کمی احسان (1)

هر روز برای چند دقیقه بابای آیدا را خاموش می‌کنیم و اجازه می‌دهیم احسان به گذشته نگاه کند و بنویسد تا بدانید دنیا چقدر تخمی است. این کار تا چند وقت ادامه پیدا می‌کند:

به قول علی انگار همین ده سال پیش بود. کارنامه‌ی کنکور آمده بود. همان زمان هم خواب صبح را با هیچی عوض نمی‌کردم. صف بلندی بود توی اداره آموزش و پرورش سابونات. دایی حسین حسابدار بود (قبل از بازنشستگی) و خارج از صف کارنامه‌ام را گرفت. خدا بیامرز عباس صادقی‌فر –که شش سال پیش تصادف کرد و راحت شد- سریع نگاه کرد و گفت: دوهزار و سی و دو. هیچ حسی نداشتم که خوب بود یا بد. با استفراغ مفصلی که سر جلسه کردم به هر نتیجه‌ای راضی بودم. بچه‌ها خوش شانس بودند که به سطل آشغال بیرون رسیدم، وگرنه حاجی و بقیه عمرن با بوی یک معده املت فشرده توی یک سالن قدیمی بدون تهویه هیچ جا قبول نمی‌شدند.

با علی‌رضا –پسر عمو ابراهیم- انتخاب رشته کردیم. پروتز دانشگاه تهران می‌خواند و به خاطر دوری از دوست دخترش –که خودش یکی داستان است پر آب چشم- دانشگاه شیراز را توصیه اکید می‌کرد. شروع کردم: کامپیوتر را دوست دارم. برق باکلاس است. شیمی نان دارد. مکانیک بد نیست. انتخاب از روی تخم. شاید اگر انتشار روزنامه‌ای که نتایج بورسیه‌های وزارت نیرو –که همان سر جلسه کنکور به پیشنهاد خدابیامرز عباس کدش را وارد کردم- را اعلام می‌کرد با سیستم پست تخمی سابونات که فقط دو روز در هفته روزنامه‌ها را از شیراز می‌آورد هماهنگ بود یا دوست باباعلی آشناهای کلفت‌تری توی دانشگاه شهید عباسپور(؟) داشت الان کارمند وزارت نیرو بودم و جای دیگری غر می‌زدم. شاید اگر چهار لقمه کمتر املت خورده بودم الان داشتم دکترای مزخرف کامپیوتر می‌خواندم. شاید اگر تحقیق می‌کردم یا این نرم‌افزارهای انتخاب رشته وجود داشتند رفته بودم دانشگاه تهران و ده سال زودتر با علی وکیلی دوست می‌شدم یا مثلن توی خوابگاه با هم دشمن می‌شدیم! در هر حال چند تا از درست‌ترین کارهای زندگی‌ام خواندن کتاب «انسیه خانوم» مرحوم «جعفر شهری» بود (که خیلی هم صحنه داشت و همین باعث شد بخوانمش) و خوردن یک ماهی‌تابه بزرگ املت و گوش‌کردن به کاست چرند حمیرا تا حدود دو بعد از نصفه‌شب روز قبل از کنکور. و البته این تصور غلط که با مهندس شیمی شدن توی پالایشگاه یا پتروشیمی استخدام می‌شوم و به نوایی می‌رسم.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

8 پاسخ برای کمی احسان (1)

  1. Mehdi :گفت

    Hamaro gofti vali civil ro nagofti.😀

    Bazi vaghta adam ye tasmim haee to zendegi migire ke ta akhar omr bahashan.
    Entekhab reshteh ham ye ham chon chizi hastesh ke adam ba minimum danesh, yeki az bozorgtarin entekhabasho mikone.
    —————
    سیویل رو مطمئن بودم دوست ندارم. انتخابش هم نکردم. کلن نمی دونم چرا خیلی از انتخابامون بر اساس دوست نداشتنه!

  2. خروش :گفت

    نمی دونم چرا فکر می کنم بابای آیدا از اول همون بابای آیدا بوده نه «کمی احسان»!
    به هر حال اگر نبود آن املت و حمیرا، اکنون ما نیز شاید جای دیگری بودیم!

  3. علی‌ نادری :گفت

    حال و روز من هم از تو کمترک نبود!حیف که قابل نوشتن نیست!

  4. روحی :گفت

    agha zendegi ya havadese motavali ke kheili vaghtha ma controli roosh nadarim, hanoon bahse chance ke dashtam va morede navazeshe doostan va shanyan ham gharar gereftam

  5. کرمونی :گفت

    اگر فوق لیسانس مزخرف دانشگاه مزخرف علم و صنعت را به فوق تربیت مدرس نمی فروختم اگر ریاضی درس مزخرف شیرین را بعنوان رشته ی اصلی بدون انتخاب 4 تا رشته ی مهندسی درست و حسابی انتخاب نمی کردم.اگر نظام جدید مزخرف نبودم تا با 70 درصد فیزیک رشته ی محبوبت فیزیک را قبول نشوم .اگر کرمانی نبودم تا مجبور شوم به زور اموزش و پرورش جهت حمایت از دانش اموز خوب نظام جدید راانتخاب کنم. اگر بابام به حرف مادرم گوش کرده بود و به کرمان انتقالی نمی گرفت… اگر دو سه تا اگر اتفاق میفتاد آنگاه شاید من الان دکترای مزخرفD:مهندسی شیمی بودم وآیدا رو می دیدم…
    زندگی درست عین زنجره است یک زنجره سه نقطهD:

  6. rouhi :گفت

    سالینجر فوت کرد آقا تسلیت!

  7. نسیم :گفت

    گاهی این نگاه به عقب ها خیلی جالبه ولی خیلی وقتها دردناک. گذشته دیگه وجود نداره تموم شد رفت دیگه نباید بهش فکر کرد به هیچ عنوان! این که می گن درس می گیری از مرور خاطرات فقط حرفه اگه قرار باشه درس بگیری هم همون وقت گرفتی. خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است.

  8. علی :گفت

    من یادمه اون موقع سه هزار تومن ریختم به حساب سازمان سنجش که لیست پیشنهادی انتخاب رشته رو برای من بر اساس رتبه من بفرستن ولی اون لیست هیچوقت به دستم نرسید. ایراد از سیستم تخمی پست بود یا سازمان سنجش یا … نمی دونم. ولی اینو می دونم که تقریبا هممون همون جوری که تو گفتی انتخاب رشته کردیم و مگه راه دیگه ای هم داشتیم؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s