آخر شاهنامه و یک توضیح کوچک

در زمانهای خیلی دور وبلاگی داشتم با 3-4 تا پست درباره یکی از زیباترین اشعاری که خوانده ام یعنی آخر شاهنامه اخوان. دوست دارم بدون تغییر بگذارمش اینجا. هر چند که خیلی ناقص و پرت و پلا است. چون حالم اینطور بود آن زمان. شاید کاملش کردم. دست نوشته هایم هنوز هستند. هر چند که -قبلاً گفتم- دوست ندارم یک شعر خوب را با نثر بدم خراب کنم. این هم از پست قبلی:

اين شکسته چنگ بي قانون
رام چنگ چنگي شوريده رنگ پير
گاه گويي خواب مي بيند.
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت
يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب مي بيند.

مي خواستم در مورد آخر شاهنامه بنويسم. چنگ شکسته بي قانون اخوان. من، تو و همه ايرانيان (تقريباً) که شده ايم چنگهاي شکسته بي قانون. يکي از اساتيدمان در دانشگاه شيراز زماني مي گفت: ما ايراني ها با توهماتمان زندگي مي کنيم. مي گفت به اين خيابان ملاصدرا نگاه کن تا بفهمي چه مي گويم. درست مي گفت و به تلخترين شکل ممکن. خيابان ملاصدرا در شيراز را همه علاف هاي عزيز مي شناسند. پر از جوانهاي بيکاري که به قول خودشان خط مي زنند. خط زدن در آنجا يعني طي کردن چندباره يک مسير بسته و البته به صورت بي هدف. البته از ديد ما. چون براي خودشان اهدافي دارند. ولي به نظر مي رسد خودشان و عمرشان را خط مي زنند و البته جوانيشان را. و به توهماتشان دل مي بندند. تا تقي به توقي بخورد و شماره تلفني رد و بدل شود و اگر شد قراري و کافي شاپي و حداکثر خانه اي و …. من اصلا با اين مساله مخالف نيستم. استادمان هم مخالف نبود که هيچ، از قضا خودش هم خيلي اهل دل بود! ولي اين ها هدف نيست, يعني نبايد باشد. اينها بخشي از زندگي است. بايد اين نياز هم بر طرف شود مثل بقيه نيازها. ولي هدف نيست.
از موضوع خارج شدم. اخوان در آخر شاهنامه به نسلي اشاره مي کند که با شکوه گذشته خويش خوشند و هنوز در آن زندگي مي کنند. اشتباهي بس بزرگ و جايگاهي که به غلط تصور مي شود. جايگاه گذشته را نمي گويم بل که همين جايگاه فعلي. توجه کرده ايد هر وقت بحث از حکومت ها و امپراطوري هاي پر قدرت و باشکوه گذشته مي شود چطور به هيجان مي آييم و همه چيز را فراموش مي کنيم. دست خودمان هم نيست، همه مان ژن حماسه داريم. ولي اخوان حماسه دوست با يک شعر حماسي مثل آخر شاهنامه به جنگ اين تفکرات باطل مي رود.

روشني هاي دروغيني
کاروان شعله هاي مرده در مرداب
بر جبين قدسي محراب مي بيند.
ياد ايام شکوه و فخر و عصمت را
مي سرايد شاد: قصه غمگين غربت را

اخوان از غربت مي گويد. از چنگ شکسته که با شادي روزهاي خوش گذشته آهنگ غمگين غربت را مينوازد. غربت قابل وصف نيست. بايد چشيد و کشيد تا درک کرد. اخوان غربت را براي توصيف حالش و حالتش زياد استفاده مي کند. و فکر مي کنم شعراي جديد اين غربت را با تمام وجود درک کرده باشند. مثلا خود اخوان در قاصدک مي گويد:

دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
که دروغي تو دروغ!
که فريبي تو فريب.

و يا سايه مي گويد:

چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي        من چه گويم که غريب است دلم در وطنم

و يا سهراب:

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين شهر غريب

به نظر مي رسد آنها غربت را خوب درک کرده اند. غربت، شايد بشود گفت جايي که آدم ها را نمي شناسي و با آنها هم زبان نيستي. و شايد بدتر از آن همدل نيستي. به قول مولانا:

پس زبان همدلي خود ديگر است          همدلي از هم زباني خوشتر است

هيچ يک از غربتهاي گفته شده هم دوري از وطن نيست که همه در وطن بوده اند. ولي مشکل اينجاست که همدل با خود نمي ديده اند. يعني همان غربت. و شايد اين بزرگترين شکوه اخوان باشد. روزگاري که دلها از هم دور است و با يک نگاه به اطرافت اين را به وضوح مي بيني. هر چند که با ياد ايام شکوه و فخر و عصمت پذيرفتني نيست. ولي واقعيت تلخي است.
يک پيشنهاد دارم. کتاب جامعه شناسي خودماني آقاي حسن نراقي را حتما بخوانيد. مرجع مناسبي براي درک وضعيتمان است.

(احتمالاً) ادامه دارد….

این نوشته در روزانه ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s