بایگانی

Archive for the ‘روزانه’ Category

هری پاتر و دیلماج فارسی

نوامبر 13, 2009 Ehsan 2 نظر

1- اگر طرفدار جدی هری پاتر باشید حتمن می‌دانید که تفاوت‌هایی است در نسخه بریتیش و امریکن. بابای آیدا تازگی‌ها تفاوت‌هایی هم پیدا کرده بین نسخه بریتیش و نسخه فارسی. مثلن آخر کتاب چهارم پروفسور دامبلدور سخنرانی می‌کند برای بچه‌های هاگوارتز و همه به افتخار مرحوم سدریک دیگوری جام‌هایشان را بالا می‌برند و اسمش را زمزمه می‌کنند. باور کنید در کتاب اصلن نگفته که مثلن در جام چه می‌نوشند یا این‌که اصلن می‌نوشند یا نه. بعد به افتخار هری پاتر هم همین‌کار را می‌کنند. در نسخه فارسی چنین روایت شده که «یک دقیقه سکوت به افتخار سدریک دیگوری» که خوب با توجه به مرحوم شدنش قابل توجیه است. ولی بابای آیدا همان زمان هم نفهمید که چرا برای آدم زنده‌ای که همان‌جا نشسته، جمعیت یک دقیقه سکوت کرد. شاید شوهر خانم اسلامیه فوتبال زیاد تماشا می‌کند.

2- توی همان سخنرانی بالا دامبلدور به جادوآموزان هشدار می‌دهد: «هر وقت خواستید از بین کار غلط و کار آسان یکی را انتخاب کنید،…». بقیه‌اش خیلی مهم نیست. نمی‌دانم واقعن چرا تا امروز به این واقعیت ساده توجه نکرده بودم.

 

پی‌نوشت- چرا من همیشه «توجیه» را می‌نویسم «توجیح»؟

Categories: روزانه

معجون

نوامبر 12, 2009 Ehsan 1 comment

یک جایی هست آخرهای کتاب چهارم هری پاتر، که هری از دوئل با ولدمورت برگشته و خیلی خیلی خیلی خسته است. بعد دامبلدور می‌بردش پیش مادام پامفری. بعد مادام پامفری برایش یک فنجان پر از معجون می‌آورد که بخورد و بخوابد. اسم معجون را یادتان هست؟ Dreamless sleep potion یا همان خواب بی‌رویا. کسی می‌داند کجا می‌شود یک شیشه از همان معجون خرید؟

چت

نوامبر 10, 2009 Ehsan 3 نظر

آدم وقتی در حال مثلن تایپ مقاله یا گزارش یا حتی همین پست وبلاگ است یک خط می‌نویسد و یکی دو دقیقه فکر می‌کند، سبک سنگین می‌کند، جمله‌ها را در ذهنش انتخاب می‌کند تا برسد به تایپ خط بعدی. ولی چت کردن از آن‌جا که تکرار همان گل‌واژه‌های روزمره است، نیازی به فکر ندارد. یک جورهایی خودبه‌خود است و می‌شود همین‌طور تق و تق تایپ کرد.

این را از این جهت نوشتم که این همکار جدید چینی (هیچ منظوری از نوشتن ملیتش نداشتم) دو ساعت تمام است که با صدای دلنشین کی‌بوردش روی اعصاب ما راه می‌رود.

خوب به حول و قوه الهی خفه شد!

Categories: روزانه برچسب‌ها

تولد

نوامبر 10, 2009 Ehsan 8 نظر

اول همین‌جا بگویم امروز بابای آیدا بیست و هشت سالش تمام‌شد و رفت توی بیست و نه. بعد باز هم بگویم که مامان آیدا چهار روز قبل هیجده سال و خورده‌ایش تمام شد و رفت توی هیجده سال و خورده‌ای‌تر. حالا گذشته از تبریکات و این‌ها که این‌جا می‌نویسید، قصه تولد بابای آیدا هم شنیدنی است برای خودش. البته نه خود تولدش؛ بلکه قصه تاریخ تولدش:

ده سال پیش بود (حالی می‌دهدها وقتی آدم می‌تواند بگوید ده سال پیش). رفته بودم دیدن عموجعفر و مادربزرگم که هنوز زنده بود. عمو کار بنایی داشت و گویا استادکار مربوطه یکی از وسایلش را فراموش کرده بود. با موتور باباعلی رفتیم در خانه استاد برای آوردن ابزار. توی راه گفت: «تو پسر علی هسّی. نه؟». «بله اوسّا». «تو با پسر من یَی شُو دنیا اومدین! نوزِی آبان بود». اصولن تا قبل از آن روز بابای آیدا هیچ اطلاعی از تاریخ تولدش نداشت!

حالا بعد از این‌که تاریخ تولدش را هم فهمیده از قضای روزگار، افتاده درست چهار روز بعد از تولد مامان آیدا. فکر کنم لازم به توضیح نیست که این حادثه نه‌چندان مهم –منظور تولد خودم است- در مقایسه با خجسته میلاد باشکوه آن ستاره تابناک آسمان ولایت (به معنی دوستی، دینی دوم دبیرستان مگر یادتان رفته؟) و امامت (به معنی راهنما)، مامان آیدا (قب*)، اصلن به حساب نمی‌آید!

و این بود قصه تاریخ تولد ضایع بابای آیدا.

* قب مخفف «قربانش بروم» صفتی بود که شاغلام برای مقام شامخ گل‌آقایی استفاده می‌کرد.

پی‌نوشت- این خبر را هم به عنوان کیک که نه، شاید آب‌نبات تولد از دست ندهید.

دنیا

اینجا دنیاست. دنیایی پر از جغرافیای معلوم، تاریخ های مکرر، مرزهای مشخص، مالکیت های مستند، حرفهای گفته، شعر های سروده، قصه های خوانده، روزمره های مشابه خاکستری. من اعتراض دارم به دنیا. من خسته ام از لمس معجزه های کوچک و پنهان دنیا. دلم اتفاق می خواهد از آن هایی که تاریخ راهش را گم کند و راه بیفتد روی نقشه های نامعلوم. انتظار بزرگی نیست!

از این‌جا (لینک)

Categories: روزانه

زمان

نوامبر 6, 2009 Ehsan 4 نظر

بابای آیدا می‌داند که اگر شما پول زیادی داشته‌باشید، می‌توانید ارزش زمان‌تان را محاسبه کنید مثلن براساس سود بانکی. اگر شما جایی حقوق‌بگیر باشید، رییستان می‌تواند ارزش زمانی‌تان را محاسبه کند. اصلن محاسبه ارزش زمان فقط با وجود پول است که امکان‌پذیر می‌شود. حالا بابای آیدا از شما می‌پرسد راهی هست که به صورت فیزیکی به زمان ارزش داد؟ مثلن فرض کنید ارزش یک مخزن متان را می‌شود براساس میزان انرژی دریافتی از خورشید در طول زمان محاسبه کرد. یعنی این‌که زمان وارد می‌شود در محاسبه انرژی یک توده متان. حالا چطور می‌شود زمان را –بدون در نظر گرفتن پول- کوانتیفای کرد؟

اصلن ولش کنید. بابای آیدا همین‌جوری یک درددلی کرد. ولی اگر احیانن فیزیکدان خفنی از اینجا رد شد و چیزی به ذهنش رسید، یک ندایی بدهد لطفن.

Categories: روزانه برچسب‌ها

شانس

نوامبر 2, 2009 Ehsan 4 نظر

چند وقتی هست که شب‌ها با مامان آیدا مونوپولی بازی می‌کنیم و تا الان همه بازی‌ها را بابای آیدا برده! بعد از هر بازی و شکست دوباره مامان آیدا می‌فرمایند: «تو خیلی خوش شانسی. از زن گرفتنت معلومه». البته در راستای احترام به بابای آیدا ادامه جمله را به قرینه معنوی حذف می‌کنند.

عصبانی‏ام

اکتبر 28, 2009 Ehsan 4 نظر

1- هولدن آقای سالینجر اینا همیشه می‏گفت: “people never understand”. راست می‏گفت.

2- اگر قصد پی‏اچ‏دی خواندن دارید هرگز فراموش نکنید که ارزش یک کار “case study” از صد تا کار نو و تازه بیشتر است. دردسرش هم کمتر. نیازی به بحث و این‏ها هم ندارد. انجامش می‏دهی و می‏گویی “همینه که هست”.

3- با کمال تأسف و تأثر اعلام می‏دارد که بابای آیدا از یک موجود “نه! عمراً اگه اینطوری باشه. بهت ثابت می کنم” به یک موجود “باشه! همینی که تو می‏گی” تغییر ماهیت داده است. بیچاره دانشجوهای آینده.

4- الان که این پست پابلیش شد تمام نوشته‏های هفته قبل را در راستای “باشه! همینی که تو میگی” شیفت-دیلیت نموده مثل بچه آدم همه “case study”های‏‏مان را می‏ریزیم روی مقاله.

تقدیم‏نامه

اکتبر 24, 2009 Ehsan 3 نظر

To children of the third world
who have the talent but not the means to succeed
and to
the memory of my father, Habibollah Sahimi,
who instilled in me, a third world child, the love of reading

Sahimi M., Heterogeneous materials, Dedication page

مطمئن نیستم قبلاً این را اینجا نوشتم یا نه. به هرحال برای خودم که هنوز تازه است:

به بچه‏های جهان سوم

که با داشتن استعداد، از ابزار موفقیت بی‏بهره‏اند

و

به یاد پدرم، حبیب الله سهیمی

که در وجود من، کودکی از جهان سوم، عشق به خواندن را قطره قطره وارد کرد.

دختر بابا

اکتبر 22, 2009 Ehsan 8 نظر

aidaflipedehsan head

و این‏‏گونه بود که دست paint.net از آستین بابای آیدا خارج شد (شاید هم برعکس) و عکس آیدا را فلیپ نموده به همراه عکس کودکی بابا ساید بای ساید در وردپرس آپلود نمود تا همه مغرضان(!) تاریخ بدانند و آگاه باشند که بابا این نیست که تنها دلش بخواهد دختر شبیهش باشد، بلکه آلرِدی هست! فاعتبروا یا اولی الابصار!

Categories: روزانه, عکس برچسب‌ها