انتظار

desert

مقدمه اول- اواسط تابستان 84 بود و داشتم تزم را می نوشتم. باید تا آخر تابستان دفاع می کردم. کارها روی هم تلنبار شده بود و بخش بزرگی از مطالب را هنوز ننوشته بودم. صبح آزمایشگاه بودم و شب پای کامپیوتر. مدلی که نوشته بودم هنوز حل نشده بود. بخش شبیه سازی هم که شده بود قوز بالا قوز! یک رابطه سرعت واکنش داشتم که شکل پیچیده ای داشت و نمی شد مستقیماً وارد نرم افزار شبیه ساز کرد. نیاز به نوشتن یک تابع «فرترن» بود که نهایتاً باید به صورت یک فایل دی-ال-ال ترجمه می شد و می توانستم لینکش کنم به نرم افزار مورد نظرم. فرترن نمی دانستم، ولی به کمک «محمد همتی» -از بچه های ارشد فرایند که الان دانشجوی دکتری است- کدش را نوشتم و به هر بدبختی بود کمپایل کردم. ولی هر کار می کردم لینک نمی شد که نمی شد. استادم چیزی از کامپیوتر نمی فهمید و کمکی نمی توانست بکند. رفتم سراغ یکی از اساتیدی که آخر خط برنامه نویسی و شبیه سازی بود. یک روز آزمایشگاه را تعطیل کردم و رفتم دانشگاه سراغش. حل مشکل من حداکثر 5 دقیقه زمان می خواست و با شناختی که از شخصیت استاد مربوطه داشتم مطمئن بودم که راه حل را پیدا می کنم. نزدیک ظهر بود. وارد اتاقش که شدم با یکی از بچه هایی که چند ماه قبل فارغ اتحصیل شده بود گپ می زدند. اجازه خواستم و سوالم را مطرح کردم. با یک سوال به استقبالم آمد: استاد راهنمایت کیست؟ دکتر …. جوابم را داد: متأسفم. دانشجویان ایشان زیاد به من مراجعه می کنند و چون به قبلی ها جواب نداده ام به شما هم جواب نمی دهم تا عدالت رعایت شود. باز هم خواهش کردم ولی راضی نشد.

فکر می کنید عکس العمل من چه بود؟ مستقیم رفتم خوابگاه. هیچ کس توی اتاق نبود. تا خود شب گریه کردم. آن قدر گریه کردم که خوابم برد.

مقدمه دوم- چند وقت پیش یکی از بچه های ایرانی که روی انرژی ژئوترمال کار می کند تعریف می کرد که برای رفع یک مشکل شبیه سازی رفتم سراغ هانس. خیلی هم عجله نداشتم و فقط رفته بودم وقت بگیرم. هانس گفته بود همین امروز عصر. و اضافه کرده بود: «بچه های ایرانی معمولاً تعارف می کنند. اگر عجله داری زودتر بیا».

مقدمه سوم- دوستی داشتیم که معلومات علمی خوبی در زمینه رشته تحصیلی اش داشت. معلوماتی که او را -در آن زمینه خاص- بالاتر از اطرافیانش قرار می داد. یک دانشجوی زبر و زرنگ هم بود که همیشه دور و بر آن دوست می پلکید و وقت و بی وقت سوالاتی را که برایش بهره های مالی قابل توجهی داشت از او می پرسید. بچه ها همیشه نصیحتش می کردند که «این آدم از تو سوء استفاده می کند. انتظاراتش بیش از حد معمول است.» و او همیشه جواب می داد «وقتی من می توانم سوال کسی را جواب دهم باید جواب دهم. این انتظاری نیست که او از من دارد؛ توقعی است که خودم از خودم دارم».

مقدمه ها طولانی شدند. اصلاً قصد مقایسه آن استاد با این استاد را ندارم. آن لحظه یکی از تلخ ترین تجربیاتی بوده که در تمام زندگی داشته ام. خیلی تلخ. شاید خیلی مسخره به نظر برسد. شاید برای دوستانم که مرا می شناسند اصلاً قابل باور هم نباشد. مگر امکان دارد که این بابای آیدا که آخر سیب زمینی است برای چنین موضوع مسخره ای گریه کند! باور کنید که ممکن است.

بارها به آن لحظه اندیشیده ام و هر بار فقط یک دلیل برای آن تلخی یافته ام: انتظار.

ما -همه ما- انتظاراتی از دیگران داریم که بسته به میزان صمیمیت و شناختی که از شخصیت و توانایی آن دیگری داریم متفاوت است. ولی -به جز آدم های مرده- کسی را نمی شناسم که هیچ انتظاری از اطرافیانش نداشته باشد. من دانشجو از یک استاد نه به این عنوان که وظیفه شغلیش پاسخ به دانشجو است و به خاطرش حقوق می گیرد بلکه به عنوان یک استاد -به معنای کامل کلمه- به عنوان کسی که دانشی دارد و به حرمت مکانی که در آن است -دانشگاه- باید و باید پاسخم را بدهد انتظار یاری داشتم. نگرش آن دوست مقدمه سوم هم در این انتظار من بی تأثیر نبود. جواب گرفتن از یک استاد را نه انتظاری که من از او به عنوان یک دانشجو دارم که جوابم را بدهد؛ بلکه به صورت انتظاری که او از خودش دارد که جواب من را در هر شرایطی بدهد می دیدم. و این انتظار بیجا و اشتباه من بود که آن لحظه تلخ را آفرید.

اما مرز این انتظارات کجاست؟ برای بابای آیدا تلخ ترین لحظاتش -که کمتر از انگشتان یک دست است- همیشه با همین انتظارات نابجا شکل گرفته و همین تلخی ها باعث شده که انتظاراتش از دیگران -حتی عزیزترین کسانش- به حداقل برسد. منظور بابای آیدا این نیست که از دوستان و عزیزانش هیچ درخواستی نمی کند؛ منظورش این است که اگر به تلخ ترین شکل هم خواسته اش را رد کنند هیچ تأثیر بدی بر بابای آیدا نمی گذارد. و همین است که بابای آیدا را رنج می دهد.

غم وشادی زندگی ما را می سازد. بابای آیدا مثل ایرانیان باستان خدا را شکر می کند که شادی را آفرید. ولی اعتقاد دارد که نبود -و حتی کمبود غم- آدم را به سیب زمینی -و چه بسا شلغم- تبدیل می کند. این غم وقتی از دل می رود که انتظارت از دنیای اطرافت به صفر برسد.

همه این ها را نوشتم. ولی نمی توانم -و نباید- کتمان کنم که تلخی آن خاطره اول هنوز گوشه قلبم هست. همین تلخی است که امیدوارم می کند.

پ.ن- جالب اینجاست که بعدتر فهمیدم آن استاد عزیز اصلاً جواب آن سوال را نمی دانست. جوابش را آخرش خودم پیدا کردم. خرجش هم سه شب  تا صبح خیره شدن به صفحه مانیتور بود.

این نوشته در برای آیدا ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای انتظار

  1. Rouhi :گفت

    akhey… man albatte toro sibzamini nemidoonam :))

  2. Ehsan :گفت

    ممنون روحی جان. سیب زمینی مقام خیلی بالاییه. رسیدن بهش خیییییلی سخته!

  3. ali :گفت

    «ولی اعتقاد دارد که نبود -و حتی کمبود غم- آدم را به سیب زمینی -و چه بسا شلغم- تبدیل می کند»
    be nazar e man shayad nabood e gham be tanhayee nemitoone adam o sibzamini kone, mishe goft: ziad boodan e bidardi e ke adam o be sibzamini tabdil mikone, ziad boodan e khoshi ham be maniye kam boodan e gham nist….
    ya behtar begam: ziadan adameyee ke hamishe ghamginan vali hanooz sibzamini hastan…

  4. Ehsan :گفت

    علی جان غم داریم تا غم! ولی باهات موافقم. ضمناً کتاب «جای خالی سلوچ» رو فردا برات میارم. شرمنده بابت بدقولی.

  5. Mehdi :گفت

    هرروز دلم در غم تو زارتر است
    وزمن دل بی رحم تو بیزارتر است

    بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا
    حقا که غمت از تو وفادار تر است

    Bazi az ghamha kheili shirinan ke ba hichi nemishe avazeshun kard.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s