دیدار شبانه با بروس لی در اتوبوس

karate_logoتذکر اول- این ماجرا عین واقعیت است؛ ولی بابای آیدا از همین جا اعلام می کند که هرگونه برداشت سیاسی از این مطلب به شدت ممنوع بوده و شیطان شخصاً فرد برداشت کننده را مورد عنایت قرار خواهد داد.

تذکر دوم- فرستادن لینک این مطلب به سایت های بالاترین و دنباله اکیداً ممنوع می باشد. این خاطره را به صورت اختصاصی برای دوستانی که اینجا را می خوانند می نویسم.

کارهایم را جمع و جور کرده بودم و می خواستم برگردم استهبان. یادم نیست دقیقاً کی بود. ولی سردی هوا یادم است. اواسط پاییز یا اواخر زمستان بود. با مترو رفتم ترمینال جنوب و اولین اتوبوس در حال حرکت را سوار شدم. نمی دانم چقدر با اتوبوس مسافرت کرده اید؛ اگر به اندازه بابای آیدا با اتوبوس مسافرت های بالای ده ساعت رفته باشید حتماً تأیید می کنید که بدترین و زجرآورترین بخش زمانی است که توی اتوبوس نشسته ای و مرتب به ساعت حرکت روی بلیط و ساعت روی دستت نگاه می کنی. برای اینکه دچار این شکنجه نشوی بهترین راه سوار شدن اتوبوس های در حال حرکت است. اتوبوس جای خالی نداشت و رفتم نشستم صندلی آخر که چسبیده بود به شیشه عقب اتوبوس و پشتیش هم نمی خوابید. برای من که توی اتوبوس نمی توانم بخوابم تفاوتی نداشت. عوارضی قم را که رد کردیم راننده نگه داشت تا صندلی بغل من را هم با یک مسافر گذری پر کند. یادم است که مسافر کنار جاده خیلی زیاد بود و یکیشان تمام راه را تا توقف اتوبوس دوید و خودش را پرت کرد توی ماشین. مرد لاغر میانسالی بود با ریش کوتاه و مرتب، کاپشن چرمی، شلوار پارچه ای و عینک مدل خرخوانی -البته از نوع باکلاسش. شاگرد شوفر صندلی خالی کنار من را نشانش داد. «سلام حاج آقا». بچه هایی که بابای آیدا را از نزدیک می شناسند خوب می دانند که معمولاً هر دو سه ماه یک بار ریشش را می زند و آن زمان هم یادم است که آخرهای پریود ریشم بود! سلام کردم. کمی گرفته به نظر می رسید و با ریتمی آرام علتش را می گفت:

«حاج آقا الان که کنار جاده منتظر ماشین بودم یک خانم هم سمت راستم بود. پرسیدم: شما هم شیراز تشریف می برید. هیچ جوابی نداد و رفت چیزی به جوانی که کنار راه نشسته بود گفت. اونم اومد و گفت به زن من چیکار داری؟ قصد دعوا داشت و خیلی بد حرف می زد. منم جوابشو ندادم. گفتم شما درست میگی. اینجور جاها اجازه استفاده از فنون را نداریم. اصلاً».

با خودم گفتم حتماً ناراحت بوده و خواسته جلوی من خودش را نشان دهد. بگذار کمکش کنم. پرسیدم: «فنون؟»

«بله حاج آقا. در دوره های کاراته قم شرکت می کنم.» کمی در مورد شرایطش و مدارکی هم که داشت توضیح داد که خوب یادم نیست.

معلم ورزش و پرورشی بود. پرورشی را که یادتان هست!؟ دروس حوزوی هم می خواند و عاشق قم بود. «خیلی وقته که دنبال انتقالی هستم حاج آقا. آباده هم شهر خوبیه ولی هیچ جا قم نمیشه». از فعالیت هایی که برای بچه های مدارس روستا کرده بود تعریف می کرد. «از طریق یکی از آشناها رفتم پیش آقای پروین. شرایط بچه ها و مدرسه را که گفتم اصلا مکث نکرد. آدرس داد و گفت برو توپ و گرمکن ها را تحویل بگیر. حتی دست خط هم نداد. گفت برو بگو علی آقا گفته».

دوره های رزمی هم برگزار می کرد. «یک بار برای علاقه مند کردن بچه ها از آقای هاشم پور -همان جمشید آریا (توضیح از بابای آیدا)- دعوت کردیم. اصلا نماز نمی خونه حاج آقا. ولی خیلی رزمی کار خوبیه».

از خاطرات سفرهایش هم می گفت. سه تا جوان را که مزاحم یک دختر دانشجو بوده اند فراری داده بود. «دختره دیگه داشت گریه می کرد حاج آقا». خوب آدم هم به آدم می رسد. از بخت بد یک بار که با خانواده بوده به دو تا از همان جوان ها برخورد می کند. «خودش حمله کرد حاج آقا. وگرنه ما اجازه استفاده نداریم». جوان مزاحم را خونین و مالین کرده بود.

«وضعیت سیاسی دانشگاه چطوره حاج آقا؟». گفتم فشار درس ها بیشتر از آن است که کسی به سیاست برسد! از وضعیت مذهبی جامعه گله داشت و قم را بهترین مکان برای زندگی می دید. چند باری سعی کردم معلومات مذهبیش را بسنجم. چنته اش چندان پر نبود. یا شاید نمی خواست چیزی نشان دهد.

«حاج آقا یادتان هست که چند سال پیش بعد از وقایع کوی دانشگاه روزنامه ها نوشتند که یک گروه آدم نقابدار دانشجوها را در خیابان می گیرند و کتک می زنند؟». راستش چیزی یادم نبود. احساس کردم بزرگنمایی روزنامه ها بوده. گفتم «فکر می کنم همچین چیزی نبوده. احتمالاً منظورشان همان کتک خوردن دانشجوها در کوی دانشگاه بوده».

«نه حاج آقا! خود ما بودیم…»

با همان لحن آرام و ریتم کند برایم تعریف می کرد: تهران کمی شلوغ شده بود و بچه ها تماس گرفتند که پسران و دختران جوان به اسم دانشجو توی خیابان جمع می شوند و می رقصند. سریع با بچه ها رفتیم تهران. لباس سیاه می پوشیدیم و صورتمان را هم می پوشاندیم. جلوی دختر و پسرهایی که توی ماشین یا کنار خیابان سر و صدا و بزن و برقص راه انداخته بودند می گرفتیم و مدارکشان را کنترل می کردیم. باور کنید حاج آقا که یک نفر از این ها هم دانشجو نبود. ما اصلاً به دانشجوها دست نمی زدیم. وقتی داشتیم ماشین یکی از این ها را خراب می کردیم گفت «بزنید خراب کنید. باز هم داریم». حاج آقا شما خودت دانشجویی. دانشجو از کجا می تواند چند تا ماشین بیاورد…

چهره اش خوب یادم نیست. ولی لحن آرامش خوب توی ذهنم مانده. مدت ها بود ندیده بودم کسی این همه ایمان در صدایش داشته باشد.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای دیدار شبانه با بروس لی در اتوبوس

  1. Rouhi :گفت

    agha khatere nevisit toppe toppe

  2. elaheh :گفت

    سلام. کم پیدایید. دیر به دیر مینویسید. انگار هنوز «لاست» تمام نشده. عیدتون مبارک

  3. Ehsan :گفت

    سلام. عید شما هم مبارک. لاست «خیلی» وقته که تموم شده. یه کم سرم شلوغ بود. تعطیلات جبران می کنم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s