دودَر (2)

1- رفته بودیم کوه با همکارهای باباعلی. اصولن بابای آیدا همیشه روی باک یاماها صد دولوکس باباعلی بود قبل از دبستان. این بچه‌دوستی (اشتباه نشود با بچه دوستی روحانیون مسیحی و غیره) بابای آیدا به باباعلی رفته. مامانی (مامان بابای آیدا) بیشتر بچه‌های کوچکی در اندازه نصف آیدا را دوست دارد. یادم باشد یک‌بار بنویسم که چرا این خرس گنده –خودم را گفتم- پدر و مادرش را باباعلی و مامانی صدا می‌کند. خلاصه این‌که باباعلی همین الانش هم –مثل آن وقت‌ها- عشق می‌کند وقتی با بچه‌هایش جایی می‌رود. برگردیم به قصه: بابای آیدا که آن وقت‌ها خیلی هم از آیدا بزرگ‌تر نبود برای خودش بیرون کَپَر مشغول بازی بود که ته‌سیگار باباعلی از دهانه کَپَر خارج شد و تحت تأثیر جاذبه چند متر جلوتر روی زمین افتاد. البته بابای آیدا به جاذبه فکر نکرد. فقط به این فکر کرد که فوت کردن توی سیگار چه حالی می‌دهد که باباعلی این همه تویش فوت می‌کند. نخند عزیز من. یک بچه چهارساله از کجا بداند که سیگار را هورت می‌کشند. تازه یکی از دوستان -سلام بهروز- دوره دانشگاه فهمید که نباید توی سیگار فوت کرد! این‌طوری شد که بابای آیدا رفت سراغ ته سیگار و درحالی که سعی می‌کرد کله بزرگش را پشت سنگ بزرگ‌تری که همان بغل بود مخفی کند شروع کرد به فوت کردن ته‌سیگار روشن. نمی‌دانم کدام‌شان به باباعلی گرا داد که دادش درآمد. باباعلی خیلی بد عصبانی می‌شود. این خصوصیت بابای آیدا هم البته به باباعلی رفته. بابای آیدا هم ته‌سیگار را ول کرد و بغض‌کرده رفت پشت کَپَر و بغضش را ترکاند. دل بابای آیدا نازک است. این یکی را به مامانی رفته.

2- یادش به خیر امیر یک پاکت سیگار داشت از دوره لیسانس. تعداد نخ‌هایی که کم شده بود نشان‌دهنده روزها و شب‌های غیرقابل تحمل زندگی دانشجویی‌اش بود. هنوز البته خیلی نخ داشت. الان فکرکنم خالی شده باشد. چون ازدواج کرده! (غلط کردم مامان آیدا) یکی از همان شب‌ها که یک نخ از پاکت کم کرده برگشته بود خوابگاه، از نزدیک بابای آیدا که رد شد، چشم بابای آیدا سوخت و یکی از همان عصبانیت‌های بابای آیدا را دید، البته نصفه نیمه! بابای آیدا روی سلامت آدم‌هایی که دوستشان دارد حساس است. این را البته به کسی نرفته، خودش یاد گرفته. ولی این‌که چشم‌اش از بوی سیگار می‌سوزد را نمی‌داند به کی رفته.

3- جاناتان –دانشجوی فوق لیسانس هلندی که بابای آیدا مسئولش است- همیشه مورد دودَر شدگی قرار می‌گیرد. چرا؟ چون موقع بحث چشم بابای آیدا می‌سوزد. سیگار نکشید عزیزان! سیگار نکشید تا دودر نشوید.

این نوشته در برای آیدا, خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای دودَر (2)

  1. rouhi :گفت

    آقا این روحانیون مسیحی رو با مایکل جکسون یکی نکن… مایکل جکسون آدم بزرگی بود تحت تاثیر رسانه های زرد قرار نگیر… در ضمن مطلب قشنگی بود
    —————–
    چشم. مایکل رو حذف کردم.

  2. علی‌ نادری :گفت

    همیشه سیگار بد نیست! من عاشق اون لحظه آتیش زدن سیگار هستم اون هم با کبریت ۲۹ بهمن تبریز! فقط هم همین یک لحظه!!!

  3. هادی (صابوناتی) :گفت

    فکر کنم شما اگه یه مرخصی بیای اینجا مدام چشمت بسوزه و بد عصبانی بشی .
    ولی حال میکنم ازاین حس انساندوستی شما.
    کاش در دهکده عشق فراوانی بود…
    باباعلی واقعا»بچه(فرزند)دوسته اینو من تایید میکنم چون صحنه باک صد دولوکس رو دیدم(کوچه عموابراهیم)درضمن بابای منم بچه(فرزند)دوسته.
    خدا تمام باباهارانگه داره
    —————
    واقعن خدا همه باباها نگه داره همشهری.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s