مسجد جمعه

داشتم از سه راه کارگر می رفتم به سمت میدان آب پخش. کت و شلوار مشکی پوشیده بودم با پیراهن سفید. یک تسبیح صدتایی مشکی هم دستم بود که جفت جفت دانه هایش را می شمردم. ظهر جمعه بود و داشتم از پیاده رو سمت چپ می پیچیدم به سمت محله میری که یکی گفت «احسان». برگشتم و دیدمش. یک دختر کوتاه قد چشم آبی. هایدی روسری پوش. نوع پوششش مثل دخترهای لبنانی بود. خودش رفت کنار مرد جوانی ایستاد و مرد -که چهره آشنایی داشت- خودش را معرفی کرد: «مسعود ده نمکی هستم» و اضافه کرد «بیا با هم بریم نماز جمعه» و با لحن آمرانه نگفت. طوری گفت یعنی حالا که داری میری نماز با هم باشیم. رفیق راه. شبیه ده نمکی بود ولی -حداقل- بیست سال جوانتر. هنوز مانده بود به اذان و ماندیم توی پیاده رو به گپ زدن. بالاتر از دفتر ایران پیما. کمی بالاتر اول سربالایی خیابان امام خمینی عطاالله مهاجرانی را دیدم. داشت با یک پیرمرد همشهری حرف می زد و به نظر می رسید عجله دارند. خیلی پیرتر از زمان وزارتش بود و ریش بلندش جا به جا سفیدی می زد. چقدر شبیه بازاری های شهرمان شده بود. با مسعود جوان رفتیم به سمت مسجد جمعه که حالا پر شده بود و جلوی در ورودی اش فرش پهن می کردند. یک چشمم به مهاجرانی بود ببینم کجا می رود. از آن طرف هم گیر این مسعود بودم که عجله داشت به نماز برساندمان. دیر شده بود و تا نیت کنیم سر از رکوع رکعت اول برداشته بودند. روی زیلوها نشستیم. وضو نداشتم و طولش می دادم تا اول رکعت دوم که مسعود نیت کند و یواشکی تیمم کنم. جماعت مختلط بود و تیممم را دختر بغل دستی -نه آن دختری که همراه مسعود جوان بود- همان توی نماز دید. نیت کردم و خودم را رساندم به رکوع رکعت دوم. تشهد جماعت را سرپا نشستم و بلند شدم به رکعت دوم خودم. سر از رکوع برداشتم که…

پی نوشت 1- شام دیشب خیلی سبک بود (ماهی و پنیر).

پی نوشت 2- کتابی که قبل از خواب می خوانم -شبی یک فصل- ربطی به مذهب و مسجد و مسعود ندارد.

پی نوشت 3- کسی شماره تلفن یا ایمیلی از یوزارسیف ندارد؟

این نوشته در روزانه ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای مسجد جمعه

  1. nasim :گفت

    ای میل که نه ولی واسه دیدن یوزارسیف می تونین تشریف ببرین دفتر ریاست جمهوری!

  2. Rouhi :گفت

    man mikham akhare dastan ro bedoonam, chi sho? masood ata ro zad ya ata oon dokhtare ro zad?
    ————————————–
    آقا من نمی دونم چرا این کامنت اسپم شده بود؟! آخرشو خودمم نفهمیدم.

  3. محمد :گفت

    از اينكه با ما همسفريد بسيار شگفت زده شديم!

  4. mhp :گفت

    درود بر شما همشهریییییی
    خیلی چاکرم کاکاجونی
    ا کجی نپه؟
    یواشکی داشتم تو اینترنت می گشتم
    یی دفی نفهمیدم چه شد که لو خوردم تو ای سایتو
    راسیاتش خوشم اومد
    فکرشم نمی کردم یکی اوور او از سابنات بگه
    البته نمیدونم واقعا اوور او هسی یا تو همی ولات خودمو می پلکی
    من نوکرتم
    خاسم یی پیامی هم بری تو گذشته باشم سابناتی!!
    ای آخری هم ماخام یی شعری که مل حکمته برت بگم:
    سابنات جی خوشیه حیف که مداخل ندره
    هیچ جا قد سابنات اقده فضایل ندره

    به امید دیدار آدی
    هر جا هسی خدا برت خوش باخات

  5. mhp :گفت

    mhp :
    درود بر شما همشهریییییی
    خیلی چاکرم کاکاجونی
    ا کجی نپه؟
    یواشکی داشتم تو اینترنت می گشتم
    یی دفی نفهمیدم چه شد که لو خوردم تو ای سایتو
    راسیاتش خوشم اومد
    فکرشم نمی کردم یکی اوور او از سابنات بگه
    البته نمیدونم واقعا اوور او هسی یا تو همی ولات خودمو می پلکی
    من نوکرتم
    خاسم یی پیامی هم بری تو گذشته باشم سابناتی!!
    ای آخری هم ماخام یی شعری که مل حکمته برت بگم:
    سابنات جی خوشیه حیف که مداخل ندره
    هیچ جا قد سابنات اقده فضایل ندره
    به امید دیدار آدی
    هر جا هسی خدا برت خوش باخات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s