صبح شیرین کار…

… کس به چیزی یا پشیزی بر نگیرد سکه هامان را

گویی از شاهی است بیگانه

یا ز میری دودمانش منقرض گشته

گاه گه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی

همچو خواب همگنان غار

چشم می مالیم و می گوییم آنک طرفه قصر زرنگار صبح شیرین کار

لیک بی مرگ است دقیانوس

وای وای افسوس…

«آخر شاهنامه، م. امید»

این نوشته در روزانه ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای صبح شیرین کار…

  1. روحی :گفت

    agha kare siasi nakon, begam? begam? begam ke ina ro baraye chi bold kardi?

  2. برای تنویر افکار عمومی‌ بگو روحی‌!!!

  3. Ehsan :گفت

    ای بابا حرف تو دهن آدم میذارین چرا! بگم؟ بگم؟ بگم منظورت از این کامنت چی بود؟😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s