تلویزیون پاناسونیک 14 اینچ سیاه و سفید رنگ و رو رفته- بخش پایانی

small_table

بخش اول این داستان

زهرا بو برده بود. می شود پای شریک زندگیت جایی گیر باشد و نفهمی؟ طلاق مرهم کوچکی بر زخم دلش بود و درخواستش را هم البته داده بود. از کجا فهمیده بود پای مردش کجا گیر است خدا می داند. خواهر نسرین در جریان ارتباط حامد و خواهرش بود. درددل خواهرها را شنیده بودیم. «به پیش زنان راز هرگز مگوی»؟ حتی خواهرت؟ زهرا فهمیده بود و ترس حامد شاید نه به خاطر از دست دادن زنش که از فاش شدن رابطه اش با یک زن شوهردار -صاحب دار- بود. دست درازی به مال غیر. دزدی! خیانت؟ مال کتاب های لغت است. پای نسرین داشت به دادگاه کشیده می شد. حامد زیر پایش نشسته بود. نسرین مجبورش کرده بود که زیر پایش بنشیند؟

«شوهرش مرد خوبیه فقط فکر کنم معتاده». قضاوت حسن بود از سلام و علیک های کوتاهش با شوهر نسرین. «یه دختر قدبلند لاغر داره از شوهر قبلیش. دو تا بچه هم از این یکی داره». بچه کوچک تر -امین- را زیر بغلش زده بود تا مدرکی – و نه شاهدی-  باشد بر بی گناهیش نزد همسر حامد و گفت و شنودهای اثبات بی گناهیش را با حامد تمرین می کرد. «- خدای را بر کدام کار بنده اش خنده می گیرد؟ – از این که بی زره و با شمشیر بر قلب دشمن زند». خدای را بر کدام کار بنده اش بیش تر خنده می گیرد؟ و صدای حامد که هنوز مستأصل بود و گدای محبت.

سالی گذشته بود. احسان برگشته بود و به جای خالی تلویزیون پاناسونیک سیاه و سفید رنگ و رفته اتاق سابقش نگاه می کرد. نیاز به هیچ توضیحی نبود. مکالمه ای را که انواع مختلفش را در زمان غیبت احسان می شنیدند مهدی برایش پخش کرد. «موهاشو چرا زده بودی؟» صدا پرقدرت و مردانه بود. حامد مرد شده بود. از موضع قدرت حرف می زد. شاه به تخت نشسته بود. مَلِک و مالک. چرا باید آن چیزی را که صاحبش هستی گدایی کنی؟ چرا؟! وقتی حقت را نشناسی! حامد نسرین را حق خود می دید. «خوب باید یه مقدار به بهداشت هم اهمیت داد. حالا سعی می کنم دفعه بعد یه کار دیگه باهاش بکنم». صدا همان صدا بود. بی هیچ نشانی از کوچک ترین تغییر. همچنان بازی می کرد و لذت می برد. از اول صاحب همه چیز بود. پادشاه مُلک خود در خانه و ملکه پادشاهی متوهم در بیرون خانه. تحمل این لحن جدید از مردی که تازه زنش را طلاق داده بود و احساس آزادی می کرد برای نسرین سخت نبود. «نه عرق نمی خورم. تو خودت بخور تا من خودمو برسونم». ملکه برای دیداری تازه از مُلک جدیدش اسب و یراق می کرد.

«رضا نزدیک بلوغه. خیلی خوب نبود به این حرفا گوش بده». و احسان همچنان با حسرت به جای خالی تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید اتاق سابقش خیره بود.

موخره اول- این داستان کاملاً واقعی است. تمام سعی بابای آیدا بر این بوده تا با تغییر اسامی از شناخته شدن افراد درگیر در این ماجرا جلوگیری کند. لطفاً کمی شرلوک هولمز و خانم مارپل درونتان را کنترل کنید.

موخره دوم- افراد درگیر در این ماجرا اگر اینجا را خوانده و احساس خطر کردند لطفاً به بابای آیدا خبر دهند. اگرچه بابای آیدا این پست را حذف نمی کند؛ ولی دلش حسابی خنک می شود.

این نوشته در آقای عقل کل, خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای تلویزیون پاناسونیک 14 اینچ سیاه و سفید رنگ و رو رفته- بخش پایانی

  1. بازتاب: تلویزیون پاناسونیک 14 اینچ سیاه و سفید رنگ و رو رفته « «خاطرات آیدا»

  2. psarchive :گفت

    خيلي خوب تعريف كردي اين داستان را
    اما يك كمي به مزاق من خوش نيومد اين تاپيك
    —————————————————————–
    That’s the bitter taste of reality. (Persian language has not been installed here)

  3. امشب نمیدونم چرا همش خط اشغال بود و وصل نمیشدم.داشتم چند صحفه از قبل که نوشته بودین و saveکرده بودمو میخوندم تا تمومشون کردم وصل شد!البته میدونم قضییه خیلی الکییه و اصلا ربطی نداره که بیا اینجا بنویسمش اما همینجوری دلم خواست.کلا وقتی در مورد یه کم قبلتر آدما که بهم یه چیزایی میرسه یه جور باحالیه.گرمتره!اصلن من چی دارم میگم ؟بیخیال بابا.
    از اسباب کشی هم خسته نباشید هر سه تون!
    —————————————————————
    salamat bashid😀

  4. مهدي صفري :گفت

    سلام احسان جان.
    انشاله هميشه سلامت باشي و خدا خيرت بده.
    منم فكر مي كنم داستانو خيلي خوب پرداختي ولي با اين وجود خوشم نيامد. يك بار ديگه اينو توي خوابگاه تعريف كرده بودي اونموقم نخواستم تا آخر بشنوم.
    راستي من هنوز تهرانم يك سالي هست كه ازدواج كردم. تو شركت نفت مشغول به كار شدم.
    خدارو شكر ناراضي نيستيم هرچند فكر ميكنم ميتونستم بهتر از اين باشم.
    خداحافظ دوست عزيزم.
    ————————————————————-
    سلام مهدی جان، واقعیت همیشه تلخه. سعی‌ کردم طوری بنویسم که شخصیت‌ها شناخته نشن. ضمنا ازدواجتم تبریک میگم. امیدوارم که سعادت مند بشی‌.

    موفق باشی‌.

  5. علی :گفت

    سلام استاد، چرا نمی نگارید؟ شما را چه میشود؟ مگر نمی دانید که بسیار کسانی مشتاقانه به اینجا میآیند و همچنان با همان «تلویزیون پاناسونیک 14 اینچ سیاه و سفید رنگ و رو رفته» روبرو میشوند؟!
    ———————————————————————————–
    سلام علی‌ جان، شرمنده توی خونه هنوز اینترنت نداریم. کلی‌ مطلب آماده دارم که هنوز تایپ نکردم. حتما این هفته اپدیت می‌کنم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s