خود آیدای خودم

aidaie-khodamبرای بابایی خودم آیدا خانم.

بچه که بودم (نیستم؟) همیشه تمام تلاشم این بود که خودم را بزرگتر از چیزی که بودم نشان بدهم. دلیل اصلیش این بود که بچه اول بودم و نگاهی که والدینم به من داشتند همین گونه بود. پس همین بود که -علی رغم میل قلبی- هیچ وقت دوست نداشتم نقش «بابا» را در خاله بازی های بچه ها بر عهده بگیرم؛ و اگر هم چنین خطای بزرگی می کردم حتماً مواظب بودم که پدرم نفهمد. البته این کار مشمول کتک نبود. ولی آن نگاه هایی که می گفتند «بچه شدی» از هر ضربه ای دردناک تر بود. کمتر فرصت بچگی کردن داشتم و کمتر فرصت داشتم مثل یک بچه فکر کنم. همین بود که همیشه نظرات و سلایقم را می کشتم و نگاهم به بزرگترها بود. مثلاً در دوران دبستان و راهنمایی اصلاً اهل گوش کردن به موسیقی نبودم و اگر گاهی هم جایی چیزکی می شنیدم نواهای شاد و ریتمیک را ترجیح می دادم. «تو کلاس منتظر زنگ تفریح میشینم» و «بلا دختر مردم» و «دختر همسایه شبای تابستون» و «چادر نماز گل گلی، پشت بومای کاه گلی» را اگر چه هیچ وقت خودم روی نوار کاست نگذاشته ام، ولی می توانم از حفظ تا تهش را بخوانم و گاهی مامان آیدا را با این کارم شکه می کنم. ولی آن قدر به خودم تلقین می کردم که این اندی آدم سوسول و بدصدایی است یا کورس و شهرام شب پره چقدر اخ هستند که تمام این ها را کنار گذاشتم و برای عقب نماندن از قافله بزرگ ترها به زور از «هایده» و «حمیرا» و «مهستی» زیرخاکی بگیر تا نوارهای کاست عهد بوقی «گلپا» و «داریوش» و «گوگوش» را گوش می کردم. منظورم خود خواننده ها نیستند بلکه آن نوارهای کاستی را می گویم که ده تا صدای فش ازشان بیرون می آمد و یک جیغ یا عربده. همیشه سوالم از بزرگ ترها این بود که «چه خواننده ای از همه بهتره؟» یا «چه آهنگی از همه قشنگ تره؟» و چه جر و بحث ها که با دوستانم نمی کردم در حمایت از خواننده ای که صدایش و کارش را به زور تحمل می کردم.

پدرم یک کتاب خانه متوسط داشت شامل اکثر کارهای شریعتی -که سوالاتی را مطرح می کرد و سعی در پاسخ گفتنشان داشت که دغدغه ذهنی یک بچه نبود و نیست- و اکثر کارهای مطهری -که بعدها در قالب کتب درسی دینی در مدرسه تکرار می شد- و دیوان های کلفت شعرای پارسی گوی -مولوی و سعدی و حافظ و از جدیدترها پروین اعتصامی- و مجموعه ای از زندگی نامه های پیامبر و امامان و البته مجموعه های عظیم تفسیر المیزان و تفسیر نهج البلاغه. با زندگی نامه ها شروع کردم و پیامبر، امام حسین، امام علی و امام صادق را خواندم. شریعتی و مطهری برای بچه ها سنگین است و رفتم سراغ شعر با پروین اعتصامی و چقدر جذاب بود برایم که یک نفر شعری برای سنگ قبرش بگوید: «اینکه خاک سیه اش بالین است/اختر چرخ ادب پروین است». یک بار تمام مثنوی را درجستجوی شعری که با وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلن» از رادیو شنیده بودم ورق زدم و پیدایش هم نکردم. بزرگ ترها پاورقی های قطع جیبی می خواندند و با چه اشتیاقی از «صحنه های» کتاب می گفتند. شروع کردم با «امشب مادری می میرد»، «مرگ پلنگ»، «قلاب ماهی» و هرچه که قاضی سعید و ر. اعتمادی و بقیه نوشته بودند. فهیمه رحیمی را هم دست دخترهای همسایه می دیدم و بعدها «اتوبوس» و چند صفحه اول «پنجره» را خواندم. ژول ورن را از آرشیو یکی از همسایه ها یک دور کامل دوره کردم تا اینکه…

اول دبیرستان بودم که اصل جنس رسید. هیچ چیز نمی تواند خاطراتم را با «تام سایر» و «بکی تاچر» از قلبم پاک کند. «هاکلبری»، «آوای وحش»، «سپید دندان»، آی «پیرمرد و دریا» که خوب آن روز گرم و ابری اول پاییز را یادم است، لندن و دیکنز و همینگوی و هوگو و تواین و تولستوی.

بابایی خودم! همه سعیم را می کنم که بتوانی دل سیر بچگی کنی. قول می دهم که هر وقت کتابی می خواندی که نمی شناختم حتماً کنارت بنشینم تا برایم از آموخته های جدیدت بگویی. قول می دهم که هیچ وقت از من نشنوی «این کتاب چیه که می خونی» یا «این دیگه چه آهنگیه» یا «چرا با این بچه ها بازی می کنی». قول می دهم که به وقتش حسابی با هم عروسک بازی کنیم. سعی می کنم -اگر بگذارند- که به زور برایت جشن عبادت نگیرند و به زور به کاری که دلیلی برایش نداری -و ندارند- مجبورت نکنند. تلاش می کنم که بتوانی خودت باشی اگر این «من» دیکتاتور بگذارد.

قول قول قول بابایی.

————————-

پ.ن. این پست به جز پاراگراف آخر مجموعه ای از تصاویر ذهنی بود. قطعاً خیلی به هم ریخته هستند. ولی به همین شکل خاص دوستش دارم. با پوزش از دوستانی که این مطلب به هم ریخته را تحمل کردند.

این نوشته در برای آیدا, خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای خود آیدای خودم

  1. nasim :گفت

    من هم همیشه از این قولها به بچه خیالیم میدهم.
    امیدوارم آیدا یک روز مجبور نشود در جواب “این کتاب چیه که می خونی”از این که مثلا اسم شاهکار امیلی برونته را به جای «بر بلندیهای بادگیر» به شما گفته باشد «عشق هرگز نمی میرد» احساس پشیمانی شدید بکند! ( اتفاقی که برای من افتاد. آخر این کتاب دو اسم دارد)
    ————————————————–
    ریشه این مشکلات تعصب و پیش داوری است. ولی من سعی می کنم آیدا از صحبت با باباش هیچ وقت پشیمون نشه🙂

  2. آفرین بر تو احسان افتخاری.
    انصافا از این پاراگراف لذت بردم:
    «بابایی خودم! همه سعیم را می کنم که بتوانی دل سیر بچگی کنی. قول می دهم که هر وقت کتابی می خواندی که نمی شناختم حتماً کنارت بنشینم تا برایم از آموخته های جدیدت بگویی. قول می دهم که هیچ وقت از من نشنوی “این کتاب چیه که می خونی” یا “این دیگه چه آهنگیه” یا “چرا با این بچه ها بازی می کنی”. قول می دهم که به وقتش حسابی با هم عروسک بازی کنیم. سعی می کنم -اگر بگذارند- که به زور برایت جشن عبادت نگیرند و به زور به کاری که دلیلی برایش نداری -و ندارند- مجبورت نکنند. تلاش می کنم که بتوانی خودت باشی اگر این “من” دیکتاتور بگذارد.»
    ولی ای کاش همگی بتوانیم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s