بایگانی

بایگانیِ دسته‌ی ‘خاطرات بابای آیدا’

اینتلکچوال، طالبان، ایران، سومالی

دسامبر 9, 2009 Ehsan 7 دیدگاه

اصولن الان وقت پست نوشتن نیست با این همه کاری که ریخته روی سرم. ولی چند تا اتفاق پشت سر هم افتاده که باید این‌جا بنویسم. نتیجه‌گیری هم با خودتان.

1- امروز با مسوول اصلی پروژه –که لهستانی است- و دانشجویش در دفتر هانس جلسه داشتیم. بار اول بود که می‌دیدمشان و گویا در جلسات قبلی پروژه که هرکدامش را به دلیلی از دست داده بودم، هانس –طبق عادتش- کلی از بابای آیدا تعریف کرده بود. استاد لهستانی هم خواست حالی بدهد و گفت: «توی پیشرفت‌های جدید علمی که نگاه می‌کنم همیشه اسم ایران و ایرانی‌ها هست و این با توجه به ایزوله بودن شما از دنیا خیلی جالب است». هانس واقع‌بینانه اضافه کرد: «یکی از همکاران ایرانی همیشه به شوخی می‌گوید، مهمترین محصولی که ایران تولید و به دنیا عرضه می‌کند، اینتِلِکچوال است».

2- همان استاد لهستانی از مقررات سخت‌گیرانه موسسه‌شان می‌گفت برای پژوهشگران مهمان. برای روشن کردن موضوع گفت: «البته نباید الان از این مثال استفاده کنم، ولی این‌ها فکر می‌کنند این دانشجوی مهمان لهستانی که لبخند بر لب مشغول انجام آزمایش است، احتمالن باید عضو طالبان باشد» و به من خیره شد. هیچی نگفتم.

3- یک آقای سفید با یک دانشجوی تیره‌پوست به سمت من و حمید –که بیرون دفتر هانس صحبت می‌کردیم- آمد و آدرس یکی از بخش‌ها را پرسید. آدرس را که دادیم گفت: «اهل کجایید؟». گفتیم ایران. به دانشجوی کناریش اشاره کرد و گفت «حدس می‌زنید این اهل کجاست». حمید گفت آفریقا! آقای سفید گفت: «خب مشخص است. ولی کجای آفریقا؟» و اضافه کرد: «سومالی! می‌دانید سومالی کجاست؟». بعدش چند تا شکلک خطرناک بودن و این‌ها از خودشان درآوردند و رفتند سمت آسانسور!

4- استاد لهستانی موقع خداحافظی گفت: «کریسمس مبارک. البته می‌دانم که شما کریسمس ندارید. ولی حتمن چیزی شبیه‌اش دارید». وقت جواب بود. گفتم: «سال نوی ما اولین روز بهار است. وقتی طبیعت زنده می‌شود. ما زندگی را جشن می‌گیریم». جمله آخری را دروغ گفتم.

مسابقه

دسامبر 4, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

حدس بزنید نوشته‌های این تصویر چه چیزی را نشان می‌دهد و جایزه بگیرید!

اَس‌هول

نوامبر 27, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

× پیشاپیش شرمنده بابت کلمه خلاف عفت عمومیِ اَس‌هول.

منِ اَس‌هول از اول چک نکردم که این بلیط برگشت، یک ساعت و نیم فاصله زمانی دارد بین دو قطار. بعد چند تا اَس‌هول آلمانی هوس کرده‌بودند توی آرامش و سکوت بی‌پایان شب، زیر نور ستاره‌ها و نوازش دستان نسیم خنک پاییز، روی ریل قطار سریع‌السیر فرانکفورت-آمستردام قدم بزنند. آلمانی‌های اَس‌هول بی‌احساسی هم این قدم‌زدن پروانه‌ای را گزارش کرده‌بودند به دوچه‌بَهن. همین شد که لوکوموتیوران اَس‌هول گفت باید با سرعت خیلی پایین حرکت کنیم به دلیل مسایل ایمنی. مثل این‌که این‌جا جان چهار تا اَس‌هول مست از وقت یک امت اَس‌هول هوشیار خیلی باارزش‌تر است. این دختره اَس‌هولی که ساعت حرکت قطار دلفت را می‌گفت، شماره سکو را اشتباه اعلام کرد. منِ اَس‌هول (این شد سه بار) هم علی‌رغم این‌که حدیث داریم در ناقص‌العقل بودن و این‌ها، اعتمادکردم و از قطار جاماندم. بعد مجبورشدم منتظر بمانم تا ساعت دو و هفت دقیقه توی ایستگاهی که طراح اَس‌هول‌اش تمام صندلی‌ها را گذاشته روبروی پله‌های ورودی سکو تا یک ذره باد سرد هم از دست نرود. بعد موقع فردین‌بازی و حمل چمدان برای این خانم سیاه‌پوست کچل، چمدان خودش از دستش رها شد و زانوی اَس‌هول بابای آیدا را نابود کرد. الان هم توی قطار اوترخت-رتردام هستم و جای شما خالی بُخوری شده‌ام از بوی اتانولی که از همه سوراخ‌های بقیه اَس‌هول‌ها بیرون می‌آید، همراه با موسیقی دلنواز تَگَری‌زدنشان. شبم کامل می‌شود اگر دلفت بارانی باشد و تاکسی پیدا نشود توی ایستگاه.

پ.ن. شبم کامل نشد. دلفت بارانی بود ولی تاکسی پیدا کردم.

روزگار (2)

نوامبر 23, 2009 Ehsan 7 دیدگاه

نه که فکر کنید بابای آیدا این‌قدر آدم ضایعی هست که به هیچ یک از خواسته‌های زندگی‌اش نرسیده باشد. مثال نزدیکش مامان آیدا. الان اما بحثم اصلن سر این مسأله نیست. کلن آدم‌هایی هم که به خواسته‌های‌شان نرسیده‌اند آدم‌های ضایعی نیستند به نظر من. می‌خواستم این را بگویم که به فرض محال اگر مامان آیدا به من نه گفته بود، شک نکنید که در هر مهمانی و جمع خانوادگی و کوچه و خیابان و کوه و دشت و دمن، با آن پدرسوخته‌ای که حقم را خورده بود، جلوی چشمم ظاهر می‌شدند. البته به فضل الهی مامان آیدا دختری نبود که پسر به این خوبی را از دست بدهد!

حالا تا بابای آیدا به غلط کردن نیفتاده، اصل ماجرا را بگویم. آن‌هایی که بابای آیدا را می‌شناسند می‌دانند که چه علاقه‌ای داشت به مهندسی فرآیند و علی‌الخصوص مبحث شیرین شبیه‌سازی. حالا که آن بالا از خودم تعریف هم کردم، چربش هم بکنم و بگویم که چیزکی هم بلد بود. یکی دو سالی هم کار کرده بود در این زمینه هر چند که بیشتر تدریس.

این ده روزی که اینجا مهمان این آلمان‌ها هستم و دارد تمام می‌شود، در کلِ دانشگاه به این بزرگی –که البته خداییش خیلی هم بزرگ نیست- فقط یک پسره‌ی فنلاندی هست که آلمانی بلد نیست و از قضا روبروی من می‌نشیند. بعد، از بین این همه آدم، تنها کسی است که کار شبیه‌سازی فرآیند می‌کند. حالا جریان این است که هر روز یکی می‌آید و از این، سوال فرآیندی می‌پرسد به انگلیسی که من هم طبعن می‌شنوم و بعد این پسر کله هویجی نه که بلد نباشدها، به اندازه بابای آیدا بلد نیست، توی راهنمای نرم‌افزار سرک می‌کشد دنبال جواب و بابای آیدا هم کأنهوا فضول‌های این‌کاره می‌پرد وسط و جواب طرف را می‌دهد. پسر فنلاندی هم فکر کنم چندان خوشش نمی‌آید از این پارازیت‌های بابای آیدا. خلاصه این که بعد از هربار جواب دادن تجدید خاطره‌ای می‌شود از آن روزگاران گذشته و تهش آهی می‌ماند ته دل بابای آیدا.

این را یادتان باشد اگر چیزی را واقعن خواستید و به دست نیاوردید، در هر فرصتی جلوی رویتان سبز می‌شود.

رسمی و غیررسمی

نوامبر 19, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

داشتم زور می‌زدم برای فراخوانی تاریخ تولدم از حافظه دائم. کارمند پذیرش هتل مودبانه منتظر فرم بود. گفتم «در ایران –بیشترِ- ما دو تا تاریخ تولد داریم. یکی رسمی (official) و یکی واقعی (real)». با خنده گفت «چه جالب! پس حتمن دوبار جشن می‌گیرید». مجبور شدم توضیح بدهم که به خاطر سن رسمی رفتن به مدرسه، پدر و مادرهایمان این کار را می‌کردند.

چند دقیقه قبل زیر دوش به این فکر می‌کردم که همه چیز نسل ما یا رسمی است یا واقعی. جشن‌های‌مان هم خیلی وقت است که بیش‌تر رسمی است تا واقعی.

یادتان باشد اگر فردا بچه‌تان متضاد کلمه «رسمی» را پرسید نگویید «غیررسمی». به احترام این کشف –یا شاید شهود- ناخودآگاه بابای آیدا بگویید «واقعی»!

دو دَر

نوامبر 13, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

سال اول فوق لیسانس بودم. زمستان بود. باران هم می‌آمد. رفته بودیم جلسه دفاع یکی از بچه‌های فوق‌لیسانس فرآیند. معمولاً دفاع بچه معروف‌های خوابگاه شلوغ می‌شود. شده بود. مثل اکثر کارهای پژوهشی ایرانی، یک مدل ترمودینامیکی را کمی بالا و پایین کرده‌بود و با استفاده از داده‌های آزمایشگاهی خارجی‌ها پارامترهای مدل را بهینه کرده‌بود. قطعاً در بخش نتایج باید مقایسه‌اش می‌کرد با مدل‌های قبلی و محسنات مدلش را با به‌به و چه‌چه می‌گفت. جدول مقایسه را خوب یادم است. این‌طوری بود که مثلاً مدل قبلی دمای تشکیل هیدرات را با دقت نیم درجه سانتی‌گراد پیش‌بینی می‌کرد و مدل ایشان با دقت –مثلاً- یک صدم درجه! بعد یکی از اساتید مدعو پرسید: «دقت داده‌های آزمایشگاهی مورد استفاده در چه محدوده‌ای هست؟». دوست ما هم با اعتماد به نفس گفت که مثلاً همان حول و حوش یک صدم درجه. خلاصه این‌که نمره‌اش بیست شد.

روز بعد یکی از بچه‌ها به شوخی می‌گفت: «بعله! آقای فلانی یک مدل جدید نوشته که دقتش از –دقت- داده‌های آزمایشگاهی هم بیشتر است!».

این اولین باری بود که با مفهوم بسیار پیچیده «دو دَر» از نزدیک آشنا شدم. از آن زمان تاکنون موارد بسیاری دیده‌ام که به تدریج برای‌تان می‌نویسم.

پی‌نوشت- آن مورد مربوط به شما را نمی‌نویسم.

Categories: خاطرات بابای آیدا برچسب‌ها

تولد

نوامبر 10, 2009 Ehsan 9 دیدگاه

اول همین‌جا بگویم امروز بابای آیدا بیست و هشت سالش تمام‌شد و رفت توی بیست و نه. بعد باز هم بگویم که مامان آیدا چهار روز قبل هیجده سال و خورده‌ایش تمام شد و رفت توی هیجده سال و خورده‌ای‌تر. حالا گذشته از تبریکات و این‌ها که این‌جا می‌نویسید، قصه تولد بابای آیدا هم شنیدنی است برای خودش. البته نه خود تولدش؛ بلکه قصه تاریخ تولدش:

ده سال پیش بود (حالی می‌دهدها وقتی آدم می‌تواند بگوید ده سال پیش). رفته بودم دیدن عموجعفر و مادربزرگم که هنوز زنده بود. عمو کار بنایی داشت و گویا استادکار مربوطه یکی از وسایلش را فراموش کرده بود. با موتور باباعلی رفتیم در خانه استاد برای آوردن ابزار. توی راه گفت: «تو پسر علی هسّی. نه؟». «بله اوسّا». «تو با پسر من یَی شُو دنیا اومدین! نوزِی آبان بود». اصولن تا قبل از آن روز بابای آیدا هیچ اطلاعی از تاریخ تولدش نداشت!

حالا بعد از این‌که تاریخ تولدش را هم فهمیده از قضای روزگار، افتاده درست چهار روز بعد از تولد مامان آیدا. فکر کنم لازم به توضیح نیست که این حادثه نه‌چندان مهم –منظور تولد خودم است- در مقایسه با خجسته میلاد باشکوه آن ستاره تابناک آسمان ولایت (به معنی دوستی، دینی دوم دبیرستان مگر یادتان رفته؟) و امامت (به معنی راهنما)، مامان آیدا (قب*)، اصلن به حساب نمی‌آید!

و این بود قصه تاریخ تولد ضایع بابای آیدا.

* قب مخفف «قربانش بروم» صفتی بود که شاغلام برای مقام شامخ گل‌آقایی استفاده می‌کرد.

پی‌نوشت- این خبر را هم به عنوان کیک که نه، شاید آب‌نبات تولد از دست ندهید.

صداست که می‏ماند (2)

اکتبر 31, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

فکر می‏کنم این تضمین، کار بهار است.

پی‌نوشت- وگرنه من همان خاکم که هستم.

نوستالژی معصومیت (2)

اکتبر 14, 2009 Ehsan 3 دیدگاه

صفحه تقدیم پایان نامه فوق لیسانس بابای آیدا در آن روزگاران خوش دور (منظور همین 4 سال پیش است) یا وقتی بابای آیدا دچار عرفان و این ها بود. این را امروز در حین راهنمایی یکی از دانشجوهای فوق لیسانس -حین مراجعه برای پیدا کردن یک رابطه زیرخاکی- دیدم و به قول شیخ، حالت ها برفت!

taghdim

Categories: خاطرات بابای آیدا برچسب‌ها

نوستالژی معصومیت

اکتبر 14, 2009 Ehsan 1 دیدگاه

بابای آیدا یادش می آید در دوره لیسانس امکان نداشت موقع جستجوی عبارت “drilling penetration rate” این لبخند مشکوک گوشه لبش بنشیند.