقدمه چند تا موضوع کوچک ولی مهم به ذهن من رسید.

گاهی آدم هایی می بینی که تغییرات محیطی به هر میزان هیچ تأثیری بر میزان کارکرد مغزشان ندارد. نخیر! منظورم این نبود که آمپر مغز مبارک چسبیده به انتهای قطاع شمارشگر. بلکه مخ محترم هنوز در دوران جنینی به سر می برد. نیازی به توضیح بیشتر هست؟

یک نوع دومی هم هست که دائم در حال فعالیت با بیشترین ظرفیت است. ولی در کودکی گلوکز به مغز مبارک کم رسیده.

یک نوع سومی هم هست که هم دچار کمبود گلوکز است و هم کمبود فعالیت. الحمدلله که یواش یواش داریم در نوع سوم به خودکفایی می رسیم.

تا بعد…