روز اول سال

1- صبح بین ساعت اول و دوم کلاس «استوکستیک مدلینگ» داشتیم با بچه های ایرانی -که مجموعاً پنج نفر بودیم- از سبزی پلوی عید می گفتیم و می خندیدیم که نگاه کنجکاو استاد را حس کردم. گفتم امروز آغاز سال جدید پارسی (پرژن) است. پرسید مراسم خاصی دارید یا غذای خاصی می خورید؟ جواب دادم: «ماهی». با تعجب پرسید: «ماهی از کجا میارین؟» و خودش به خودش جواب داد: «اوه. یس. گلف». احساس بدی پیدا کردم.

2- تصویری از استهبان پس زمینه ویندوزم بود. از کوه های سرسبز جنوب شهر گرفته شده بود و نمایی از شهر و کوه های شمال -که شیب تندی دارد و درختان کمتر- را نشان می داد. یکی از بچه های هلندی نگاهی به عکس کرد و گفت: «قشنگه ولی بیشتر بیابونیه». وقتی توضیحاتم را شنید -که این ها کوه است و بیابان نیست- کمی فکر کرد و گفت: «ریلی؟ اینترستینگ».

3- یک مستند می دیدم درباره «رد لایت دیستریکت». مصاحبه ای بود با زنانی که آن جا شاغل بودند. یکی شان درباره درستی یا نادرستی وجود چنین مکانی جمله ای گفت که خوب یادم مانده:

you can say it’s wrong, but it’s happening.

4- هانس دعوتم کرده بود که به عنوان عضو کمیته تز یکی از بچه های فوق لیسانس در جلسه دفاعش شرکت کنم و همین باعث شد به سبزی پلو عید نرسم. بعد از جلسه توی دفتر هانس بودیم که استاد هلندی -که از دانشگاه اوترخت آمده بود- پرسید: «ایرانی هستی؟» و بعد از تأیید من اضافه کرد: «پیام اوباما را دیدی؟ خیلی خوشحالم کرد. نشون میده که اهل صحبته و دنبال تهدید نیست». ادامه داد: «امروز روز اول سال نو ایرانیه؟ جشن هم می گیرید؟ چه مراسمی دارید؟». بعد از توضیحات دست و پا شکسته من گفت: «کار درست را شما می کنید که اول بهار را جشن می گیرید. وسط زمستان که سال نو نیست». احساس خوبی داشتم.

5- آیا درست است که یک استاد زمین شناس و یک دانشجوی دکتری مهندسی خاک تحت تأثیر فیلمی -بدون دخترم هرگز- که سالی چند بار از شبکه های تلویزیونی شان پخش می شود همه ایران را بیابان ببینند و آن استاد دوم با داشتن همکار ایرانی و برخورد با این همه دانشجوی ایرانی، از زبان «باراک اوباما» رئیس جمهور کشور «دشمن» نوروز را بشناسد؟

6- «you can say it’s wrong, but it’s happening»

7- شنیدن آداب نوروز ایرانی همه را سر ذوق می آورد. همین است که دوستش دارم. خیلی زیاد. نوروزتان پیروز.

—————–

پی نوشت- «جایا» همان دختری که امروز از تزش دفاع کرد به عنوان قدردانی یک شیشه شربت به لیموی دوازده و نیم درصد فرد اعلای هلندی به بابای آیدا هدیه داد. اصولاً چون بابای آیدا اهل خوردن اشربه نیست، حاضر است شیشه مربوطه را با آب میوه فرد اعلای هلندی تاخت بزند!

این نوشته در آقای عقل کل, خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s