
۱- پسر باهوش:
اولین روز کاریام در دانشگاه دلفت محسن را دیدم. پرسید: «استاد راهنمات کیه؟». جواب دادم: «هانس بروینینگ». گفت: «بهبه! حرف نداره». پرسیدم: «میشناسیش؟». جواب داد: «نه!».
۲- دشمن بوروکراسی:
هانس صفحه مربوط به فرمها را در وبسایت دانشگاه نشانم داد و گفت: «برای هر کاری و در هر زمانی میتوانی به من مراجعه کنی به جز پرکردن فرم. دوست ندارم وقتم را صرف بوروکراسی کنم».
۳- ارزش زمان:
هانس توی قطار مشغول مطالعه مقاله یک دانشجوی پاکستانی -دانشآموخته دانشگاه بینالمللی قزوین- برای داوری بود. کارش که تمام شد مقاله را گذاشت روی میز، سرش را به نشانه تأسف تکان داد و گفت: «مطمئنم که برای نوشتن این مقاله خیلی زحمت کشیده و وقت گذاشته. ولی جوابهای خوبی به ایرادات مطرح شده نداده و مجبورم ردش کنم». ناراحتی را به وضوح می شد در چهرهاش دید.
۴- مشروب:
هانس درباره مصرف مشروبات الکلی گفت: «احتمالاً به دلیل اینکه ما اروپاییها چندین قرن از مشروبات الکلی استفاده کردهایم میزان تأثیر پذیریمان [از نظر اعتیاد و لایعقل شدن] به طور نسبی کمتر از شما ایرانیهاست. فردی -ایرانی- را میشناختم که به شدت به الکل معتاد بود و بعد از هربار زیادهروی در نوشیدن حال خیلی بدی پیدا میکرد. از نظر من بهتر است کسی که تا الان نخورده و نیازی هم به نوشیدنش ندارد، هیچوقت مشروب نخورد».
۵- دموکراسی:
با قطار از آلمان به هلند برمیگشتیم. در خاک هلند بودیم که برای کنترل پاسپورت آمدند. یکی از مسافران هلندی پاسپورتش را به مأمور نشان نداد و گفت: «شما حق ندارید در خاک هلند و در شرایطی که من جرمی مرتکب نشدهام مدارکم را کنترل کنید». هانس که به وضوح تحت تأثیر قرار گرفته بود گفت: «کار درستی کرد. باید بپذیریم که دموکراسی و آزادیهای فردی همیشه با میزان کمی ریسک همراه است. این نوع کنترلهای بیمورد شانس بسیار کمی برای پیشگیری از وقوع جنایتهای بالقوه دارد. یا باید احتمال وقوع خطا را بپذیریم یا اینکه برای صفر کردن جنایت در جامعه همه مردم را -به عنوان جنایتکاران بالقوه- دستگیر و زندانی کنیم!»
۶- وجدان کاری:
هانس هر شب بعد از شام از ساعت ۹ تا ۱۱ در خانهاش با یکی از دانشجوهای دکتری جلسه پیشرفت کار دارد. چند روز قبل از جلوی دفترش رد میشدم که صدایم کرد و چند صفحه خلاصه از یک پروژه کمی عجیب و غریب ترمودینامیکی را نشانم داد و نظرم را پرسید. کار جالبی بود و علاقهمند شدم. هانس خوشحال شد و گفت: «چند وقتی بود که آخر هفتهها را به تفریح میگذراندم و احساس گناه میکردم. خوب شد این آخر هفته روی این موضوع کار کردم هرچند که ممکن است کاملاً بیفایده باشد». یکی از بچههای هلندی میگفت: «اگر مثل پروفسور بروینینگ کار کنی میتونی چهار تا دکتری بگیری!».
۷- محبت:
به احتمال بسیار زیاد هیچگاه فرصت دیدن مردی را نخواهم داشت که به این اندازه خانوادهاش را دوست داشته باشد. از بچهها و نوه کوچکش که صحبت میکند چهرهاش میدرخشد. لحن صحبت هانس با همسرش «ماریا» آنقدر دلنشین است که… توان نوشتنش در من نیست.
۸- ایران:
هانس کورش و هخامنشیان را -بهتر از من- میشناسد. برخلاف بسیاری دیگر از مردم اروپا میداند که ایران -فقط- کویر نیست. چند وقت پیش به فرزاد -که برای توصیه یک دانشجوی ایرانی سراغش رفت- گفته بود: «من عاشق دانشجوهای ایرانیم!».
۹- سواد:
در جلسات سخنرانی همیشه سوالش را اینطور مطرح میکند: «یک سؤال خیلی احمقانه داشتم». دانشجوها میگویند هانس یکی از معدود افرادی است که همیشه سؤالهای درست، مربوط، و سازنده میپرسد.
۱۰- الگو:
هیچ کس کامل نیست حتی هانس. شاید خودش دوست نداشته باشد، ولی هانس بروینینگ برای من نمونه «واقعی» یک الگوی علمی و انسانی است.
Professor Hans Bruining
پ.ن. این مطلب را برای بخش معرفی استاد خبرنامه دانشجویان ایرانی اروپا نوشتم که چون هنوز وب سایت ندارند اینجا هم منتشرش کردم.
پ. ن. 2- نامه وارده: یه بار یکی از بچهها رفته بود اتاق هانس و بدون توجه به اینکه اون با کامپیوترش مشغول اکسل کاریه، شروع کرده بود حرف زدن باهاش. وقتی که طرف حرفش تموم شده بود هانس گفته بود: «من فقط یه جا میتونم دو تا کارو باهم انجام بدم؛وقتی که دستشویی هستم روزنامه بخونم!».