وقتی بابای آیدا گند می زند

aftabeهشدار- کمی بی ادبی در این پست هست. اما همه چیز عین واقعیت است.

مقدمه- بابای آیدا در این سفر بلژیک یک گند اساسی زد و می خواست که این پست را به شرح آن اختصاص دهد. ولی تازه متوجه شدم پست محسن و بعد جواب خلاصه بابای آیدا و قضیه کامنت ممد شوتی و پاسخ تند بابای آیدا چنان مسأله پیچیده ای ساخته که با ده پست هم جمع نمی شود. ولی کار نشد ندارد. بابای آیدا از پاسخ به محسن شروع می کند و فرضش هم این است که بقیه اش خودش جلو می رود. والله خیر حافظاً…

1- محسن جان، برایت نوشتم که بابای آیدا خیلی بچه بود. یادت هست؟ آن بچه از دنیایی می آمد که دوستی رنگ دیگری داشت. می دانم که از یک محله پر از خلاف کار می آمدی. شاید بفهمی چه می گویم. تصور کن: محیط خشک مذهبی و بسته. نزدیک شدن به جنس مخالف می تواند به کشت و کشتار هم بینجامد. تعصب. تعصب کور. من از جایی می آیم که باید یاد می گرفتی مواظب بند شلوارت باشی. که نزدیک ترین دوستت مثل آب خوردن برای صندوق عقبت نقشه می کشید. که اگر در تاریکی بخواهی از خانه تا نانوایی بروی بدون چاقوی ضامندار ممکن نباشد. چند بار چاقو کشیده باشم خوب است؟ همین من بچه مثبت. باور می کنی؟

2- این بچه به دانشگاه آمد و بچه ماند و جذب شد. برایت سوال بود که چرا وارد آن گروه خاص شدم؟ حاجی را که می شناسی. من از اول راهنمایی می شناختمش. چگونه می دیدمش؟ «این دیگه کیه! موهاشو شونه می کنه. هه نماز هم می خونه. مسجد جمعه. کی وضو می گیره تو این سرما!» یک نقطه مشترک هم نداشتیم. حتی یک نقطه کمرنگ. بابای آیدا که آن وقت ها هنوز بابای آیدا نبود جذب صداقت شد. جذب دوستی پاک. خواهی گفت که نقصان بسیار داشت. ولی نه برای من. تشنه به آب رسیده بود. برایت جالب است بدانی که احسان یک دوست هم از دوران پیش از دانشگاه ندارد. همه امانت سنگین دوستی از همان دوران به گرده اش نهاده شده و گفتی که باید امانت دارش باشیم. لحظه لحظه آن دوستی ها برای بابای آیدا خاطره است.

3- «سیاست پر از دروغ است». به استادم گفتم. مخالفتی نکرد. تأیید هم -البته- نکرد. «در سیاست آن هایی که دروغ نمی گویند همه حقیقت را هم نمی گویند». استادم گفت. و من تأییدش می کنم.

4- سلیقه ها یکی نیست. امین موسیقی -خاصی- را بد می داند و زایل کننده برکت. علی رضا موسیقیش پر از نوای دلنشین (؟) گیتار الکتریک است. گوش حاجی را بم تر از بم تار شاید برنجاند. گوش ایمان به صدای سنتورش خو گرفته. بهروز با کلاسیک زندگی می کند. اختلاف سلیقه ها است که این تفاوت ها را سبب می شود و -خوب- نتایج این اختلاف ها همیشه برای همه دلنشین نیست.

5- جامعه سیاسی کوچک ما پر از اختلاف سلیقه بود ولی دروغ کمتر داشت. قابل مقایسه نبود با آن جامعه سیاسی کوچک دهاتی که اولویت اول دست هایت حفاظت از بند شلوارت بود. آن صداقت تفاوت عمده جامعه کوچک ما با جامعه بیرون دانشگاه -آن چیزی که احسان می شناخت- بود. و البته تفاوتش با جامعه بزرگ سیاسی ایران. شاید الان بهتر بفهمی آن بچه چطور جذب شد.

6- «سیاست مداران شما خیلی دروغ می گویند؟» استادم پرسید. و من چه داشتم که بگویم.

7- تفاوت فاحشی است میان آن که به آن چه معتقد است عمل می کند و آن که به آنچه منفعتش. به اندازه تفاوت جامعه دانشگاهی کوچک ما و ….

8- فیلتر شدنت در گروه کار غلطی بود. هیچ گاه به رأی گذاشته نشد. فکر می کنی چرا؟ محسن جان! کنار کشیدنت دردی را دوا نکرد. قبول داری؟

9- بابای آیدا نمی تواند سیاسی باشد. هرچه که ته دلش است می نویسد. گاهی خودش را سانسور می کند. ولی در ابری از کلمات به ظاهر بی معنی -گاه بی آنکه خود بداند- همه چیزش را گفته. بابای آیدا این گوشه مجازی را به همه منابع خبری سیاسی ترجیح می دهد. اینجا به پاکی آیداست. به صداقت دوستی هایمان. بابای آیدا کمتر از پست هایش کامنت دارد. ولی همه اش را می خواند و جواب می دهد. می رنجد و می رنجاند که زندگی جز این نیست. سیاست مدت هاست که برایش مترادف شده با دروغ.

10- بابای آیدا احساس می کند که بمباران اگر نه تیرباران سیاسی شده. هر جا را که می بینی سیاست است. بابای آیدا وقتی بر می گردد و به خودش نگاه می کند احساس آلوده شدن می کند. بابای آیدا احساس می کند که آن صداقت و پاکی که می شناخت دارد رنگ می بازد. بابای آیدا معتقد است که همه منبع اصلی این آلودگی دروغ است و دروغ از ذهن ما تراوش می کند. بابای آیدا دنبال یک مدینه فاضله نیست. فکرش را هم نمی تواند بکند. ولی دوست دارد روزی جامعه اش اگر نه به پاکی دوستی بچه های مهندسی شیمی که حداقل مثل همین هلند ابری، از دروغ خالی شود.

11- محسن جان! حرف هایت دلنشین بود. خاطراتی که گفتی -هر چند یک سویه- ولی عین واقعیت بود. می دانم که سیاست زده شده ایم. ولی بابای آیدا تصمیم گرفته که تصفیه را از خودش شروع کند و شاید برایش راهی بهتر از ترک هرچه رنگ و بوی سیاست می دهد نباشد. بابای آیدا سعی اش را می کند که نه با اخبار که با علم خر لنگش را به جایی برساند.

موخره -به ظاهر- بی ربط- «دل بنده محبت است». این را همیشه پدر بزرگ آیدا که همان بابای بابای آیدا باشد می گوید. بابای آیدا برای قلبش چند تایی بیشتر کلید نساخته که بیشترش را تا الان بخشیده است. کلید طلاییش را البته مریم گرفته. ولی چند تایی از کلیدها هم هستند که سندشان به نام دوستانش خورده و قابل بازگشت هم نیست. بابای آیدا هیچ وقت قصد نداشته و ندارد که قفل قلبش را عوض کند.

این نوشته در آقای عقل کل, برای آیدا ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای وقتی بابای آیدا گند می زند

  1. محسن :گفت

    به جان تو باور نمي كنم كسي كه تو شيراز درس خونده بتونه تو 2 روز اين همه بنويسه. ولي من اين خصلت رو از شيرازيا خوب بردم كه براي انجام هر كاري كم كم بايد يه هفته تلاش كنم (منظورم رو واضح تر بگم؟ :))

    به هر حال. حرفايي دارم كه اميدوارم برات بنويسم. البته فقط اميدوارم (شايد البته)!

    شايدم اگه نوشته شه خيلي خوب باشه. نه فقط واسه اينكه كسي رو محكوم كنيم (كه اگه اين هدفم بود تو اين سالها اين كارو مي كردم) فقط واسه اينكه از دل گفتگومون چيزي دربياد كه به درد همممون بخوره….

  2. mehdi :گفت

    Babaye Ayda,
    residan be kheir. Alan bozorgtarin moshkele jameh ma hamin doroogh hastesh. az Raees jomhoret va vaziret begir ta kashaee ke edaye doosti mikoni, vali daran donbale manfeatekhodeshun migardan.

    Bikhod nist ke migan dorogh goo doshmane khodast.

  3. علیرضا :گفت

    همین که این با این همه تفاوت نظر و سلیقه می تونبم باهم دوست باشیم ، خیلی موضوع قشنگیه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s