<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>«خاطرات بابای آیدا» &#187; احیاییه</title>
	<atom:link href="http://myaida.wordpress.com/category/%d8%a7%d9%81%d8%b7%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ad%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%87/%d8%a7%d8%ad%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://myaida.wordpress.com</link>
	<description>...گر بپرسی: راست؟ گویم: راست!   قصه بی شک راست می گوید...</description>
	<lastBuildDate>Mon, 14 Dec 2009 12:17:09 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='myaida.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/417f84c8e1386be283164d430c51bd1a?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>«خاطرات بابای آیدا» &#187; احیاییه</title>
		<link>http://myaida.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://myaida.wordpress.com/osd.xml" title="«خاطرات بابای آیدا»" />
		<item>
		<title>ماه رمضان، شب های احیا، نظامی و هاتف</title>
		<link>http://myaida.wordpress.com/2008/09/23/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b4%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%8c-%d9%86%d8%b8%d8%a7%d9%85%db%8c-%d9%88-%d9%87%d8%a7%d8%aa%d9%81/</link>
		<comments>http://myaida.wordpress.com/2008/09/23/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b4%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%8c-%d9%86%d8%b8%d8%a7%d9%85%db%8c-%d9%88-%d9%87%d8%a7%d8%aa%d9%81/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 21:24:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ehsan</dc:creator>
				<category><![CDATA[احیاییه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myaida.wordpress.com/?p=46</guid>
		<description><![CDATA[یادم می آید پارسال که تهران تنها بودم، اولین سحر ماه رمضان تفألی زدم به دیوان نظامی. مثنوی لیلی و مجنون بود که با نیایش های ابتدایش بسیار گریسته ام و حتماً گریسته اید. خمسه نظامی -هر پنج بخشش- حال و هوایی می دهد به آدم (یا برای من اینگونه است) که خیلی ماندگار است. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myaida.wordpress.com&blog=4699270&post=46&subd=myaida&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>یادم می آید پارسال که تهران تنها بودم، اولین سحر ماه رمضان تفألی زدم به دیوان نظامی. مثنوی لیلی و مجنون بود که با نیایش های ابتدایش بسیار گریسته ام و حتماً گریسته اید. خمسه نظامی -هر پنج بخشش- حال و هوایی می دهد به آدم (یا برای من اینگونه است) که خیلی ماندگار است. اثرش می ماند. مثل خواندن یک رمان خوب است. اصلاً برای من همیشه ارزش یک کتاب با میزان اثری که در خودم می گذارد -و نه اثری که دیگران می گویند بر ما گذاشته- مشخص می شود. مثل &#8220;سووشون&#8221; استاد سیمین دانشور. استاد به این دلیل که به من خیلی آموزانده با اثرش. وقتی خواندمش یک هفته تمام خودم نبودم. رفته بودم جای دیگری که حال خوشی داشت&#8230;</p>
<p>نظامی برایم همیشه همینطور بوده. کافی است بازش کنی و بخوانی تا حال کنی. فرقی نمی کند کجایش. من آن شب که بازش کردم لیلی و مجنون آمد. مرگ عبدالله بن سلام شوهر لیلی و بحثی که نظامی کرده بود در مورد تدبیر و تقدیر.</p>
<p>یک بار رمانی خواندم که یک جمله بیشتر نبود. اگر سووشون یک هفته مرا با خودش به جای خوبی برد، این رمان مدتهاست که می بردم همانجا. شاید می بردم به شهر گنبد سیاه نظامی. یا شاید اتوپیای اسکندر نامه. نمی دانم. رمان اینطور شروع می شد:</p>
<blockquote><p>تدبیر عین تقدیر است و برعکس.</p></blockquote>
<p><span id="more-46"></span></p>
<p>رمان زیبایی که شروع می شود و نمی دانم چرا بر خلاف همه رمان های خوب -که تمام می شوند و بعدش غصه شان را می خوری- هنوز تمام نشده برایم. مطمئنم که فیلم های زیادی دیده اید -مثل مقصد نهایی 1 و 2 و 3 یا موارد مشابه- که همین مسأله را سعی می کنند نشان دهند. ولی برای من این جمله با ابیات نظامی روشن شد که در آن سحر رمضان خواندم. و شاید تقدیر این بود که بعد از سحری نظامی را باز کنم و این ابیات بیاید:</p>
<blockquote><p>هر نکته که بر نشان کاری است          در وی به ضرورت اختیاریست</p>
<p>در جنبش هر چه هست موجود           درجی است ز درج های مقصود</p>
<p>کاغذ ورق دو روی دارد                      که آماجگه از دو سوی دارد</p>
<p>زین سوی ورق شمار تدبیر             زان سوی دگر حساب تقدیر</p>
<p>کم یابد کاتب قلم راست               آن هر دو حساب را به هم راست</p>
<p>بس گل که تو گل کنی شمارش        بینی به گزند خویش خارش</p>
<p>بس خوشه حصرم از نمایش             که انگور بود به آزمایش</p>
<p>بس گرسنگی که سستی آرد           در هاضمه تندرستی آرد</p>
<p>بر وفق چنین خلاف کاری                تسلیم به از ستیزه کاری</p>
<p>القصه چو قصه اینچنین است           پندار که سرکه انگبین است</p></blockquote>
<p>و ادامه ماجرا و آزرده شدن لیلی از شوهرش و صد البته تحمل و بیمار شدن ابن سلام شوهر لیلی و تشخیص بیماری و درمان و پرهیز نکردن ابن سلام از آنچه نباید می خورد و بیماری مجددش و فاتحه!</p>
<p>راستش می خواستم کمی شعر را باز کنم، ولی به این نتیجه رسیده ام که اینکاره نیستم. یعنی اینکه مضمون زیبای شعر را با توضیحات زشتم خراب می کنم. فکر نکنید شکسته نفسی می کنم. عین واقعیت است.</p>
<p>شب 23 رمضان است. مذهبی باشیم یا نباشیم، بار معنوی امشب خیلی بالاست. یعنی اینکه آدم ها زورشان را می زنند تا از این شب استفاده کنند. دلیلش یا اخلاص است، یا ایمان بازاری -به هر حال سر انگشتی هم که حساب کنی خوب می ارزد که یک شب عبادت کنی و هزار ماه حساب شود. وارد این بحث نمی خواهم بشوم. فکرم چیز دیگری بود.</p>
<p>چند سالی هست که در این شب سعی می کنم حرف هاتف را باز هم بخوانم و بخوانم و بخوانم، برای توشه سال بعد. ترجیع بندی که می خواسته ام و می خواهم ترجیع بند زندگیم شود و البته نشده.</p>
<blockquote><p>که یکی هست و هیچ نیست جز او              وحده لا اله الا هو</p></blockquote>
<p>این را وقتی بگذارم کنار یکی از معدود دعاهای پر معنای مفاتیح، یعنی جوشن کبیر، تمام حال بدم می رود. ولی باید خیلی زور بزنم تا بشود. خیلی. ولی اگر هم شدنی باشد که هست و بتوانم که شک دارم، چه شود! به قول معروف &#8220;یک دریا دوغ می شود&#8221;.</p>
<p>اما چرا جوشن کبیر؟ چون لیست کاملی است از تمامی ضعف های انسان. از چیزی که می خواهد باشد و نبوده و نیست. کدام یک از ما هست که نخواهد در صفحه &#8220;about&#8221; خودش جوشن کبیر را کپی-پیست کند؟ جوشن کبیری که هاتف اصفهانی صاحبش -نه مالکش- را در همه جا دیده. چرا ما نبینیم؟ چرا ما نباشیم؟!</p>
<p>می پرسی آن رمان یک جمله ای از که بود؟! از علی که دوستش دارم و داری.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/myaida.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/myaida.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/myaida.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/myaida.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/myaida.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/myaida.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/myaida.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/myaida.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/myaida.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/myaida.wordpress.com/46/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myaida.wordpress.com&blog=4699270&post=46&subd=myaida&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myaida.wordpress.com/2008/09/23/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b4%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%8c-%d9%86%d8%b8%d8%a7%d9%85%db%8c-%d9%88-%d9%87%d8%a7%d8%aa%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">Ehsan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عشق پدری و زمان</title>
		<link>http://myaida.wordpress.com/2008/09/22/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%be%d8%af%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://myaida.wordpress.com/2008/09/22/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%be%d8%af%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 23:04:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ehsan</dc:creator>
				<category><![CDATA[احیاییه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myaida.wordpress.com/?p=40</guid>
		<description><![CDATA[با مریم تمام راه خانه به بیمارستان را روزی دو بار با دوچرخه گز می کردیم با این امید که چشمهای آیدا حتی برای چند ثانیه باز باشد و دل سیر ببینیمش.
الان با هزار کلک و برنامه خوابش می کنیم تا اگر شده برای یک ساعت چشمانش را ببندد و نفسی بکشیم!
نکته؟
از آن اولی تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myaida.wordpress.com&blog=4699270&post=40&subd=myaida&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>با مریم تمام راه خانه به بیمارستان را روزی دو بار با دوچرخه گز می کردیم با این امید که چشمهای آیدا حتی برای چند ثانیه باز باشد و دل سیر ببینیمش.</p>
<p>الان با هزار کلک و برنامه خوابش می کنیم تا اگر شده برای یک ساعت چشمانش را ببندد و نفسی بکشیم!</p>
<p>نکته؟</p>
<p>از آن اولی تا این دومی فقط یک ماه فاصله بود؛ هر چند که چشم ها، همان چشم ها هستند.</p>
<p>که چی؟</p>
<p>به حساب هیچی نگذارید. خوشم آمده بود از خودم خواستم حس &#8220;عقل کلی&#8221; بیشتری بهم دست بدهد. اگر در حافظه خودتان هم از این خاطرات دارید، باز هم به حساب هیچی نگذارید. فکر کنید شما هم از خودتان خوشتان آمده.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/myaida.wordpress.com/40/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/myaida.wordpress.com/40/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/myaida.wordpress.com/40/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/myaida.wordpress.com/40/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/myaida.wordpress.com/40/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/myaida.wordpress.com/40/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/myaida.wordpress.com/40/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/myaida.wordpress.com/40/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/myaida.wordpress.com/40/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/myaida.wordpress.com/40/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myaida.wordpress.com&blog=4699270&post=40&subd=myaida&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myaida.wordpress.com/2008/09/22/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%be%d8%af%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">Ehsan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مرده شور و شستن مرده</title>
		<link>http://myaida.wordpress.com/2008/09/19/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://myaida.wordpress.com/2008/09/19/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 23:48:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ehsan</dc:creator>
				<category><![CDATA[احیاییه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات بیمارستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myaida.wordpress.com/?p=29</guid>
		<description><![CDATA[داشتم می گفتم که شاید همه چیز با رفتن پیش میدوایف شروع شد. در هلند وقتی که شما حامله شدی (البته من حامله نشدم، مریم شد) باید برای کنترل وضعیت جسمی به مراکز خاصی مراجعه کنی که شرایط جسمی شما و رشد جنین را کنترل می کنند. حالا مسأله چه ربطی به مرده شور داشت؟ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myaida.wordpress.com&blog=4699270&post=29&subd=myaida&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>داشتم می گفتم که شاید همه چیز با رفتن پیش میدوایف شروع شد. در هلند وقتی که شما حامله شدی (البته من حامله نشدم، مریم شد) باید برای کنترل وضعیت جسمی به مراکز خاصی مراجعه کنی که شرایط جسمی شما و رشد جنین را کنترل می کنند. حالا مسأله چه ربطی به مرده شور داشت؟ راستش من فهمیدم که اینجا از هر کسی در حد توان و دانشش استفاده می شود. البته به این ایده آلی هم که نیست. ولی برای مثال اینجا یک مرده شور مرده اش را می شوید. یک مید-وایف (یا همان ماما یا قابله یا هر چیزی) وضعیت عمومی مادر و جنین را کنترل می کند. نه بیشتر نه کمتر. بیشتر یعنی اینکه مثلاً دارو تجویز نمی کند. ولی مکمل های غذایی و ویتامینی چرا. اگر هم مشکلی در وضعیت بیمار بود، مثلاً فشار خون بالا یا وجود پروتئین در ادرار (مثل مورد مریم که از علائم پری اکلامپسیا بود) سریع می فرستدت پیش متخصص. البته مردم هم (به قول رضا) به این سیستم درمانی -که قطعاً به وسیله دولت برنامه ریزی شده- کاملاً اعتماد دارند. اگر هنوز متوجه منظورم نشدید حتماً در اولین فرصت به یک متخصص زنان و زایمان -ترجیحاً معروف- مراجعه کنید تا ببینید توی مطبش این زنهای حامله چه قشقرقی به پا کرده اند. ولی هیچ کدام از این مادران آینده هم حاضر نیستند برای معاینه بروند پیش ماما.</p>
<p><span id="more-29"></span></p>
<p>از شلوغی مطب گفتم این را هم تا یادم نرفته اضافه کنم که اینجا برای مراجعه به مطب های خصوصی هرگز صف نمی بینید. چون همیشه باید از قبل زنگ بزنید و وقت بگیرید.<a href="http://myaida.files.wordpress.com/2008/09/ayda-040-600-x-450.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-30" title="ayda-040-600-x-450" src="http://myaida.files.wordpress.com/2008/09/ayda-040-600-x-450.jpg?w=480&#038;h=360" alt="" width="480" height="360" /></a></p>
<p>شاید قضیه از اینجا شروع شد که یک روز یک شنبه مریم سردرد گرفت. طبق معمول -بر خلاف تمامی زنانی که به عمرتان دیده اید- اصلاً به روی خودش هم نمی آورد که حالش خوب نیست. خوشبختانه فردای همان روز نوبت معاینه داشتیم. چون فشار خون مریم نسبت به هفته قبل بالاتر رفته بود و میزان دفع پروتئینش هم کمی بیشتر، فوراً با بیمارستان تماس گرفت و درخواست انجام آزمایش خون و ادرار کرد. اینجا یک بیمارستانی هست به اسم &#8220;<a href="http://www.rdgg.nl/" target="_blank">رینیر د خراف&#8221;</a>که ما قبلاً هم برای آزمایش خون رفته بودیم. سیستمش هم اینطوری است که شما با داشتن کارت بیمه مراجعه می کنی و پس از ثبت مشخصاتت در شبکه کامپیوتری یک مجموعه استیکر یا همان برچسب می گیری که یک بارکد مخصوص شما هم رویش هست به اضافه مشخصات. از اینجا به بعد هر کاری که در هر بخش بیمارستان داشتی یکی از همین برچسب ها را می زنند روی پرونده ات. اصولاً هیچ گونه فرمی پر نمی کنید. یعنی اینطوری بگویم که (به جز در مورد غذا) اصلاً دست ما به خودکار و کاغذ نخورد.</p>
<p>بعد از اینکه آزمایش خون و ادرار انجام شد از ما خواستند که منتظر بمانیم تا نتیجه آزمایش مشخص شود و بعد مراجعه کنیم به دکتر. دکتر هلندی هم با دیدن نتیجه آزمایش و بعد از انجام یک سونوگرافی مفصل (که البته جنسیت بچه را هم متوجه نشد!) ما را فرستاد دو طبقه بالاتر تا در موردمان تصمیم گیری شود! آنجا شاید به 10 دقیقه نکشید که دیدیم مریم روی تخت خوابیده و دستگاه اندازه گیری ضربان قلب بچه و انقباضات رحمی وصل شده و من هم دارم به دکتر جواب پس می دهم که چطور شد که اینطور شد. نه فرمی پر کردیم، نه قبضی بود که همراه مریض قبل از بستری شدن پرداخت کند، نه سر و صدایی لازم بود، نه فحشی دادم (بر خلاف بستری شدن رضا در ایران)، نه صدای ناله و نفرین می آمد و نه از همه مهمتر بوی بیمارستان (همان بوی گند الکل و مواد ضد عفونی کننده) می آمد و خیلی نه های دیگر که نمی نویسم تا دلتان نسوزد.</p>
<p>یک نکته ای که خیلی توجه مرا جلب می کرد این بود که هر کسی (دکتر، پرستار، انترن) می آمد برای معاینه اول خودش را معرفی می کرد و یک دور کامل توضیح می داد که چرا شما اینجا هستید و چرا من اینجا هستم. حالا بماند که ما تا روز سوم هم هنوز خوب نگرفته بودیم که چرا!</p>
<p>یک پرستار هم به صورت مفصل در مورد رژیم غذایی شخصی نه مربوط به بیماری از مریم سوال کرد. من که یک لحظه احساس کردم رفتیم هتل!</p>
<p>ولی نه! فکر کنم همه چیز با جمع آوری بیست و چهار ساعته ادرار شروع شد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/myaida.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/myaida.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/myaida.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/myaida.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/myaida.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/myaida.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/myaida.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/myaida.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/myaida.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/myaida.wordpress.com/29/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myaida.wordpress.com&blog=4699270&post=29&subd=myaida&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myaida.wordpress.com/2008/09/19/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d8%b4%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">Ehsan</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://myaida.files.wordpress.com/2008/09/ayda-040-600-x-450.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ayda-040-600-x-450</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>