ایدئولوژی

1- اول دبستان بودم. دو تا احسان بودیم توی کلاس آقای آریافر که بچه‌خوب‌های کلاس حساب می‌شدیم. من البته کمی به‌تر بودم چون احسان اسلامی یک بار کف‌پایی خورد ولی من نخوردم. یک‌بار کف دستی خوردم البته. آقای آریافر نسبی کتک می‌زد. مثلن من اگر زیر بیست می‌گرفتم کتک می‌خوردم، خنگول‌های کلاس زیر پانزده و همین‌طور برو پایین‌تر. به جرم نمرات خوب مجبورمان کردند چند تا سوره از حفظ کنیم برای مسابقات قرآن شهرستان. یادم است همان موقع هم گشاد بودم مثل حالا و زورم می‌آمد چیزی را به حافظه بسپرم، به جز شعر فارسی البته. مسابقات توی مدرسه‌ای برگزار می‌شد نزدیک خانه مرحوم پدربزرگم. گفته بودند بشقاب و قاشق و چنگال هم بیاورید که ناهار می‌دهند. امتحان دادیم و قیمه را زدیم و هیچی هم نشدم!

2- همان مراحل بالا را تصور کن برای یک بچه دوم دبستانی که به هوای ناهار پارسال با یک نایلون بشقاب و قاشق و چنگال و لیوان دارد از حفظ چیزهایی می‌خواند که نمی‌فهمد و احتمالن نمی‌فهمند. کاش حداقل نایلونش تیره بود!

3- کلاس چهارم معلم قرآن اختصاصی داشتیم. آقای معصومی. باز هم به همان جرم بند اول باید می‌رفتم به مسابقات شهرستان. این دفعه یاغی شدم و گفتم نمی‌روم. گفتند باید بروی! البته نه به این خشونت. بابای آیدا هم یک کلمه‌اش را از حفظ نکرد. امتحانش را هم نمی‌خواستم بدهم که معلم بیچاره با موتور آمد در خانه. نرفتم. بعدش وجدانم درد گرفت. رفتم. فقط به خاطر این‌که رفته باشم. توی بخش صوت و لحن اول بسم الله گفتم و بعدش اعوذ بالله! بدترین امتحانی بود که به عمرم دادم.

4- کلاس پنجم دبستان سه تا بچه خوب بودیم. من و امین راستی‌کردار و مسعود خردمند. امتحان‌های ثلث هماهنگ بود و همیشه نمره من کمی بیشتر می‌شد. آقای میری –نمی‌دانم به چه حسابی- نمره هر سه‌مان را یکی می‌داد. معلم قرآن اما نمره من را کمتر داده بود. داشتم می‌مردم از عصبانیت. باباعلی زنگ زد به مدیر و گله کرد. آقای مخبری یک بار صدایم کرد و گفت: ببین تو قرآن را بدون غلط می‌خوانی. حدیث‌ات هم خوب است. فقط صوت و لحن‌ات از آن دو نفر ضعیف‌تر است!

5- دوم راهنمایی بودم. اگر رتبه اول می‌شدیم عکسمان را می‌زدند روی تابلو مدرسه. به قول فرنگی‌ها «بیگ دیل». نمره‌هایمان با رقبا تقریبن در یک سطح بود به جز قرآن. باز هم باباعلی زنگ زد و شکایت کرد. معلم قرآن با چهره‌ای پر از احساس توهین‌شدگی آمد سر کلاس و بعد از برپا برجا گفت: افتخاری! سوره فلان را بخوان. استرس داشتم. شروع کردم به خواندن: یوم یشقق الارض و الی آخر. سه چهار تا اشتباه داشتم همان اول. گفت چهار تا اشتباه داشتی، شانزده. من دادم هیجده. کمه!

6- اول دبیرستان نمی‌دانم بحران بلوغ بود، سخت شدن ناگهانی درس‌ها بود، چه کوفتی بود خودم هم نفهمیدم. ولی به جز ریاضی و فیزیک و شیمی به همه درس‌ها گند زده بودم. دوازده زیست‌شناسی را که دیدم فهمیدم بابای آیدا دکتر بشو نیست. ولی نمره چهارده قرآن قابل تحمل نبود. به هر حال استادش اهل سعادت بود. قبل از شروع کلاس برای اینکه پشت به قرآن نباشیم می‌گفت صندلی‌ها را دور کلاس کنار دیوار بچینیم. مثل آدم‌های خوب و روحانی شمرده حرف می‌زد. چقدر احتمالن نصایح خوبی می‌کرد که متأسفانه یادم نیست چون نقاشی می‌کشیدم. ولی مگر می‌شد منِ نمره‌اول، چهارده گرفته باشم و حمید که نمره بالاتر از «دو» نداشت و سال بعد مدرسه را ول کرد و رفت سراغ کار نان و آب‌دار «نون‌خشکی»، هیجده؟ چند وقت بعد پسرعمویش می‌گفت آقای فلانی –همان معلم قرآن- یک بار به‌مان گفته «هوایتان را داشتم»!

7- سوم دبیرستان بودیم. قرائت قرآن دوازده نمره. یک نمره صوت و لحن. آقای حسینی گفت که توی شهر به شوخی صدایش می‌کردند امیرالمومنین. نور ببارد به قبر عباس صادقی‌فر که همه زورش را زد با قرائت بخواند. از زور استرس کلی اشتباه داشت. از دوازده نمره فقط ده نمره‌اش را گرفت. خدا رحمتت کند عباس.

8- از دروس عمومی دانشگاه چیزی نمی‌گویم که همه‌تان می‌دانید. خلاصه‌اش می‌شود شرکت در حضور و غیاب و تمرین خوابیدن در حالت نشسته با چشمان باز. سه سال قبل برای یک پوزیشن دکتری در یکی از دانشگاه‌های هلند اقدام کردم. اصلن انگار طرف برداشته بود شرایط مورد نیاز را از روی رزومه بابای آیدا نوشته بود. صد در صد مطمئن بودم که انتخابم می‌کنند. حتی می‌خواستم برنامه‌هایم را با زمان شروع پروژه تنظیم کنم. این ایمیلی بود که مدتی بعد، از استاد مربوطه در جواب درخواستم گرفتم:

Dear Ali
I have reviewed your application. At this moment we have decided to fill the vacancy on renewable chemicals with an applicant from our own university. Furthermore, looking at your list of subjects it is clear that you have excellent grades but the large number of subjects attended on the Islam make me hesitant about the integration in my group and our faculty. For this reason I have decided not to proceed with your application.
with kind regards

پی نوشت- ضمن عرض پوزش از خراب کردن نوشته بالا با این توضیح: امیدوارم کسی از خواندن نوشته‌های بالا این‌طور برداشت نکند که بابای آیدا مشکل و مخالفتی با مذهب –به صورت عام- و اسلام –به صورت خاص- دارد. همه مشکل بابای آیدا با ریا و ظاهرسازی است. به همین دلیل هم جوابم به آن استاد بالایی را نمی‌نویسم. ضمنن این خاطره برای بازدیدکنندگان این وبلاگ نوشته شده و لطفن در جایی مثل بالاترین یا فیس‌بوک منتشرش نکنید.

این نوشته در برای آیدا, خاطرات بابای آیدا, شاید بدیهی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

11 پاسخ برای ایدئولوژی

  1. روحی :گفت

    ajab ostade khafani boode, vali shans avordi ke radet kard ke age nemikard alan ba hans sarokar nadashti

  2. علی‌ نادری :گفت

    خوب پسرم این آیه رو هم با صوت و لحن بخون: «عسی أن تکرهوا شیئاً و هو خیرٌ لکم» ترجمش هم تقریبا همون نظر روحی یه‌!
    ——————
    موافقم. در صورتی که واقعن بتونی بگی بعدش چی میشه. خوب خدا به عنوان دانای مطلق میتونه. ولی ما فقط می‌تونیم حدس بزنیم.

  3. Mehdi :گفت

    Hala in ostade koja boodesh?
    —————–
    آیندهوون.

  4. هادی (صابوناتی) :گفت

    صاحبدلي به مدرسه آمد ز خانقاه
    بشكست عهد صحبت اهل طريق را
    گفتم: ميان عالم وعابد چه فرق بود
    تا اختيار كردي از آن اين فريق را؟
    گفت: آن گليم خويش به در مي برد ز موج
    وين سعي مي كند كه بگيرد غريق را

  5. هادی (صابوناتی) :گفت

    نان از براي کنج عبادت گرفته اند
    صاحب دلان نه کنج عبادت براي نان .
    ——————-
    الان برعکس شده همشهری. متاسفانه!

  6. علی :گفت

    خیلی جالب بود. میخواستم بدونم این اقای میری کلای پنجم سابوناتی نبوده؟
    —————————-
    چرا سابوناتی بود. کلن این خاطره از دبستان تا قبل از دانشگاه مربوط به سابونات بود.

  7. علی :گفت

    یادم رفت بنویسم. این گل اقایی که تو سابونات داروخانه داشت و مجله و روزنامه هم میفروخت را من خوب میشناسم. بغل چنار. روزنامه هاش هم روزهای شنبه اتوشاهین و اتو میهن از شیراز میاوردند. روزهای جمعه هم میرفت سر سخ مقام مجد.
    ———————–
    بغل چنار نبود. پایین تر بود روبروی بازار. یادش به خیر.

  8. کرمونی :گفت

    اااا این اتفاق برای منم افتاد در Maxplankhآلمان….راست می گم رییس بخش به من گفت تو خیلی دروس مذهبی پاس کردی پس فرت!!!!

  9. علی :گفت

    چیزی که برای من عجیبه حافظه ی بابای آیداست که حتی خوروش قیمه بعد از امتحان اول دبستان هم یادش مونده.بابا ایولا.

  10. امید :گفت

    من کلاس اول دبستان به خاطر اینکه اسم امام سوم رو بلد نبودم با ترکه ی اناری کتک خوردم و بقیه ی قضایا…

  11. ناشناس :گفت

    سلام در ایمیلی که برای شما نوشته این شخص، چرا نوشته Dear Ali ؟
    مگر اسم شما احسان نیست؟عجیب است.

    و دیگر اینکه آیا آنها ریز همه نمرات شما را داشتند؟حتی دروس عمومی دانشگاه و از کجا؟ممکن است بیشتر توضیح دهید؟

    ممنونم.
    ————————
    موضوع خیلی هم پیچیده نیست. اسم شناسنامه‌ای من احسان نیست. توی خونه به این اسم صدام می‌کنن.
    ریزنمرات رو هم موقع اپلای کردن برای این پوزیشن خودم فرستادم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s