تلویزیون پاناسونیک 14 اینچ سیاه و سفید رنگ و رو رفته

bw-tv«امین رو می برم و نشونش می دم. می گم به این بچه کوچیک نگاه کن. من اگه می خواستم دنبال این خوش گذرونیا باشم همون وقت که آزاد بودم می رفتم دنبالش. نه الان و با این بچه کوچیک».

با چنان اعتماد و اطمینانی در کلام -نسرین- نقشی را که قرار بود برای زهره بازی کند پشت تلفن برای حامد تمرین می کرد که شاید خودش هم باورش شده بود با داشتن یک بچه کوچک و یک دختر دم بخت -همان طور که دیگران می گویند- زمانی برای این ماجراجویی ها نیست. «خوبه یا نه؟». حامد مستأصل شده بود. افکارش متمرکز نبودند و صدایش این را خوب منعکس می کرد. شاید هم احسان فکر می کرد که این عدم تمرکز را خوب در صدایش می شنود. صدایشان به وضوح از کانال چهار تلویزیون پاناسونیک 14 اینچ سیاه و سفید رنگ و رو رفته اتاقش شنیده می شد. از همین 12 کاناله ها که زمانی سرگرمی همه خانه ها بود و الان به کار زمانی می آمد که سریال های چرند صدا و سیما با پخش زنده پرهیجان فوتبال تداخل داشت. اولین بار رضا بود که کشف کرد امواج گوشی تلفن سیار پاناسونیک خانه شان را می شود روی گیرنده تلویزیون هم گرفت. از همان گوشی های شیری رنگی که یک زمانی -قبل از آمدن موبایل- مد روز بود و توی همه خانه هایی که درآمدشان از حد مشخصی بالاتر بود یکی پیدا می شد و البته برای خودش کلاسی هم داشت. صد البته آن روز این گوشی تلفن با ابعاد عجیبش راه همان تلویزیون را طی می کرد. آشپزخانه نسرین روبروی اتاق احسان بود و امواج خارج شده از تلفن به تلویزیون عتیقه اتاقش می رسید و رضا این را کشف کرده بود. استراق سمع را هم اولین بار خودش شروع کرده بود و بازه زمانی تماس های حامد و نسرین دستش آمده بود. شنیدن گفت و گوهای طولانی زن شوهردار خانه روبرو با مرد متأهلی که نمی دانستند کیست در حین خواندن روزنامه سرگرمی خوبی برای این بچه های کنجکاو بود. کافی بود نشانگر سفید را ببری روی عدد چهار و حلقه دورش را کمی بچرخانی تا صدا شفاف شود و گفت و گوها را بشنوی و روزنامه بخوانی:

«می دونی از کی فهمیدم تو هم به من علاقه داری؟ همون موقع که من اومده بودم خونه مادرت و باهاش کار داشتم. نزدیک ظهر بود. داشتم می رفتم که مادرت تعارف کرد ناهار بمون. مشخص بود داره تعارف می کنه. تعارف خشکه! تشکر کردم و اومدم برم که تو هم بهم گفتی حالا ناهار می موندی. یادته؟ ناهار ماهی داشتین.»

نسرین یادش نبود. احسان شک نداشت. شک نداشتم. لحن تأییدش نشان می داد که کل مسأله برایش یک خاطره گنگ است. چیزی بدتر از تعارف خشکه مادرش. شاید حتی از پس زمینه ذهنش هم پاک شده بود. لحظه ای که تمام احساسات حامد را مدت ها به بازی گرفته و به یک رابطه مخفی تلفنی هم رسیده بود، برای نسرین هیچ بود. شاید هیچ هم نبود. شک ندارم. صدای نسرین موقع گفتن «آها» هنوز توی ذهنم است.

صدای ملتمسانه حامد را احسان خوب یادش مانده. گدایی محبت…

چند بار محبت را گدایی کرده ای بچه که دیگران را به قضاوت نشسته ای؟ گدایی کرده ام…

نسرین بازی را خوب بلد بود. مکر زنانه! حس جلوه گری ذاتی. میل به دیده شدن. «باید دیگه برم غذا درست کنم. خونه رو هنوز مرتب نکردم». این قدر خودت را خسته نکن نسرین عزیز. حامد گفت که چیزی گفته باشد. همان هم برای نسرین کافی بود تا حرفش را پی بگیرد. «خوبه مثل زن تو تا لنگ ظهر بخوابم و اون باشه وضع خونه و زندگیم؟». «باشه. فردا بازم بهت زنگ می زنم». صدای یک موجود تهی. آدمی که خود را هیچ می دید. نه از آنگونه که مجنون وار همه لیلی شده باشد. نه! انسانی مسخ شده. زشتی بر زشتی. شاید احسان اینگونه می دیدش؟ می دید. می دیدم.

از کجا می دانی؟ چند بار مسخ شده ای؟ شده ام. شده ایم. «چو با عامه نشینی مسخ گردی».

این داستان ادامه دارد…

این نوشته در آقای عقل کل, خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای تلویزیون پاناسونیک 14 اینچ سیاه و سفید رنگ و رو رفته

  1. mehdi :گفت

    سلام.قشنگ بود.
    ———————————-
    سلام. چشات قشنگ می بینه مهدی خان🙂

  2. منم الان جو تلوزیون پاناسونیکه گرفتتم هی میام سر میزنم ببینم ادامه اش چیه!
    —————————————————————————————–
    سرم شلوغه نمی رسم تایپ و ویرایشش کنم. تا آخر هفته تمومش می کنم.

  3. بازتاب: تلویزیون پاناسونیک 14 اینچ سیاه و سفید رنگ و رو رفته- بخش پایانی « «خاطرات آیدا»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s