بایگانی

Archive for the ‘مامان آیدا’ Category

تولد

نوامبر 10, 2009 Ehsan 9 نظر

اول همین‌جا بگویم امروز بابای آیدا بیست و هشت سالش تمام‌شد و رفت توی بیست و نه. بعد باز هم بگویم که مامان آیدا چهار روز قبل هیجده سال و خورده‌ایش تمام شد و رفت توی هیجده سال و خورده‌ای‌تر. حالا گذشته از تبریکات و این‌ها که این‌جا می‌نویسید، قصه تولد بابای آیدا هم شنیدنی است برای خودش. البته نه خود تولدش؛ بلکه قصه تاریخ تولدش:

ده سال پیش بود (حالی می‌دهدها وقتی آدم می‌تواند بگوید ده سال پیش). رفته بودم دیدن عموجعفر و مادربزرگم که هنوز زنده بود. عمو کار بنایی داشت و گویا استادکار مربوطه یکی از وسایلش را فراموش کرده بود. با موتور باباعلی رفتیم در خانه استاد برای آوردن ابزار. توی راه گفت: «تو پسر علی هسّی. نه؟». «بله اوسّا». «تو با پسر من یَی شُو دنیا اومدین! نوزِی آبان بود». اصولن تا قبل از آن روز بابای آیدا هیچ اطلاعی از تاریخ تولدش نداشت!

حالا بعد از این‌که تاریخ تولدش را هم فهمیده از قضای روزگار، افتاده درست چهار روز بعد از تولد مامان آیدا. فکر کنم لازم به توضیح نیست که این حادثه نه‌چندان مهم –منظور تولد خودم است- در مقایسه با خجسته میلاد باشکوه آن ستاره تابناک آسمان ولایت (به معنی دوستی، دینی دوم دبیرستان مگر یادتان رفته؟) و امامت (به معنی راهنما)، مامان آیدا (قب*)، اصلن به حساب نمی‌آید!

و این بود قصه تاریخ تولد ضایع بابای آیدا.

* قب مخفف «قربانش بروم» صفتی بود که شاغلام برای مقام شامخ گل‌آقایی استفاده می‌کرد.

پی‌نوشت- این خبر را هم به عنوان کیک که نه، شاید آب‌نبات تولد از دست ندهید.

شانس

نوامبر 2, 2009 Ehsan 4 نظر

چند وقتی هست که شب‌ها با مامان آیدا مونوپولی بازی می‌کنیم و تا الان همه بازی‌ها را بابای آیدا برده! بعد از هر بازی و شکست دوباره مامان آیدا می‌فرمایند: «تو خیلی خوش شانسی. از زن گرفتنت معلومه». البته در راستای احترام به بابای آیدا ادامه جمله را به قرینه معنوی حذف می‌کنند.

دست نوشته های یک مادر

ژوئن 11, 2009 Ehsan 1 comment

بابای آیدا آرزو می کند باز به دوران کودکیش برگردد. به زمانی که بی آنکه پیشاپیش قضاوت های -معمولاً غلط- دیگران ذهن آماده اش را خراب کرده باشد مطالعه اش را بکند. نمی دانم چند نفر از شما مثل من هستید؟ ولی می دانم که دنیای امروز دنیای “اول می کشند و بعد می شمرند”* است. و نعمتی است آدم افرادی را داشته باشد دور و برش که چشم هایشان بی هیچ عینکی -حتی عینک مذهبی که به آن معتقدند- دنیا را ببیند. و چه نعمتی است که آدم یکی از این آدم ها را در کنارش داشته باشد. بابای آیدا امیدوار است هیچ گاه توانی نداشته باشد در خراب کردن این تفکرات سالم با افکار -عموماً بد- جهت گیری شده اش. این وبلاگ از امروز شد خاطرات بابای آیدا. آیدا مغزش مثل مغز مادرش سالم است و شاید بهتر باشد خودش هم بعد از این در “دست نوشته های یک مادر” دیده شود.

مامان آیدا (1)

توضیح- چون تلاش های بابای آیدا در دعوت از مامان آیدا برای نوشتن در این وبلاگ به نتیجه نرسید، بابای آیدا به صورت خودجوش برخی از فرمایشات ایشان را اینجا می نویسد.

آقای جرج برنز گفته:

Happiness is having a large, loving, caring, close-knit family in another city

و مامان آیدا می گوید: دقیقاً!