نه رسم ارم نه اسم شداد

سوم -یا شاید دوم- راهنمایی بودم. مدرسه دهخدای استهبان. کلاس آقای اکبری بود که یادش به خیر چقدر شعر از حفظ بود. موضوع انشا «علی اکبر دهخدا» بود. طبیعی است که باید یک مرجع پیدا می کردیم برای کپی کردن. یادم می آید آن زمان کتاب «از صبا تا نیما» را به خاطر جلد قهوه ای براق و خوشرنگش و عکس هایی که از آدم های معروف و محبوب بچگی مان -مثل میرزا کوچک خان- داشت، خوانده بودم. دست های بابای آیدا قدرت عجیبی دارد در کتاب پاره کردن. درست برعکس پاهایش که خیلی کم جوراب و کفش پاره می کند. هر کتابی را که می خواند و می خوانَد، جلدش پاره می شود! این شامل کتاب آقای آرین پور هم شده بود. یادم هست یک صفحه و نیمی درباره زندگی علی اکبر خان دهخدا مطلب داشت و آخرش شعری بود که دهخدا بعد از مرگ دوستش «میرزا جهانگیر خان» گفته بود. همان شبی که به خوابش می آید و می گوید «چرا نگفتی او جوان افتاد؟». شعر را اصلاً نمی فهمیدم. ولی ضرب آهنگ فوق العاده ای داشت که باعث می شد هر بار بخوانمش. تقریباً از حفظ بودم و کلماتش را هم -با کمک باباعلی- درست تلفظ می کردم. شروع کردم به خواندن. برای حسن ختام انشا: «ای مرغ سحر چو این شب تار/بگذاشت ز سر سیاهکاری…». آقای اکبری شعر را خوب می فهمید. تکیه زده بود به صندلیش و همراه با خواندن من زمزمه می کرد. نگاهش مات مانده بود به پنجره. وسط های شعر بودم که گفت: «ولش کن. این ها که نمی فهمند» و به چهره مبهوت بچه های کلاس اشاره کرد. خودم هم البته نمی فهمیدم. نمی دانم چند سال طول کشید تا شعر را فهمیدم. ولی خوب نگاه آقای اکبری توی ذهنم مانده و حالا معنای نگاه و جمله اش را می فهمم. حالا که با هر بار زمزمه کردنش محال است اشکی به چشمم نیاید. و حسرت بزرگ دیدار بزرگ مردی که اگر روزی توانایی بازگشت در زمان را داشته باشم یکی از سه نفری است که حتماً به دیدارش خواهم رفت.
اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!

اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!

چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!

اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!

چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر!

شعر از «این جا»

این نوشته در آقای عقل کل, روزانه ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای نه رسم ارم نه اسم شداد

  1. خاطرهٔ جالبی‌ بود. من به این فکر می‌کنم که چقدر بعضی‌ از ما‌ها خاطرات تقریبا مشترک داریم. انگار همه مان در یک جا زندگی‌ کرده باشیم!استهبان،شهرکرد،اهر،قاهان و… حتی شیراز و اصفهان، حتی تر تهران!!!
    ———————————————————-
    یک زمانی فکر می کردم ما همان «کودک دوره طلایی» هستیم. ولی هنوز خیلی راه داریم تا آن زمان. این خاطرات مشترک را به یادگار بگذاریم برای کودکان دوره «بگرفت ز سر خدا خدایی» -شاید آیدا-

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s