دلم برای گنجشک ها تنگ می شود

sparrow-400-x-284مدت کوتاهی که با مریم در تهران زندگی می کردیم ته دلتنگی مان می رسید به آواز گنجشک ها وقت غروب استهبان. تهران دیرزمانی است که خانه کلاغ ها شده.

پسر خاله ام می گوید که در بخش های شلوغ شیراز هم گنجشک ها را به ندرت می بینی. صدایشان پیشکش!

دلفت پر از مرغ های دریایی است. از نزدیک که بهشان نگاه می کنی خیلی بد اخلاق به نظر می رسند. ولی گنجشک چیز دیگری است.

خودم هم نمی دانم دلتنگ شدن برای همهمه گنجشک ها در حیاط خانه قدیمی مان، وسط درخت های نارنج، صبح های زود و زردی غروب، چه ربطی به این غزل فروغی بسطامی دارد. فقط می دانم که هر وقت به یاد قار قار کلاغ های تهران می افتم یکی این مصراع را با چکش توی مغزم می کوبد: «یک طایفه را بهر مکافات سرشتند».

خیلی امیدوار نیستم که یک روز دوباره با صدای گنجشک ها از خواب بیدار شوم.

مردان خدا پرده پندار دریدند                        یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند         هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند                یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند         یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند                     قومی به در شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد             یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی                        بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز                زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی                 گز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق در آیند به بازار حقیقت                  ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است             کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند

مرغان نظر باز سبک سیر فروغی                 از دام گه خاک بر افلاک پریدند

پ. ن.1- ترسم نفروشند متاعی که خریدند!

پ. ن. 2- آیدا امروز واکسن زده و سرحال نیست. بابای آیدا هم کمی غمگین بود. این پست هم غم غربت دارد. شرمنده.

پ. ن. 3- صحبت از قارقار کلاغ شد گفتم سفارش کنم رمان «سمفونی مردگان» عباس معروفی را حتماً بخوانید.

پ. ن. 4- عکس از photo.ir

این نوشته در روزانه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای دلم برای گنجشک ها تنگ می شود

  1. محسن :گفت

    یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند…

    تهران دیگه حتی کلاغ هم کم داره، خیلی

    ولی من منتظر صدای گنجشک ها می مونم. یه روز دوباره با همون صدا از خواب بیدار می شم. اگه من نه، لااقل «آیدا»….

    زیاد می نویسی رفیق و من هم که در خوندن شیرازی!😉 خلاصه اگه کم می خونم و کم کامنت می ذارم شوما به بزرگی خودت حلالمون کن کا…

  2. elaheh :گفت

    سلام. ما دم صبح صدای گنجشکها رو میشنویم. نمیدونم این چقدر درسته ولی من از مادرم شنیدم که پرنده ها دم سحر و قبل از غروب آفتاب با خدا راز و نیاز میکنند.
    اگه دلتون واسه صدای گنجشکها تنگ شده یه شب بیاید خونه ما بخوابید
    روز خوش
    ————————————————————————————————–
    سلام
    مادر من هم همین رو می گفت. این گنجشگ ها هلندی می خونن! من گنجشکای خونه رو می خوام توی درخت های نارنج.

  3. امید :گفت

    حالم گرفته بود وقتی خوندم بدتر شدم. چند روزه به پوچی رسیدم . میگن عقل که نباشه…..
    از خاطرات قدیمی بنویس . خیلی حال میده
    ——————————————————————————————————-
    خودت ناراحت نکن. خاطرات قدیمی هم می نویسم.

  4. rouhi :گفت

    be ghole yeki az doostaye ma , avordimoon, ey val…

  5. Mehdi :گفت

    Ma bishtar …😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s