بایگانی

Archive for the ‘روزانه’ Category

روزگار (2)

نوامبر 23, 2009 Ehsan 3 نظر

نه که فکر کنید بابای آیدا این‌قدر آدم ضایعی هست که به هیچ یک از خواسته‌های زندگی‌اش نرسیده باشد. مثال نزدیکش مامان آیدا. الان اما بحثم اصلن سر این مسأله نیست. کلن آدم‌هایی هم که به خواسته‌های‌شان نرسیده‌اند آدم‌های ضایعی نیستند به نظر من. می‌خواستم این را بگویم که به فرض محال اگر مامان آیدا به من نه گفته بود، شک نکنید که در هر مهمانی و جمع خانوادگی و کوچه و خیابان و کوه و دشت و دمن، با آن پدرسوخته‌ای که حقم را خورده بود، جلوی چشمم ظاهر می‌شدند. البته به فضل الهی مامان آیدا دختری نبود که پسر به این خوبی را از دست بدهد!

حالا تا بابای آیدا به غلط کردن نیفتاده، اصل ماجرا را بگویم. آن‌هایی که بابای آیدا را می‌شناسند می‌دانند که چه علاقه‌ای داشت به مهندسی فرآیند و علی‌الخصوص مبحث شیرین شبیه‌سازی. حالا که آن بالا از خودم تعریف هم کردم، چربش هم بکنم و بگویم که چیزکی هم بلد بود. یکی دو سالی هم کار کرده بود در این زمینه هر چند که بیشتر تدریس.

این ده روزی که اینجا مهمان این آلمان‌ها هستم و دارد تمام می‌شود، در کلِ دانشگاه به این بزرگی –که البته خداییش خیلی هم بزرگ نیست- فقط یک پسره‌ی فنلاندی هست که آلمانی بلد نیست و از قضا روبروی من می‌نشیند. بعد، از بین این همه آدم، تنها کسی است که کار شبیه‌سازی فرآیند می‌کند. حالا جریان این است که هر روز یکی می‌آید و از این، سوال فرآیندی می‌پرسد به انگلیسی که من هم طبعن می‌شنوم و بعد این پسر کله هویجی نه که بلد نباشدها، به اندازه بابای آیدا بلد نیست، توی راهنمای نرم‌افزار سرک می‌کشد دنبال جواب و بابای آیدا هم کأنهوا فضول‌های این‌کاره می‌پرد وسط و جواب طرف را می‌دهد. پسر فنلاندی هم فکر کنم چندان خوشش نمی‌آید از این پارازیت‌های بابای آیدا. خلاصه این که بعد از هربار جواب دادن تجدید خاطره‌ای می‌شود از آن روزگاران گذشته و تهش آهی می‌ماند ته دل بابای آیدا.

این را یادتان باشد اگر چیزی را واقعن خواستید و به دست نیاوردید، در هر فرصتی جلوی رویتان سبز می‌شود.

روزگار

نوامبر 23, 2009 Ehsan 2 نظر

روزگار با آدم بازی نمی‌کند. بی‌ادبی است ولی آدم را انگولک می‌کند. اینطوری که داری توی موزه مرسدس بنز وسط مدل‌های بالای صدهزار یورویی قدم می‌زنی و آلمانی‌های جوان را می‌بینی که جزییات ماشین‌ها را بررسی می‌کنند جهت مقبولیت تام برای وقت خرید و داری حساب کتاب می‌کنی که امکانش هست تو هم -بعد از اینکه رانندگی یاد گرفتی- سوار یکی از این‌ها شوی و بعد که مطمئن شدی نمی‌شود، این آهنگ را هم از بلندگو می‌شنوی!

Categories: آقای عقل کل, روزانه برچسب‌ها

مدیریت

نوامبر 22, 2009 Ehsan 3 نظر

بالاخره بابای آیدا آن‌قدری بی‌کار شد که فیلم “مردان مجهول- ولورین” را تماشا کند. آن‌قدری از این فیلم‌ها دیده‌اید که بدانید یک نفر چند تا آدم با توانایی‌های منحصر به فرد را دور خودش جمع می‌کند تا –چه می‌دانم- مثلن دنیا را نجات بدهند. نکته اصلی این‌جور فیلم‌ها آنجاست که در بیشتر موارد آن رییس اصلی هیچ توانایی خاصی ندارد و همیشه هم با دروغ و کلک و پول زیاد بگیر تا مرام و معرفت و سبیل، این آدم‌های خاص را «مدیریت» می‌کند. معمولن هم آخرش یک جایی کم می‌آورد و یک گندی می‌زند و گروه به فنا می‌رود و خلاص.

بعد بابای آیدا داشت فکر می‌کرد که تا همین لحظه تایپ این مطلب دنیا همین بوده. می‌شود به سبک این جملات مزخرف «پشت هر مرد موفقی یک زن نمی‌دانم چی‌چی هست و اینها»، با کمی اغراق گفت «در رأس هر گروه متخصص موفقی یک آدم نسبتن گاگول ایستاده است».

اصلن بیا به خاطر روحی هم که شده مثبت نگاه کنیم. آن مدیران سوارکار حتمن توانایی و تخصص جمع و جور کردن این گروه متخصص را داشته‌اند دیگر. نه؟

Categories: روزانه

دل‌تنگی

نوامبر 20, 2009 Ehsan 6 نظر

وقتی دل بابا برای خانه تنگ می‌شود!

رسمی و غیررسمی

نوامبر 19, 2009 Ehsan 2 نظر

داشتم زور می‌زدم برای فراخوانی تاریخ تولدم از حافظه دائم. کارمند پذیرش هتل مودبانه منتظر فرم بود. گفتم «در ایران –بیشترِ- ما دو تا تاریخ تولد داریم. یکی رسمی (official) و یکی واقعی (real)». با خنده گفت «چه جالب! پس حتمن دوبار جشن می‌گیرید». مجبور شدم توضیح بدهم که به خاطر سن رسمی رفتن به مدرسه، پدر و مادرهایمان این کار را می‌کردند.

چند دقیقه قبل زیر دوش به این فکر می‌کردم که همه چیز نسل ما یا رسمی است یا واقعی. جشن‌های‌مان هم خیلی وقت است که بیش‌تر رسمی است تا واقعی.

یادتان باشد اگر فردا بچه‌تان متضاد کلمه «رسمی» را پرسید نگویید «غیررسمی». به احترام این کشف –یا شاید شهود- ناخودآگاه بابای آیدا بگویید «واقعی»!

هری پاتر و دیلماج فارسی

نوامبر 13, 2009 Ehsan 2 نظر

1- اگر طرفدار جدی هری پاتر باشید حتمن می‌دانید که تفاوت‌هایی است در نسخه بریتیش و امریکن. بابای آیدا تازگی‌ها تفاوت‌هایی هم پیدا کرده بین نسخه بریتیش و نسخه فارسی. مثلن آخر کتاب چهارم پروفسور دامبلدور سخنرانی می‌کند برای بچه‌های هاگوارتز و همه به افتخار مرحوم سدریک دیگوری جام‌هایشان را بالا می‌برند و اسمش را زمزمه می‌کنند. باور کنید در کتاب اصلن نگفته که مثلن در جام چه می‌نوشند یا این‌که اصلن می‌نوشند یا نه. بعد به افتخار هری پاتر هم همین‌کار را می‌کنند. در نسخه فارسی چنین روایت شده که «یک دقیقه سکوت به افتخار سدریک دیگوری» که خوب با توجه به مرحوم شدنش قابل توجیه است. ولی بابای آیدا همان زمان هم نفهمید که چرا برای آدم زنده‌ای که همان‌جا نشسته، جمعیت یک دقیقه سکوت کرد. شاید شوهر خانم اسلامیه فوتبال زیاد تماشا می‌کند.

2- توی همان سخنرانی بالا دامبلدور به جادوآموزان هشدار می‌دهد: «هر وقت خواستید از بین کار غلط و کار آسان یکی را انتخاب کنید،…». بقیه‌اش خیلی مهم نیست. نمی‌دانم واقعن چرا تا امروز به این واقعیت ساده توجه نکرده بودم.

 

پی‌نوشت- چرا من همیشه «توجیه» را می‌نویسم «توجیح»؟

Categories: روزانه

معجون

نوامبر 12, 2009 Ehsan 1 comment

یک جایی هست آخرهای کتاب چهارم هری پاتر، که هری از دوئل با ولدمورت برگشته و خیلی خیلی خیلی خسته است. بعد دامبلدور می‌بردش پیش مادام پامفری. بعد مادام پامفری برایش یک فنجان پر از معجون می‌آورد که بخورد و بخوابد. اسم معجون را یادتان هست؟ Dreamless sleep potion یا همان خواب بی‌رویا. کسی می‌داند کجا می‌شود یک شیشه از همان معجون خرید؟

چت

نوامبر 10, 2009 Ehsan 3 نظر

آدم وقتی در حال مثلن تایپ مقاله یا گزارش یا حتی همین پست وبلاگ است یک خط می‌نویسد و یکی دو دقیقه فکر می‌کند، سبک سنگین می‌کند، جمله‌ها را در ذهنش انتخاب می‌کند تا برسد به تایپ خط بعدی. ولی چت کردن از آن‌جا که تکرار همان گل‌واژه‌های روزمره است، نیازی به فکر ندارد. یک جورهایی خودبه‌خود است و می‌شود همین‌طور تق و تق تایپ کرد.

این را از این جهت نوشتم که این همکار جدید چینی (هیچ منظوری از نوشتن ملیتش نداشتم) دو ساعت تمام است که با صدای دلنشین کی‌بوردش روی اعصاب ما راه می‌رود.

خوب به حول و قوه الهی خفه شد!

Categories: روزانه برچسب‌ها

تولد

نوامبر 10, 2009 Ehsan 9 نظر

اول همین‌جا بگویم امروز بابای آیدا بیست و هشت سالش تمام‌شد و رفت توی بیست و نه. بعد باز هم بگویم که مامان آیدا چهار روز قبل هیجده سال و خورده‌ایش تمام شد و رفت توی هیجده سال و خورده‌ای‌تر. حالا گذشته از تبریکات و این‌ها که این‌جا می‌نویسید، قصه تولد بابای آیدا هم شنیدنی است برای خودش. البته نه خود تولدش؛ بلکه قصه تاریخ تولدش:

ده سال پیش بود (حالی می‌دهدها وقتی آدم می‌تواند بگوید ده سال پیش). رفته بودم دیدن عموجعفر و مادربزرگم که هنوز زنده بود. عمو کار بنایی داشت و گویا استادکار مربوطه یکی از وسایلش را فراموش کرده بود. با موتور باباعلی رفتیم در خانه استاد برای آوردن ابزار. توی راه گفت: «تو پسر علی هسّی. نه؟». «بله اوسّا». «تو با پسر من یَی شُو دنیا اومدین! نوزِی آبان بود». اصولن تا قبل از آن روز بابای آیدا هیچ اطلاعی از تاریخ تولدش نداشت!

حالا بعد از این‌که تاریخ تولدش را هم فهمیده از قضای روزگار، افتاده درست چهار روز بعد از تولد مامان آیدا. فکر کنم لازم به توضیح نیست که این حادثه نه‌چندان مهم –منظور تولد خودم است- در مقایسه با خجسته میلاد باشکوه آن ستاره تابناک آسمان ولایت (به معنی دوستی، دینی دوم دبیرستان مگر یادتان رفته؟) و امامت (به معنی راهنما)، مامان آیدا (قب*)، اصلن به حساب نمی‌آید!

و این بود قصه تاریخ تولد ضایع بابای آیدا.

* قب مخفف «قربانش بروم» صفتی بود که شاغلام برای مقام شامخ گل‌آقایی استفاده می‌کرد.

پی‌نوشت- این خبر را هم به عنوان کیک که نه، شاید آب‌نبات تولد از دست ندهید.

دنیا

اینجا دنیاست. دنیایی پر از جغرافیای معلوم، تاریخ های مکرر، مرزهای مشخص، مالکیت های مستند، حرفهای گفته، شعر های سروده، قصه های خوانده، روزمره های مشابه خاکستری. من اعتراض دارم به دنیا. من خسته ام از لمس معجزه های کوچک و پنهان دنیا. دلم اتفاق می خواهد از آن هایی که تاریخ راهش را گم کند و راه بیفتد روی نقشه های نامعلوم. انتظار بزرگی نیست!

از این‌جا (لینک)

Categories: روزانه