آری نیست؟

… سخن می گفت سر در غار کرده شهریار شهر سنگستان

سخن می گفت با تاریکی خلوت

تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

ز بیداد انیران شکوه ها می کرد

ستم های فرنگ و ترک و تازی را

شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد

غمان قرن ها را زار می نالید

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد

«غم دل با تو گویم غار

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»

صدا نالنده پاسخ داد:

«…اری نیست؟!»

قصه شهر سنگستان، م. امید

پی نوشت: به قول ناتانائل -هم اتاقی ام- حداقل امروز هوا خوبه.

این نوشته در روزانه ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای آری نیست؟

  1. بسیار زیبا بود. عجب اسم باحالی‌ داره این هم اتاقیت!

  2. ساقی :گفت

    م. امید
    م. ناامید …

  3. Ehsan :گفت

    نیم نومید🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s