حماقت

حکایتی خواندم از کتاب «اسرار مگو» که حیفم آمد نگذارمش اینجا. آن قدر قشنگ است و خوب بیان شده که چند روزی است بابای آیدا را می خنداند.

شیخی داشت کتاب فقهی را می خواند دید در جایی نوشته که ریش بلند و سر کوچک دلیل حماقت است. برای این که بفهمد خودش احمق نیست به آینه نگاه کرد دید ریشش بلند و سرش کوچک است. خواست ریشش را کوتاه کند قیچی نداشت. ناچار نصفی از ریشش را گرفت و به آتش نزدیک کرد و تمام ریشش سوخت. پس در حاشیه کتاب نوشت: این مطلب ثابت شد.

این نوشته در روزانه ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای حماقت

  1. خروش :گفت

    بسیار منبسط شدیم! فقط نمیدانیم چرا این ریش و سر کوچک و حماقت اینقدر آشناست!
    ————————–
    :))

  2. محمد :گفت

    سلام احسان جون
    كلي حال كردم وقتي دوباره اين داستان رو اينجا خوندم.
    البته اونكه من قبلا خونده بودم جمله آخرش اين بود:
    «پس در حاشیه کتاب نوشت: مجرب است.» (:

  3. همون امینی که ... :گفت

    سلام احسان جان
    وحشتناک حال کردم!

  4. Ehsan :گفت

    مخلصیم محمد جان. وحشتناک!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s