قوانین بابای آیدا (1)
قانون اول: بقای بدبختی
همیشه در کنار هر انسان موفقی انسانهای به ..ا رفتهای وجود دارند. تعداد و میزان بدبختی آن انسانهای به ..ا رفته با میزان خوشبختی فرد موفق نسبت مستقیم دارد.
قانون اول: بقای بدبختی
همیشه در کنار هر انسان موفقی انسانهای به ..ا رفتهای وجود دارند. تعداد و میزان بدبختی آن انسانهای به ..ا رفته با میزان خوشبختی فرد موفق نسبت مستقیم دارد.
آیدا عادت کرده به تماشای هر روزه تلهتوبیز. آغازگر برنامه طلوع خورشیدی است که چهره این خورشید، کله یک بچه هم سن و سال آیداست. بچه بامزه خندهرویی هم هست و آیدا خیلی دوستش دارد. همیشه هم با دیدنش میخندد و جیغ میکشد. آنقدر با دیدنش خوشحال میشود که حتی مکیدن انگشتش هم از یادش میرود. همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم که آیدا تقریباً هیچوقت این خورشید بامزه را کامل نمیبیند. چون برمیگردد طرف من و مامانش و با آن چشمهای خندان ما را هم دعوت میکند به شریکشدن در این شادی ناب کودکانه.
یاد فیلم مارمولک میافتم آنجایی که برای زندانیها سخنرانی میکرد. “…متأسفانه آدمها گاهی تکخوری میکنند و این بد روزگار است”. یادمان و یادتان باشد که بچهها -هیچوقت- تکخوری نمیکنند.
It was the best of times, it was the worst of times, it was the age of wisdom, it was the age of foolishness, it was the epoch of belief, it was the epoch of incredulity, it was the season of Light, it was the season of Darkness, it was the spring of hope, it was the winter of despair, we had everything before us, we had nothing before us, we were all going direct to Heaven, we were all going direct the other way- in short, the period was so far like the present period, that some of its noisiest authorities insisted on its being received, for good or for evil, in the superlative degree of comparison only
A tale of two cities, Charles Dickens
با عرض شرمندگی درخواست ترجمه نکنید؛ زور بابای آیدا نمی رسد. حالا به گند کشیدن جمله به کنار. گفتم این را بنویسم اینجا تا خودمان و خودتان و به خصوص آیدا یادمان بماند از خیلی قبل از آقای دیکنز تا زمان خود بابای آیدا و بعدش خود آیدا و همینطور بگیر برو جلو، زمانه همین زمانه ای بوده که بالا نوشته. همیشه هم “noisiest authority” هایی بوده اند که تاکید داشته اند بر “received” بودن دوره شان، نه همین طور خشک و خالی بلکه در “superlative degree” ی مقایسه!
پی نوشت- کسی یک ترجمه خوب جانانه از این کتاب سراغ دارد؟

پی نوشت- هی خواستم این را ننویسم ها ولی قلقلک شدم. بابای آیدا اصولاً از هنر -به جز کمی شعر- چیزی نمی فهمد. ولی بعضی عکس ها به صورت کاملاً اتفاقی طوری با آدم حرف می زنند که توان چشم برداشتن را از تو می گیرند. بچه کوچک ضعیف و شکننده کنار شاخه های خشک و ترد و روزی رسان غله، در پناه آغوش. مسیر نگاه بابا را دنبال کنید تا دور؛ تا زمین؛ تا درخت؛ و راهی چنین بسته؛ قفس. کودکی که راه دارد هنوز از این شاخه زرد خشک تا آن درخت استوار دور. و زمانه ای که شاید دوباره آباد شود برای کودک دوره طلایی…
چند سوال:
اول- آیا والدین هر یک از شما صلاحیت و شرایط بچه دار شدن و تربیت بچه را داشته اند؟ اگر سوال تند و ناراحت کننده ای است می تواند به این شکل هم مطرح شود: آیا شما -با در نظر گرفتن شرایط و محدودیت های زمانی و مکانی- حاضرید از روش پدر و مادرتان در تربیت بچه خودتان استفاده کرده یا به دیگران توصیه اش کنید؟ به چه میزان؟
دوم- به چه میزان از زندگی خودتان راضی هستید؟ آیا پدر و مادرتان شما را خوب تربیت کرده اند؟ (می توانید مثل مورد اول خودتان سوال را به قول خارجی ها “شکر پیچ” کنید!)
سوم- تا به حال چند بار بچه هایی را دیده اید که واقعاً غیرقابل تحمل بوده اند در حدی که هیچ امیدی به آینده شان نداشته باشید؟ (کمی نسبی به این سوال نگاه کنید لطفاً). آیا با دیدن این بچه ها هیچ گاه به ذهن تان رسیده که “اگه بچه من بود می دونستم چطور تربیتش کنم”؟
چهارم- چه دیدی از مشکلات و سختی های بچه دار شدن و تربیت بچه دارید؟
اول این که قبول دارم از سوال اساسی اول که “چرا بچه” دور شدم. قول می دهم به آن جا هم برگردم. قصد دارم کمی از بالا به این قضیه نگاه کنم (حق هم دارم البته! به هر حال بابای آیدا هستم). چند صفحه ای هم یادداشت دارم که شاید بعداً اینجا بنویسم. در یکی دو پست بعد به دلایلی می خواهم درباره سختی ها و مشکلات بچه دار شدن -سوال چهارم- بنویسم و بعد برگردم به سوال اصلی.
روستایی داریم در اطراف شهرمان به اسم خیر (بر وزن قیر). این روستا خودش کلی روستائک! های کوچک تر اطرافش دارد که هر کدام تشکیل شده از یک خیابان و چند خانوار و زمین های کشاورزی اطرافش. دو سال پیش که رضا -برادر کوچکم- توی بیمارستان استهبان بستری شد روی تخت کناریش زن حامله ای بود از اهالی یکی از همین روستاها به اسم خنکت (به ضم خ و ن و کسر ک). درست یادم نیست ولی گویا بچه های قبلیش دختر بودند و مادرشوهرش که همراهش بود مدام آرزو می کرد این یکی پسر باشد. در هر حال یادم هست پیرزن یک پارچه سبز گذاشت توی جیبم و با همان لهجه شیرینش گفت: “بگیر جوونمرد! نارنگی* شابدلعظیم خنکت”. کاشف به عمل آمد که آن یک خیابان و چند خانوار و زمین های کشاورزی یک امامزاده هم دارد که گویا خوب هم مراد می دهد. یادش به خیر انگار همین دو سال پیش بود.
پارسال این وقت ها مریم می نشست ترک دوچرخه و با هم می رفتیم بیمارستان دیدن آیدا. هر وقت توی سربالایی پل زورم نمی رسید به بالا رفتن مریم می زد روی پشتم و به شوخی می گفت: “برو جوونمرد. شابدلعظیم خنکت یار و یاورت!”. انگار همین یک سال پیش بود!
یک شنبه تولد آیدا بود. جای همه شما خالی و ممنون از همه دوستانی که آمدند و نیامدند و شرمنده که خانه کوچک است و نمی شد همه را دعوت کرد. در هر حال جای شما هم خالی بود. خیلی خوش گذشت. این یکی البته دقیقاً سه روز پیش بود!
* نارنگی یا نرنگی (به فتح ن) به معنای پارچه یا خوردنی یا شیء متبرک شده در یک مکان یا سفر زیارتی.
پی نوشت- دو هفته اینجا نمی نویسم. احتمالاً مامان آیدا کامنت های جدید را تأیید می کند.
چند وقت قبل بحثی داشتیم با مامان آیدا درباره اینکه قدرت و حفظ آن می تواند هدف باشد؟ من می گفتم قدرت فقط وسیله است و مامان آیدا می گفت خیلی راحت می تواند به هدف تبدیل شود. آخرش هم گفت خودم را در موضع قدرت فرض کنم و کارهایی را که می توانم انجام دهم تصور کنم تا بفهمم چه لذتی دارد. بابای آیدا به صورت کاملاً جدی تصوراتش را بعد از رسیدن -فرضی- به قدرت اینجا می نویسد:
۱- دستور می دادیم یک عدد مک بوک ایر با دی وی دی درایو اکسترنال برایمان بیاورند به علاوه خط اینترنت پرسرعت بدون فیلتر.
۲- دستور می دادیم برایمان چهار عدد معلم زبان بگیرند برای آموزش هر روزه فرانسه، اسپانیش، آلمانی و عربی. ایتالیایی را یعنی هنوز تصمیم نگرفته بودیم.
۳- دستور می دادیم برایمان یک ایبوک ریدر جدید آمازون بگیرند از همان ها که صفحه بزرگ دارد. سونی هم گرفتند عیبی ندارد. بیبوک و ای اسلیک نمی خواستیم چون خودمان الان هم وسعمان می رسد اگر مامان آیدا اجازه می داد البته.
۴- دستور می دادیم یک کردیت کارد برایمان بیاورند پر از پول. بعدش امر می فرمودیم خلوت کنند. بعدش با مک بوک مان وصل می شدیم به اینترنت و هی کتاب انگلیسی از آمازون می خریدیم از نوع ایبوک البته و هی روی ایبوک ریدرمان می خواندیم.
۵- عصرها امر می فرمودیم نان سنگک تازه بیاورند با پنیر تبریز و ریحان تازه البته به اضافه یک سطل ماست محلی جهت منزل و آیدا.
۶- هفته ای دو بار در هفته از آن کباب ها می زدیم که در مهمانی شام اختتامیه کنفرانس مهندسی شیمی زاهدان زدیم. خیلی خوش مزه بود.
۷- زبان مان که خوب می شد همان مرحله ۴ را با کتب زبان های دیگر تکرار می کردیم.
۸- امر می فرمودیم این راه آهن شیراز تهران را زودتر درست کنند برای دیدار خانواده به جهت ترس از هواپیما.
۹- یک عدد آزمایشگاه راه می انداختیم برای دل خودمان و هرچه ایده عجیب و غریب داشتیم پیاده می کردیم برای تولید علم. نتایجش را هم پابلیش نمی کردیم تا دل همه بسوزد.
۱۰- می گفتیم والده های خودمان و منزل را تند تند ببرند سفر حج و کربلا و غیره به جهت زیارت و البته با یک تیم پزشکی برای انواع و اقسام ویروس های زیارتگاهی. خودمان هم با منزل و آیدا و پدربزرگ ها می رفتیم تور اروپا سالی یک بار.
بابای آیدا این ها را که بررسی کرد فهمید اصلاً نیازی به قدرت ندارد:
بابای آیدا یک عدد لپتاپ لنووی ۱۵ اینچ زشت پوست کلفت دارد که از حراجی خریده. با همان موجود به اینترنت وایرلس پرسرعت دانشگاه وصل می شود و اگرچه کردیت کارد ندارد ولی به فضل الهی یک راه هایی بلد است برای دانلود کردن کتاب های خوب انگلیسی و بلکه هم فارسی. ایبوک ریدر هم اگرچه ندارد، ولی روی همان صفحه نمایش لپتاپ کتاب را می خواند. تازه چراغ را هم لازم نیست روشن نگه دارد. یک کمی چشمش می سوزد که به درک! نان سنگک و پنیر تبریز و ریحان هم که اگرچه اینجا نداریم ولی نان تست و پنیر یانگ و تربچه که هست. ماستش هم هی بدک نیست. کباب کوبیده هم که گاه به گاهی میزنیم کنار دریاچه. زبان هم که حالا وقتش را نداریم اگر حتی مشکل شیرازیتمان نبود. راه آهن هم نشد اتوبوس که هست. ناسلامتی ما خودمان عمری اتوبوسی بودیم. آزمایشگاه هم گیریم که نشد. کامپیوتر و مدلینگ و سیمولیشن که هست. کیفش هم بیشتر! مکه و کربلا هم اگر وسعمان نرسید همین مشهد خودمان. برای پدربزرگ ها هم که «اسرخ بالا». هم فال و هم تماشا.
پی نوشت- از لینک های سمت راست وبلاگ درخواست می شود -اگر دوست داشتند- تصوراتشان از قدرتمند بودن را تحت عنوان «زوربازی» بنویسند.
1- بابای آیدا فیلم آقای کروبی را دید و می گوید: آقای عزیز! اگر مملکت ما این همه آدم از جنسی که تو برایشان فیلم ساخته ای داشت، نه تنها نیازی به آمدن شماها نبود؛ بلکه اصلاً… صلوات بفرست آقا جون.
2- بابای آیدا بعد از دیدن آدم های بیچاره ای که -امیدوارم راهشان را پیدا کنند- در این فیلم ها به این نتیجه رسید که اگر رییس جمهور شود و یک سفر استانی برود حتماً حتماً سر یک هفته سکته را می زند و خلاص. به لطف خدا تحمل خدمتگزاران ملت بسیار بسیار بالاست. خدا را شکر.
3- بابای آیدا همیشه فکر می کند آیا روزی می رسد درک و فهم سخنران و شنونده آن قدر بالا برود که کسی برای بالا بردن خودش نیازی به پایین آوردن دیگری نداشته باشد؟ این را بابا برای تو نوشت آیدا جان. به نوه ات سفارش کن اگر چنین شد بیاید و سه بار محکم سنگ قبر جدش را لگد کند.
جمال صبح دم از غنچه نیلوفرین شب بر آری چون شکوفه تا شکفتن با گل آموزی
جبین چشمه پرچین می کنی تا از نسیم صبح پریشیدن به زلف بید و سرو و سنبل آموزی
صبا گویی کشد بازی کنان چادرنماز گل که تا نالیدن و شورافکنی با بلبل آموزی
. چرا طوطی طبع من نیاموزد شکرخایی
چه پیدایی که در پشت هزاران پرده پنهانی چه پنهانی که از پشت هزاران پرده پیدایی
نگویم که از پس آیینه طوطی وار دارندم که ما گویای خاموشیم و تو خاموش گویایی
تو آن نایی جادودم که در ما می دمی چون نی خطا گفتم که ما خواب و خیالیم و تو خود مایی
. تو هم چنگی و هم چنگی؛ تو هم نایی و هم نایی
با صدا و تصویر شاعر بشنوید و ببینید (از 2:20 به بعد).
پ. ن. 1: باورتان می شود که شهریار و اخوان را برای خواندن بهاریه به تلویزیون ایران -آن هم شبکه 1- دعوت می کرده اند؟ بعدش هم ساقی نامه ناظری را پخش می کرده اند؟ همین صدا و سیمای آشغال خودمان!
الهی به مستان میخانه ات/ به عقل آفرینان دیوانه ات…
پ. ن. 2: واقعاً “چرا طوطی طبع من نیاموزد شکرخایی”؟
پ. ن. 3- بابای آیدا این را اگر ننویسد می ترکد. تأثیرات همین شعر کوتاه اخوان روی بابای آیدا بیشتر است از صدها ساعت صحبت های خواب آور آدم های مدعی و صاحب تریبون صدا و سیما.
خان عمو گفت:
- کو چاره؟ پس بگذار بیگ محمد برامان یک پنجه چگور بزند. فردا را کی دیده؟ بزن بیگ محمد جانم. غم را، تا از راه رسید، باید گایید. بزن!
… زنگ و آهنگ صدا، خود بیگ محمد را پیش از دیگران افسون می کرد؛ چنان که نیرویی گزاف می یافت، جرأتی شگرف، شوقی بی پایان. گاه خواندن و نواختن، نه پروایی از کس بودش و نه بیمی از ناکس. به گونه ای آزادگی کمیاب دست می یافت. رها می شد. خود با نوایش رها می شد. صدا، همه آتش بود که به در هم شکاندن سرماها می شتافت. احساس گرمایی در نگاه خود. دو شعله کوچک از درون چشم ها، از درون دود، خیز می گرفتند و بیرون می زدند. دو شعله ناپیدا، بوده و نبوده. داغ می شد. لب ها، گوش ها و پلک هایش گر می گرفتند. لرزه پیوسته قلبش بیش تر می شد. باد در کله اش می پیچید. صدا چیره می شد. چگور همپا نمی کشید. لنگ می زد. ناتوان در می ماند. بیگ محمد ناگزیر بر آن می خمید، به بازی درش می آورد، به تکان بالا و پایینش می برد، می خواباندش، کج و راستش می کرد، می مالاندش و گوشمالی اش می داد. تلاشی تا چگور، خود را به رد صدا برساند. پس، لحظه ای خاموش می ماند و با هر چه نیرو، جان را در پنجه ها به دو سیم نازک چگور می دواند تا مگر نوا و آوایش پایاپای شوند. اما چنین نمی شد. بیگ محمد نه فقط با صدا که با جذبه خود بر چگور سر بود و سوار بود. نه! دو سیم نازک، گنجای شیفتگی سر پنجه های عاشق او را نداشت. گنجای جادارتری برای این عشق می بایست:
«هی… مو چوپان بیابانم.
مو چوپانم. مو چوپانم»
محمود دولت آبادی، کلیدر، جلد چهارم.
پ.ن.1. موسیقی حسرت بزرگ زندگی بابای آیدا بوده. به امید روزی که آیدا برایش زرد ملیجه را با سنتور بزند.
پ.ن.2. روحی جان شرمنده! این یکی را نمی توانم امیدوار نباشم.