کیش و فیش؛ قاب عکس روی دیوار

1- بزرگی با شاگردش در بازار می‌رفت. به بساط جوجه‌کبابی رسید. فروشنده را گفت: «کبابی به ما بده تا جوجه‌هایت را کیش نکرده‌ام!». گفت: «ندهم تا ببینم جوجه پخته را کیش چون توانی کرد؟». دستی تکان داد و تمامی جوجه‌ها پرواز کردند و رفتند. مردم جمع شدند که صاحب کرامتی پدید آمده. مرد بند شلوارش بگشود و به قضای حاجت ایستاد! مردم گفتند: «برویم که این جنی شده و کرامتش از اجنه است». چون بگذشتند، مرد شاگرد را گفت: «تا از یاد نبری که مردم اینگونه‌اند. به کیشی می‌آیند و به فیشی می‌روند».

2- بهراد یک سالی بیشتر با ما نبود. در کارنامه‌اش اشتباهی شده بود و به جای صنعتی اصفهان انداخته بودندش (!) دانشگاه شیراز. خوب سخت بود برای یک نجف‌آبادی که این همه راه را بکوبد و بیاید. لهجه شیرین اصفهانی داشت و یادم می‌آید درس‌خوان هم نبود. واضح‌ترین خاطره‌ای که ازش دارم مربوط می‌شود به کلاس‌های معارف اسلامی. استاد تندی داشتیم که سرش درد می‌کرد برای بحث سیاسی. فقط نیاز به یک محرک و همراه داشت تا بی‌خیال اثبات وجود خدا شود و بزند به صحرای کربلا. بهراد و مسعود هم محرک و پایه بودند! این سوالش را خوب یادم مانده که در ادامه یک بحث مفصل از استاد پرسید «شما بازداشت خانگی آقای منتظری را چطور می‌بینید؟». چهره‌اش را محال است فراموش کنم. خصوصن این روزها که همه جا پر شده از تصاویر آیت الله که آخر نفهمیدم پدربزرگش، عمویش، چکاره‌اش بود؟ ولی خوب یادم است که وراثت ژنتیکی، خودش را به شدت در چهره بهراد نشان می‌داد!

3- دوم دبستان بودم. باباعلی ذی‌حساب بهزیستی و فرودگاه بود و یک آفیس درست و حسابی توی اداره دارایی شیراز داشت. با دو تا ماشین حساب و یک گاوصندوق، عشق بچه‌گی من! در گاو صندوق را باز کردم و وقتی دیدم هیچ چیز باارزشی داخلش نیست جز چند تا پاکت نامه، پرسیدم: «چه تو ای میذارین باباعلی؟». گفت: «مدارک مهم، نامه‌ی محرمانه. مثلن نامه‌ی که اومَدَه بود بِرِی که عکس “آغِی منتظری” وردُریم از تو اتاقومو، محرمانَه بود». یادم است که دلایلش را هم توضیح داد، ولی برای حافظه کودکی مثل من جذابیتی نداشت و طبعن به خاطر سپرده نشد.

4- در جلسه‌ای که با هانس و استاد لهستانی پروژه داشتیم، یان –همان استاد لهستانی- گفت، «باید این موضوع را هم بدهیم به این جوان‌ها –اشاره به من و دانشجوی خودش- که انجامش بدهند. این‌ها آماده انجام کار هستند. ما اینجا مدیر و رییسیم. باید این‌ها را مجبورکنیم به کار کردن!». هانس با همان لبخند معصومانه کودکانه‌اش گفت: «راستش را بخواهی من همه عمرم آرزو کرده‌ام نه رییس شوم، نه مدیر!». خوش به حالت، هانس!

5- یکی از دوستان باباعلی –که پسرش دوست و همکلاس من بود- را دزد توی خانه‌اش کشت. یادم است توی مراسم تشییع جنازه‌اش جای سوزن انداختن نبود. انگار تمام مردم این شهر فسقلی ما آمده بودند پشت تابوتش. پشت تابوت مردی که نه رییسی بود و نه مدیری. یادم است باباعلی بلند زار می‌زد و برای بچه‌ای که اولین بار گریه پدرش، گریه یک مرد را می‌دید، ساده نبود تحمل کردن، و بغض گلویش را می‌فشرد. آن‌قدر بغضش سنگین بود که یکی دوباری هم آرام بترکد به احترام آن عزیز از دست رفته، هرچند که هنوز آن‌قدرها مرگ را نمی‌فهمید.

6- فکر که می‌کنم به آن روز، می‌بینم هجوم جمعیت نبود که اشک بابای آیدا را –مثل امروز- درآورد، به احترام یک مرد که نه رییس بود نه مدیر. مردم به کیشی می‌آیند و به فیشی می‌روند. همه آن غصه و احترام آن‌روز از اشک‌های باباعلی می‌آمد و امروز از احترامی که وقت گفتن نامش در کلام قدیم بابا‌علی بود: “آغِی منتظری”. خوشا به حال آن‌ها که عکسشان روی دیوار نمی‌ماند.

این نوشته در هانس, برای آیدا, خاطرات بابای آیدا, شاید بدیهی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای کیش و فیش؛ قاب عکس روی دیوار

  1. علی‌ نادری :گفت

    خاطراتت بد جور می‌‌چسبد بابای آیدا!

  2. Rouhi :گفت

    valla ghossam gereft haminjoori

  3. Ali :گفت

    A man for all seasons

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s