معجون

نوامبر 12, 2009 Ehsan 1 دیدگاه

یک جایی هست آخرهای کتاب چهارم هری پاتر، که هری از دوئل با ولدمورت برگشته و خیلی خیلی خیلی خسته است. بعد دامبلدور می‌بردش پیش مادام پامفری. بعد مادام پامفری برایش یک فنجان پر از معجون می‌آورد که بخورد و بخوابد. اسم معجون را یادتان هست؟ Dreamless sleep potion یا همان خواب بی‌رویا. کسی می‌داند کجا می‌شود یک شیشه از همان معجون خرید؟

چت

نوامبر 10, 2009 Ehsan 3 دیدگاه

آدم وقتی در حال مثلن تایپ مقاله یا گزارش یا حتی همین پست وبلاگ است یک خط می‌نویسد و یکی دو دقیقه فکر می‌کند، سبک سنگین می‌کند، جمله‌ها را در ذهنش انتخاب می‌کند تا برسد به تایپ خط بعدی. ولی چت کردن از آن‌جا که تکرار همان گل‌واژه‌های روزمره است، نیازی به فکر ندارد. یک جورهایی خودبه‌خود است و می‌شود همین‌طور تق و تق تایپ کرد.

این را از این جهت نوشتم که این همکار جدید چینی (هیچ منظوری از نوشتن ملیتش نداشتم) دو ساعت تمام است که با صدای دلنشین کی‌بوردش روی اعصاب ما راه می‌رود.

خوب به حول و قوه الهی خفه شد!

Categories: روزانه برچسب‌ها

تولد

نوامبر 10, 2009 Ehsan 9 دیدگاه

اول همین‌جا بگویم امروز بابای آیدا بیست و هشت سالش تمام‌شد و رفت توی بیست و نه. بعد باز هم بگویم که مامان آیدا چهار روز قبل هیجده سال و خورده‌ایش تمام شد و رفت توی هیجده سال و خورده‌ای‌تر. حالا گذشته از تبریکات و این‌ها که این‌جا می‌نویسید، قصه تولد بابای آیدا هم شنیدنی است برای خودش. البته نه خود تولدش؛ بلکه قصه تاریخ تولدش:

ده سال پیش بود (حالی می‌دهدها وقتی آدم می‌تواند بگوید ده سال پیش). رفته بودم دیدن عموجعفر و مادربزرگم که هنوز زنده بود. عمو کار بنایی داشت و گویا استادکار مربوطه یکی از وسایلش را فراموش کرده بود. با موتور باباعلی رفتیم در خانه استاد برای آوردن ابزار. توی راه گفت: «تو پسر علی هسّی. نه؟». «بله اوسّا». «تو با پسر من یَی شُو دنیا اومدین! نوزِی آبان بود». اصولن تا قبل از آن روز بابای آیدا هیچ اطلاعی از تاریخ تولدش نداشت!

حالا بعد از این‌که تاریخ تولدش را هم فهمیده از قضای روزگار، افتاده درست چهار روز بعد از تولد مامان آیدا. فکر کنم لازم به توضیح نیست که این حادثه نه‌چندان مهم –منظور تولد خودم است- در مقایسه با خجسته میلاد باشکوه آن ستاره تابناک آسمان ولایت (به معنی دوستی، دینی دوم دبیرستان مگر یادتان رفته؟) و امامت (به معنی راهنما)، مامان آیدا (قب*)، اصلن به حساب نمی‌آید!

و این بود قصه تاریخ تولد ضایع بابای آیدا.

* قب مخفف «قربانش بروم» صفتی بود که شاغلام برای مقام شامخ گل‌آقایی استفاده می‌کرد.

پی‌نوشت- این خبر را هم به عنوان کیک که نه، شاید آب‌نبات تولد از دست ندهید.

آخر هفته

نوامبر 9, 2009 Ehsan 2 دیدگاه

1- شنبه بارانی بود و نشستیم به تماشای فیلم “Bangkok Dangerous“. فقط خواستم بگویم برای‌تان که اگر نیم کیلو تخمه آفتاب‌گردان شور خوش‌مزه ندارید مرتکب تماشای این فیلم نشوید.

2- صحنه‌ای هست در همان فیلم بالا که آقای تروریست آمریکایی با دختر کر و لال تایلندی می‌روند به یک عبادت‌گاه شرقی. پنجاه تا کوزه کنار هم هست با یک تابلو بالایش با این توضیح مختصر که “پنجاه سکه، پنجاه آرزو”. آدم یاد شکاف‌هایی می‌افتد که برای ردکردن اسکناس لای ضریح امام‌زاده‌های وطنی خودمان است. یاد بحث بچه‌ها افتادم درباره ایده تأسیس امام‌زاده تخصصی، و اینکه به نظر می‌رسد ایده‌شان بین‌المللی است! تبریک به بچه‌های قلندران.

3- توی همان صحنه بالا، دختر کر و لال پنجاه تا سکه برداشت، چشمانش را بست، و شروع کرد به یکی‌یکی انداختن سکه‌ها در هر کوزه و طبعن تصور آرزوهایش. آقای تروریست هم اولین سکه را انداخت، چشمانش را بست و آرزو کرد. سکه دوم را انداخت؛ مکث کرد. زور زد؛ گشت؛ نشد؛ نبود؛ چشمانش را باز کرد و نگران، به روبرو خیره‌شد. شما بودید چند تا کوزه را رد می‌کردید؟

4- این را از اینجا بشنوید:

من که خیلی شادمونم، هم‌چو بلبل نغمه‌خونم

تا که هستم فکر کارم، زنده‌دل هستم جوونم

قربون بازوم برم

تو داداش بی‌خود تو چرتی، دل به دست غم سپردی

اخم نکن بی‌خود برادر، از چه رو هستی مکدر

من ز اخمت دلخورم

آخ برم راننده رو، اون کلاج و دنده رو

گاز و فرمونو ببین، اشتیاق بنده رو

آیدا خیلی ابراز احساسات می‌کند برای این آهنگ.

5- آهنگ بالا را که گذاشته بودم برای آیدا، سمت راست صفحه یوتیوب پر بود از لینک‌های پیشنهادی به فیلم‌فارسی‌های قدیمی. روی گنج قارون کلیک کردم و دل دادم به صدای ایرج و تصویر علی بی‌غم! “حالا می‌گم دربیاره کفشاتو دمپایی بده”. این که یک نفر بیاید و کفش‌های آدم را از پایش دربیاورد و دمپایی بدهد، می‌تواند یکی از زمزمه‌های آدمیزاد باشد بعد از انداختن سکه توی کوزه‌های بالا، یا شاید انداختن اسکناسی لای شکاف ضریح امامزاده جدید بچه‌های قلندران دلفت!

6- هربار رسیدید جلوی یکی از این ردیف کوزه‌ها، حتمن سکه‌های‌تان آماده باشد. نه این که قرار است با حرام کردن پولتان آرزویی برآورده شود. مطمئنن نه! ولی همین‌جاست که می توانید تعداد دوستان‌تان را -دیده و ندیده- بشمارید. خوشا به حالتان اگر به آرزوهای خودتان نرسیده، سکه‌های‌تان تمام می‌شود. بابای آیدا اصلن به ذهنش رسیده که شاید خود خدا هم آدم‌هایش را همین جور جاها است که آزمایش می‌کند. شاید اگر آیه‌ای هم قراربود نازل کند از طریق پیامبر تایلندی مربوطه، مثلن می‌گفت: “یا ایهاالذین آمنو، بدا به حالتان اگر نتوانید خودتان را برسانید به کوزه آخر”. بدا به حالمان که دارد آرزوهای‌مان از یادمان می‌رود توی این پاییز ابری دل‌گیر غربت.

دنیا

اینجا دنیاست. دنیایی پر از جغرافیای معلوم، تاریخ های مکرر، مرزهای مشخص، مالکیت های مستند، حرفهای گفته، شعر های سروده، قصه های خوانده، روزمره های مشابه خاکستری. من اعتراض دارم به دنیا. من خسته ام از لمس معجزه های کوچک و پنهان دنیا. دلم اتفاق می خواهد از آن هایی که تاریخ راهش را گم کند و راه بیفتد روی نقشه های نامعلوم. انتظار بزرگی نیست!

از این‌جا (لینک)

Categories: روزانه

زمان

نوامبر 6, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

بابای آیدا می‌داند که اگر شما پول زیادی داشته‌باشید، می‌توانید ارزش زمان‌تان را محاسبه کنید مثلن براساس سود بانکی. اگر شما جایی حقوق‌بگیر باشید، رییستان می‌تواند ارزش زمانی‌تان را محاسبه کند. اصلن محاسبه ارزش زمان فقط با وجود پول است که امکان‌پذیر می‌شود. حالا بابای آیدا از شما می‌پرسد راهی هست که به صورت فیزیکی به زمان ارزش داد؟ مثلن فرض کنید ارزش یک مخزن متان را می‌شود براساس میزان انرژی دریافتی از خورشید در طول زمان محاسبه کرد. یعنی این‌که زمان وارد می‌شود در محاسبه انرژی یک توده متان. حالا چطور می‌شود زمان را –بدون در نظر گرفتن پول- کوانتیفای کرد؟

اصلن ولش کنید. بابای آیدا همین‌جوری یک درددلی کرد. ولی اگر احیانن فیزیکدان خفنی از اینجا رد شد و چیزی به ذهنش رسید، یک ندایی بدهد لطفن.

Categories: روزانه برچسب‌ها

بابای آیداموس

نوامبر 5, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

یکی از معدود مشکلات حل‌نشده جهان در سال 3009 میلادی، مسأله بازنشدن فایل‌های پرزنتیشن روی کامپیوترهای سالن کنفرانس است.

Categories: آقای عقل کل برچسب‌ها

هانس (10)

نوامبر 4, 2009 Ehsan 1 دیدگاه

هانس یک جک سیاسی تعریف کرد که نوشتنش در این‌جا می‌تواند موجب فی.ل.ترینگ شود از بس که قصه خود طرف است:

از یک مقام مسئول –شما بگو رییس‌جمهور- در اواسط دوره کاری‌اش می‌پرسند: «عمل‌کرد خودتان را تا اینجا چگونه ارزیابی می‌کنید؟». مسوول مربوطه –بعد از سلام و صلوات و مخلفات- جواب می دهد: «متوسط» و اضافه می‌کند: «عمل‌کردمان نسبت به سال گذشته بدتر شده، ولی بی‌تردید از سال آینده بهتر است».

قوانین بابای آیدا (1)

نوامبر 3, 2009 Ehsan 5 دیدگاه

قانون اول: بقای بدبختی

همیشه در کنار هر انسان موفقی انسان‌های به ..ا  رفته‌ای وجود دارند. تعداد و میزان بدبختی آن انسان‌های به ..ا رفته با میزان خوشبختی فرد موفق نسبت مستقیم دارد.

شانس

نوامبر 2, 2009 Ehsan 4 دیدگاه

چند وقتی هست که شب‌ها با مامان آیدا مونوپولی بازی می‌کنیم و تا الان همه بازی‌ها را بابای آیدا برده! بعد از هر بازی و شکست دوباره مامان آیدا می‌فرمایند: «تو خیلی خوش شانسی. از زن گرفتنت معلومه». البته در راستای احترام به بابای آیدا ادامه جمله را به قرینه معنوی حذف می‌کنند.