عشق پدری و زمان

با مریم تمام راه خانه به بیمارستان را روزی دو بار با دوچرخه گز می کردیم با این امید که چشمهای آیدا حتی برای چند ثانیه باز باشد و دل سیر ببینیمش.

الان با هزار کلک و برنامه خوابش می کنیم تا اگر شده برای یک ساعت چشمانش را ببندد و نفسی بکشیم!

نکته؟

از آن اولی تا این دومی فقط یک ماه فاصله بود؛ هر چند که چشم ها، همان چشم ها هستند.

که چی؟

به حساب هیچی نگذارید. خوشم آمده بود از خودم خواستم حس «عقل کلی» بیشتری بهم دست بدهد. اگر در حافظه خودتان هم از این خاطرات دارید، باز هم به حساب هیچی نگذارید. فکر کنید شما هم از خودتان خوشتان آمده.

این نوشته در احیاییه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای عشق پدری و زمان

  1. Rouhi :گفت

    agha man vaghean tahte tasire ghalamet gharar gereftam

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s