دنیای کوچک تخمی

1- بابای آیدا الان دو ماه است به این فکر می کند که دنیای ما چقدر کوچک است. مامان آیدا هم الان یک ماهی است همین طور شده. گفتم مواظب خودتان باشید گویا بیماریش مسری است.

2- بادنجان را که پوست بکنی و ببریش معمولاً دو حالت دارد. یا سطح داخلیش صاف و یکدست است یا پر از تخم. به نوع دوم می گویند بادنجان تخمی و طبیعتاً دیدارش حال آدم را می گیرد. مشکل اینجاست که این صفت را اگر بنویسیش با دیگر موصوف ها متهمی به بی ادبی از بس ذهن های خراب هر بار بعد از شنیدنش به هر چیزی اندیشیده اند به جز بادنجان.

3- یک داستان تخمی برایتان بگویم. جوان خوش صورتی می خواست زن بگیرد. دلیلش این بود که سربازیش را رفته، خانه دارد، کارمند هم هست، و بقیه خواهر و برادرانش هم متاهل هستند. ملاک هایش هم این بود: چشم سبز، موی بور، پوست سفید. ملاک های خانواده اش هم این ها بود: لاغر باشد، در خانواده سابقه چاقی نداشته باشند، آرایش و پیرایش نکند، در خانواده هم آدم معتاد نداشته باشند. شروع کردند به پرس و جو. با توجه به محل زندگیشان بسیاری از گزینه ها شرط آخر را نداشتند. پیدا کردن دخترهای موبور در سرزمین پارس هم چندان ساده نبود. اگر هم پیدا می شد با رؤیت زیر ابروی برداشته عروس خانم گزینه مربوطه حذف می شد. آخرش شروط داماد را حذف کردند و فقط با شروط خانواده جستجو را ادامه دادند. دست آخر به گزینه ای رسیدند که آرایش و پیرایش نمی کرد ولی مسجدی بود. پدرش هم معتاد نبود ولی اخلاق بدش شهره شهر بود. بریدند و دوختند و مهریه ای مشخص شد و صیغه ای هم خوانده شد. تا دو ماه بعد از عقد کنان داماد را فقط یک شب در هفته به خانه عروس راه می دادند و می گفتند رسممان نیست. عروس عقدی را نمی گذاشتند خانه داماد بماند و می گفتند رسممان نیست. روزی عروس مهمان خانه مادر شوهر بود که پدر شوهر گفت: «باید یه جهیزیه کامل بیاری وگرنه مجبور میشم ردت کنم بری و اونوقت ناراحتی درست میشه». فردای همان روز دختر مهریه اش را اجرا گذاشت و درخواست طلاق داد. مادر عروس می گفت: «یه جعبه شیرینی کوچیک و چند کیلو موز پلاسیده می گرفت دستش و میومد دیدن زنش. ناسلامتی برادر من آمریکا درس خونده!» و بخش آخرش را مدام تکرار می کرد.  پسر وکیل گرفت و خواست تا از زیر پرداخت مهریه فرار کند. توی دادگاه بعد از دفاع، عروس عصبانی وکیل را نفرین کرد. وکیل ترسید و به داماد گفت: «یه چیزی بهش بده روونش کن بره». اینگونه بود که آقای داماد طلاهایی را که به عنوان هدیه عقد به عروس داده بود بخشید و قرار شد به مدت سه سال ماهی دویست هزار تومان -تقریباً تمام حقوقش- بابت مهریه به عروس پرداخت کند. یکی از کارمندان دادگاه که در جریان محاکمه بود فردایش به داماد بدبخت زنگ زد و گفت: «بیا دختر خودمو بهت می دم. لیسانس داره. گه بچه هاتم می شوره!».

4- تمام این داستان تخمی، واقعی بود. بی کم و کاست. دنیای مان خیلی خیلی کوچک است.

این نوشته در آقای عقل کل, عجب ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

20 پاسخ برای دنیای کوچک تخمی

  1. علی‌ نادری :گفت

    داستان جالب و پند آموزی بود.من بعد از خوندن این داستان،ملاک هامو عوض کردم!!!

  2. روحی :گفت

    vali be nazare vaghean donya tokhmie, oonam az noe biadabish na bademjooni

  3. Ehsan :گفت

    این کامنت برگزیده بود! کلی خندیدیم :-))

  4. Ehsan :گفت

    آقا من وجه تسمیه بی ادبیشو نمی دونم😕

  5. Ehsan :گفت

    خوب بود😀

  6. داماده از فامیلاتون نبود؟ آخه خیلی دلت براش کباب بود!:)

  7. Ehsan :گفت

    یه آشنای دور😦

  8. عدى :گفت

    داستان بدى نبود ولى كسى كه حقوق ماهيانش 200 تومنه چرا اين همه مهر يه دختر عوضى ميكنه
    ——————–
    کلن این قصه درباره عوضی بودن آدمها نبود. اینجا منظور من بیشتر فرهنگ بود. ضمنن اون یکی کامنت شما هم به خاطر مسایل فرهنگی حذف شد.

  9. Nasim :گفت

    Eshkal nadare bozorg mishe yadesh mire!

  10. عدى :گفت

    داستان خوبى بود ولى دنياى ما پر از خوبيه چرا فقط ما عادت داريم بديهاشو ببينيم شما بااين همه كمالات چطور دلت مياد دنياى قشنگ مارو به بادمجون تخمى تشبيه كنى ؟؟؟ ميشه بگين وجه شبه اين 2تا چيه ؟
    —————
    Adam donya ro har rooz ye joori mibine ba tavajoh be hali ke dare. tokhmi boodane donya dalile aslish daneshe kame mast.

  11. عدى :گفت

    بابت اون مطالب غيرفرهنگيم معذرت ميخوام تكرار نميش ايشالا اين سرباز نگون بخت بتركه با اين زن گرفتنش اميدوارم كل وجودش تخمى بشه شرمنده نتونستم ازاين فرهنگيتر بنويسم
    ————
    khahesh mikonam. oon bichare ham nabayad betereke, agarche khodesh moghassere.

  12. عدى :گفت

    نميخواى يه داستان پند آموز ديگه جايگزين كنى كمتر آبروى نداشته اين سربازو ببر خريت كرده گناه كه نكرده

  13. ناشناس :گفت

    داستانتون بد نبود ولي اكه تونستيد يكي بهتر بكذاريد وتوي زندكي ديكران فضولي نكنيد كذشته ها كذشته!

  14. بد نبود :گفت

    داستانتون بد نبود ولي اكه تونستيد يكي بهتر بكذاريد وتوي زندكي ديكران فضولي نكنيد كذشته ها كذشته!

  15. عدى :گفت

    واى تو نميخواى دست از اين سرباز بداخت بكشى اگه داستان پندآموز جديد ندارى به خودم بگو

  16. عدى :گفت

    واى تو نميخواى دست از اين سرباز بدبخت بكشى اگه داستان پندآموز جديد ندارى به خودم بگو

  17. گل :گفت

    زياد خوب نبود

  18. ناشناس :گفت

    Dastanet vaghean tokhmio alaki bod! Tarane

  19. مينى :گفت

    قشنگ بود ولى بى ادبى تر ميخوام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s