روزه بی سحری

دیشب تا ساعت 2 پای بالاترین بازی بودم. در نتیجه سحر که مریم صدام کرد حال بلند شدن نداشتم. حتی برای لوبیا پلو با مرغ (اسید معده ترشح کرد شدید) نتیجه اخلاقی اینکه الان دارم به قول بازاری ها از مایه می خورم. بگذریم…

دیروز یک پرستار فرستاده بودند از طرف یک کمپانی که یک اسم هلندی سختی دارد و من هنوز یاد نگرفته ام. آمده بود برای تست شنوایی آیدا. یک دستگاه داشت به اندازه همین هایی که توی ایران دست کنتور نویس های آب و برق و گاز است و در همان اندازه و رنگ! یک سنسور کوچک داشت که می برد توی گوش آیدا و انعکاس نویز های تولید شده با دستگاه را اندازه می گرفت. گوش آیدا که مشکلی نداشت البته. ولی وقتی به چهره آیدا نگاه کرد گفت جالبه! شما هر دو تاتون پوستتون سیاهه. ولی بچه پوستش سفیده! البته جهت مزاح گفت و صد البته بدون اینکه احساسات نژاد پرستانه ای در چهره اش باشد.

این را که گفت یاد حرف مادر مریم افتادم که می گفت -بعد از دیدن عکس آیدا- «نکنه اشتباهی یه بچه هلندی ورداشته باشین؟»

از این که بگذریم، نمی دانم چرا حرف مادر مریم دنیای ایرانی خودمان را تداعی می کند. منظور؟ معمولاً -و نه همیشه- انتظاری که از زایش های فکری و عملی خودمان داریم پایین تر -به کمترین میزان ممکن- از هزینه ای است -فکری یا عملی- که برای آن کرده ایم. و از آن بدتر اینکه اگر -خدای نکرده- نتیجه بهتری هم گرفتیم خودمان که باورمان نمی شود هیچی، سعی می کنیم یک جوری برش گردانیم تا خدای نکرده از قانون کلی مسأله -که خودم هم نفهمیدم چطوری بیانش کردم- تخلف نکرده باشیم. نمونه؟ با انتخابات چطورید؟

تا بعد…

این نوشته در روزانه ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s