تک قاب هایی از حافظه دائمی

final31

نمی دانم برای همه آدم ها این طوری است یا نه. بعضی مواقع هست که یک خاطره از دوران گذشته را خیلی خوب می توانم با جزئیات تعریف کنم ولی از آن خاطره فقط یک تصویر ثابت در ذهنم مانده. مثل این سی دی های خش دار که روی یک تصویر قفل می شوند ولی صدای فیلم همچنان در حال پخش است. ذهن من پر از این خاطرات است. یادم است که توی حیاط خانه بزرگ پدربزرگم بودم توی بغل یکی که یادم نیست. سمت راستم درخت انار بود با برگ های سبز روغنی اش و روبرویم در ورودی خانه. پدرم هم توی قاب است که شاید نصف وزن امروزش باشد. بالای در ورودی یک چارچوب آهنی است تکیه گاه درخت انگور. آخرین روزهای کوتاه داماد سرخانگی بابا! در فاصله کوچ از خانه اجاره ای به خانه های دولت ساز -بگو بنداز- شهرک چهل دستگاه. تصویر ثابت است ولی صدای بابا را خوب می شنوم که از آماده شدن تقریبی خانه می گوید…

از چند صد تصویری که در ذهنم دارم دو تا هست که با دوباره دیدنشان احساس عجیبی پیدا می کنم. حسش را دوست ندارم ولی تصویرش را خیلی زیاد. دوگانگی اش اذیتم می کند؛ ولی اطمینان کامل دارم که ناراحتم نمی کند.

تصویر اول خرید لباس عید است از مغازه عموی مریم -پسر دایی بابای من- و همسرش -دختر عمه من- حدود شاید 14 یا 15 سال قبل. خریدمان مثل همیشه نسیه کارمندی است تا صدقه های دولت برسد. آن موقع هنوز رضا برادر کوچکم متولد نشده بود و جواد ته تغاری خانه بود. خیلی هم دوستش داشتیم. 4 یا 5 سال داشت. چون خانواده شلوغی هستیم همه با هم برای خرید نمی رفتیم هم برای راحتی بیشتر بابا و مامان و هم برای جلوگیری از چشم زخم که اعتقاد مادرم بود و هست. آن روز هم جواد با ما نبود. تصویر پیش خوان شیشه ای مغازه است با کوهی از لباس تلنبار شده روی هم و دختر عمه ام -که عمه نرگس صدایش می کنیم- در سمت چپ و پدرم که تمام سمت راست تصویر را پر کرده. صدایش را خوب به یاد دارم. «نرگس آدِی والا یَی چیَم بده بِرِی او کوچوکو که بُونَه نگیرَه».

تصویر دوم جمع خانواده است -مثل یک لشگر پیاده نظام- در حال حرکت از شهرک به نزدیک ترین جایی که بشود تاکسی سوار شد. جواد سمت راستم است در لحظه ای که با چشمم ازش عکس گرفته ام. تصویر پای یک بچه 4-5 ساله صندل پوش با یک جوراب نو نو راه راه سفید و قهوه ای روشن و آبی تیره.

این نوشته در آقای عقل کل ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای تک قاب هایی از حافظه دائمی

  1. Mehdi :گفت

    Salam Abavi Aida
    KHoda Ghesmat kone az oon damad sar khonegi ha.😀
    Zemnan in be zabooni hastesh lahjash kheili galizeh.
    “نرگس آدِی والا یَی چیَم بده بِرِی او کوچوکو که بُونَه نگیرَه”.
    —————————————————————————
    این زبون سابوناتیه مهدی جان. ترجمه کلمه به کلمه اش میشه: «نرگس دایی والله یک چیزی هم بده برای اون کوچیکه که بهانه نگیره!!!»
    اگه دقت کرده باشی لهجه فارسی اون مراکشی که توی سوپرمارکت ایرانیه کار میکنه شبیه همینه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s