بایگانی

Archive for the ‘خاطرات بابای آیدا’ Category

صداست که می‏ماند (2)

اکتبر 31, 2009 Ehsan 2 نظر

فکر می‏کنم این تضمین، کار بهار است.

پی‌نوشت- وگرنه من همان خاکم که هستم.

نوستالژی معصومیت (2)

اکتبر 14, 2009 Ehsan 3 نظر

صفحه تقدیم پایان نامه فوق لیسانس بابای آیدا در آن روزگاران خوش دور (منظور همین 4 سال پیش است) یا وقتی بابای آیدا دچار عرفان و این ها بود. این را امروز در حین راهنمایی یکی از دانشجوهای فوق لیسانس -حین مراجعه برای پیدا کردن یک رابطه زیرخاکی- دیدم و به قول شیخ، حالت ها برفت!

taghdim

Categories: خاطرات بابای آیدا برچسب‌ها

نوستالژی معصومیت

اکتبر 14, 2009 Ehsan 1 comment

بابای آیدا یادش می آید در دوره لیسانس امکان نداشت موقع جستجوی عبارت “drilling penetration rate” این لبخند مشکوک گوشه لبش بنشیند.

چت

اکتبر 3, 2009 Ehsan 3 نظر

بخشی از چت بابای آیدا (ب.آ) در گوگل تاک با یک دوست برزیلی (د.ب)

د.ب. (بعد از دیدن عکس پروفایل بابای آیدا که آیدای ریزه میزه را بعد از تولد در آغوش دارد): دخترته؟

ب.آ: آره دخترمه. خیلی خوشگله!

د.ب: البته!

ب.آ: مثل باباشه.

د.ب: اگه خوشگله چطور شبیه توه؟ [چشمک]

ب.آ: یه جور خوشگلی شبیه منه [نیشخند]

ایبوک ریدر

سپتامبر 20, 2009 Ehsan 6 نظر

اصولاً از این پست برداشت تبلیغاتی و این ها نکنید. بابای آیدا فقط یک مرور مختصر می نویسد برای آن هایی که می خواهند بیشتر درباره این وسیله بدانند و احیاناً پول بی زبان را بدهند برای خریدنش. همین اول منت هم بگذارم سرتان که اگر همین را توی سایت bol.com می نوشتیم می توانستیم توی قرعه کشی صد یورویی بن خریدش شرکت کنیم اما چه کنیم که به قول حاج محمد ثانی “ما خراب رفیقیم”.

اول از هانس نقل قول کنم که: “هر وقت می خوام سفرای طولانی هوایی برم (منظور برزیل است) به خودم می گم که این یکی کتابو توی هواپیما می خونم. بعد می گم که شاید هوس کردم اون یکیم بخونم. شاید خواستم دو تا مقاله هم ریویو کنم. و خلاصه آخرش مجبور می شم یه کیف پر از کتاب با خودم ببرم”. استفاده از کامپیوتر و کتاب های الکترونیکی بهترین راهی است که برای حل این مشکل وجود دارد. ولی مشکلاتی سر راه هست: اول این که چشم را -خیلی- اذیت می کند به خصوص در مورد آدم های عینکی مثل بابای آیدا. دوم اینکه باتری کامپیوتر معمولاً بیشتر از دو سه ساعت جواب نمی دهد. سوم اینکه بزرگ و سنگین است (که البته می توان از نت بوک های جدید استفاده کرد که سبک هستند). چهارم این که آدم از یک وسیله خیلی پیچیده برای انجام یک کار کوچک استفاده نمی کند. و پنجم این که صفحه مونیتور لپ تاپ با نوشته روی کاغذ خیلی خیلی تفاوت دارد.

برگردیم به خود بابای آیدا و دلایل شخصی اش. یکی از تفریحات یا شاید اعتیادهای بابای آیدا خواندن رمان قبل از خواب است. معمولاً هم یا رمان های ایرانی می خواند یا از این رمان های انگلیسی سحر و جادوگری توی مایه های هری پاتر و آرتمیس فاول و بقیه. معمولاً توی این داستان های کودکانه طنازی های زیبایی هست که در ترجمه از بین می رود که قبلاً توضیح داده ام. در نتیجه بابای آیدا لپ تاپ را می برد توی تخت و کتاب مربوطه را که از اینترنت دزدیده باز می کند و با دیکشنری مشغول می شود به خواندن. اگر مثل پسر باهوش کتاب دوم دبستان رد پای الاغ مربوطه را در کار بابای آیدا دنبال کنیم می بینیم که نیازهای بابای آیدا یک صفحه نمایش و نرم افزاری برای خواندن فایل پی دی اف است و البته یک دیکشنری شیرازی که با کلیک بر روی هر کلمه معنایش را نشان دهد. مشکلات این نوع مطالعه یکی سوزش چشم است و دومی که خیلی مهم تر است نیاز به خاموش کردن کامپیوتر و گذاشتنش زیر تخت که خواب را از چشم آدم می پراند. مشکلی که در استفاده از کتاب چاپی نیست و همین که احساس خواب کردی کتاب را می بندی و می خوابی. حالا بابای آیدا را تصور کنید که وسیله ای پیدا کرده برای حل تمام مشکلات بالا. ایبوک ریدر سونی PRS-600 اگرچه نسبتاً گران است (300 یورو در هلند و 300 دلار در آمریکا) ولی همه ویژگی های مورد نظر بابای آیدا را داشت. فکر نکنید چون خودم خریدم دارم تبلیغش را می کنم ها! نه! مثلاً ما یک دوربین نیکون هم داریم که عمراً به هیچ کس توصیه اش نمی کنم از بس جنس مزخرفی است.

این دستگاه یک صفحه نمایش شش اینچی دارد با رزلوشن -اگر اشتباه نکنم- 800 در 600. این صفحه نمایش ها از تکنولوژی ای-اینک یا کاغذ الکترونیک استفاده می کنند و فقط 16 رنگ دارند بین سفید و سیاه. اگر حوصله نگاه به لینک را ندارید بگویم که این صفحه نمایش ها سفید هستند، اصطلاحاً بک-لایت نیستند یا هیچ گونه تابش نوری ندارند مثل صفحه ماشین حساب و انرژی بسیار کمی مصرف می کنند. همین مسأله باعث می شود برای استفاده در ابزاری که با باتری کار می کنند ایده آل باشند. چند شرکت هستند که در حال حاضر با استفاده از این تکنولوژی ایبوک ریدر تولید می کنند که به دلایلی PRS-600 گزینه منتخب بابای آیداست.

اول اینکه تاچ (Touch) است. دوم اینکه دیکشنری دارد. ترکیب این دو می شود دیکشنری شیرازی. لازم به یادآوری است که فقط یکی دو شرکت دیگر هستند که از تاچ اسکرین استفاده می کنند و قیمتشان بالای 600 یورو است!

دوم اینکه علاوه بر فرمت های معمول ایبوک ریدرها دو فرمت pdf و doc را هم نمایش می دهد. هرچند ایبوک ریدرهای جدید پی دی اف را نمایش می دهند، ولی با این یکی در باز کردن فایل های خیلی بزرگ (ایبوک های اسکن شده فارسی که بین ده تا سی مگابایت حجمشان است) به مشکلی برنمی خورید.

سوم ها اینکه با فونت های فارسی مشکلی ندارد. یعنی من تا الان مشکلی ندیده ام. اندازه و وزنش مناسب است و موقع مطالعه قبل از خواب اذیت نمی کند. باتریش با یک بار شارژ چهار پنج روز جواب می دهد (حدود 7000 برگ زدن).

این را هم بنویسم که بر خلاف نمونه های مشابه امکانات وایرلس ندارد. اگر قصد دارید گوگل ریدرتان را روی این وسیله بخوانید می توانید دسامبر آینده نسخه جدید همین دستگاه را با صفحه نمایش 7 اینچی و امکان اتصال به شبکه وایرلس (فکر کنم 3G) با 50 دلار بیشتر در آمریکا بخرید.

این هم چندتایی تصویر از این ابزار دوست داشتنی که در نور آفتاب گرفته شده.

Picture 173 (855 x 642)

Picture 174 (855 x 642)

Picture 180 (855 x 642)

Picture 182 (855 x 642)

مدرسه

آگوست 6, 2009 Ehsan 4 نظر

صاحب دلی به مدرسه آمد ز خانقاه        بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عابد و عالم چه فرق بود؟        تا انتخاب کردی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش برون می کشد ز موج        این جهد می کند که بگیرد غریق را

پی نوشت- حاجی یادت هست این شعر کجا نوشته شده بود؟ هنوز هست؟

توضیح پی نوشت- مسیر زندگی بابای آیدا و حاجی خیلی ارتباط دارد به محلی که این شعر نوشته شده بود. یادش به خیر…

خدا؟ (5)

ژوئن 16, 2009 Ehsan 2 نظر

چهار سال پیش با دو تا از بچه های اهل دل نمایشگاه کتاب بودیم. همبرگر زغالی را زده بودیم و داشتم با راهنمایی علی رد سسش را از روی سبیلم پاک می کردم که یکی از این گزارشگران صدا و سیما یقه مان را گرفت. گفت چند تا سوال ساده می پرسم و شروع کرد. سوال را می پرسید و جواب ها از علی شروع می شد و به بابای آیدا ختم: “کتاب چیه؟ شما تا حالا یه گل رو ورق زدین؟ اگه پیامبرا توی این غرفه ها معجزه هاشونو ارائه می کردن شما کدومشون رو نگاه می کردین؟ ما قراره به کجا برسیم؟” طبیعی بود که بچه ها جواب های اهل دلانه می دادند و بابای آیدا هم جوگیر می شد و تقلید می کرد. آخرین سوال این بود: اگه در آخرین لحظه زندگی باشین و فقط یه کلمه بتونین بگین اون کلمه چیه؟ علی گفت: “خدا” و می دانم که از ته دل می گفت. حسن داشت جواب می داد “خدایا کمکم کن” و بابای آیدا هم -که آن موقع هنوز بابای آیدا نبود- خودش را آماده می کرد چیزی در همین مایه بگوید. پروژکتور و دوربین و میکروفن که چرخیدند خودم را دیدم توی بستر مرگ و یکایک عزیزانم را توی ذهنم مرور کردم. تصویر روی مادرم که در حال گریه بود ثابت شد: “مادر”*.

* امروز هم بابای آیدا همان جواب را می دهد. محکم تر و البته ضرب در دو. “مادربزرگ و مامان آیدا”.

پی نوشت: دوستان لطفاً واقعیت را بپذیرید. پدرها در طول تاریخ مظلوم بوده اند.

زخمه بزنی؛ زخمه نزنی

آوریل 12, 2009 Ehsan 8 نظر

خان عمو گفت:
- کو چاره؟ پس بگذار بیگ محمد برامان یک پنجه چگور بزند. فردا را کی دیده؟ بزن بیگ محمد جانم. غم را، تا از راه رسید، باید گایید. بزن!
… زنگ و آهنگ صدا، خود بیگ محمد را پیش از دیگران افسون می کرد؛ چنان که نیرویی گزاف می یافت، جرأتی شگرف، شوقی بی پایان. گاه خواندن و نواختن، نه پروایی از کس بودش و نه بیمی از ناکس. به گونه ای آزادگی کمیاب دست می یافت. رها می شد. خود با نوایش رها می شد. صدا، همه آتش بود که به در هم شکاندن سرماها می شتافت. احساس گرمایی در نگاه خود. دو شعله کوچک از درون چشم ها، از درون دود، خیز می گرفتند و بیرون می زدند. دو شعله ناپیدا، بوده و نبوده. داغ می شد. لب ها، گوش ها و پلک هایش گر می گرفتند. لرزه پیوسته قلبش بیش تر می شد. باد در کله اش می پیچید. صدا چیره می شد. چگور همپا نمی کشید. لنگ می زد. ناتوان در می ماند. بیگ محمد ناگزیر بر آن می خمید، به بازی درش می آورد، به تکان بالا و پایینش می برد، می خواباندش، کج و راستش می کرد، می مالاندش و گوشمالی اش می داد. تلاشی تا چگور، خود را به رد صدا برساند. پس، لحظه ای خاموش می ماند و با هر چه نیرو، جان را در پنجه ها به دو سیم نازک چگور می دواند تا مگر نوا و آوایش پایاپای شوند. اما چنین نمی شد. بیگ محمد نه فقط با صدا که با جذبه خود بر چگور سر بود و سوار بود. نه! دو سیم نازک، گنجای شیفتگی سر پنجه های عاشق او را نداشت. گنجای جادارتری برای این عشق می بایست:
«هی… مو چوپان بیابانم.
مو چوپانم. مو چوپانم»

محمود دولت آبادی، کلیدر، جلد چهارم.

پ.ن.1. موسیقی حسرت بزرگ زندگی بابای آیدا بوده. به امید روزی که آیدا برایش زرد ملیجه را با سنتور بزند.
پ.ن.2. روحی جان شرمنده! این یکی را نمی توانم امیدوار نباشم.

زیادی

آوریل 5, 2009 Ehsan 2 نظر

داشتن دوستان خیلی بامرام (سلام حاجی) و خیلی با معرفت (سلام بهروز) و خیلی خوش قلب (سلام علی ها) و خیلی عاشق (سلام مامان آیدا) و خیلی خیلی های دیگر (سلام بر و بچ) جهان بینی آدم را به شدت غیرواقعی می کند. ولی ارزشش را دارد.

خودخواسته و ناخواسته (و برعکس)

صف خود خواسته غذای ایرانی -که حتی با پیشنهاد بابای آیدا برای داوطلب شدن در توزیع هم از بین نرفت- و صف ناخواسته منتظران اتوبوس در آلمان که در اثر یک مشکل ریلی بین دو ایستگاه ایجاد شد.

que-2082-x-383

saf-648-x-486