جهان‌بینی کودکی (بازی وبلاگی)

از طرف آیدا –همونی که وبلاگ می‌نویسه!- دعوت شدم به شرکت در بازی جهان‌بینی کودکانه. مشکل کوچکی هست در راه نوشتن نگاه کودکی که من بودم به جهانی که آن وقت‌ها بود و آن چیزی نیست مگر فراموشی. با این حال تا جایی که می‌شد سعی کردم این موارد را از پستوی حافظه‌ام بیرون بکشم. توضیح این‌که همه این‌ها مربوط به دوره دبستان و پایین‌تر است.

خدا، نور، ابر

از مادرم پرسیدم خدا چیه؟ گفت «یَی لُک نوریه!» (ترجمه از استهبانی اصیل به فارسی قابل فهم: یک توده نور است). راستش خیلی تلاش کردم تا خدا را به شکل یک توده نور تصور کنم. مثلن خورشید. یا لامپ. ولی نشد. خدای کودکی من «ابر خاکستری یک عصر جمعه» شد. نمی‌دانم از کجا این تصور شکل گرفت. ولی هنوز همراهم هست.

نماز، تمرکز و حضرت علی

یادم است هر وقت مامانی گیر می‌داد به باباعلی که چرا نماز نمی‌خوانی، یک دانه فحش ناموس نصیب خدا می‌شد. همان باباعلی –بابای بابای آیدا- که به خواهر خدا با ذکر جزییات فحش می‌داد، ارادت عجیبی دارد به اهل بیت و تمایل زیادی دارد به غلو. این غلو کردن به بابای آیدا هم رسیده تا حدودی (سلام استاد احمد نکته‌بین محافظه‌کار تلخ‌زبان). حکایت‌های زندگی حضرت علی را به صورت غلو شده از باباعلی می‌شنیدم و در کتاب‌خانه مذهبی پر و پیمان‌اش می‌خواندم. همه آرزویم این بود که نمازی بخوانم که جراحی و تیر در آوردن از پایم که نه، ولی حواسم پرت صدای برنامه تلویزیون نشود. اکثر نمازهای بچه‌گانه‌ام را در حال فکر کردن به همین مسئله خواندم و طبعن نتیجه‌ای هم نگرفتم. دوره دانشگاه بود که فهمیدم توانایی عجیبی پیداکرده‌ام در حل مسائل –به صورت خاص موازنه و ترمودینامیک و پدیده‌های انتقال- سر نماز و بالاخره توانستم به صورت غیر مستقیم محو نماز شوم. تمرکزی که احتمالن ریشه در همان تلاش های کودکانه دارد.

بهشت، شیعه و ادیسون

این قصه را احتمالن شما هم از عوام یا از آخوند‌های بی‌سواد شنیده‌اید: «فقط شیعه‌های دوازده امامی به بهشت می‌روند». مهم‌ترین و جدی‌ترین شک، نگرانی و سوال زندگی من در کلاس پنجم دبستان بعد از شنیدن این جمله شکل گرفت. دلیلش هم علاقه‌ای بود که آن زمان به ادیسون داشتم و دلم می‌خواست توی بهشت ببینمش و هم‌صحبت شویم. البته الان بیشتر درباره ادیسون و بهشت می‌دانم و فعلن تمایلی به ملاقات هیچ‌کدامشان ندارم.

مولوی، ویکتور هوگو و کتاب کلفت

کتاب کلفت برای من مترادف بود با سواد. همین بود که خواندن کتاب‌های عکس‌دار کودکان برایم کسر شأن بود! یک مجموعه دوجلدی بینوایان داشتیم که بیش از نیمی از جلد اولش شرح زندگی ویکتورهوگو و سبک‌های ادبی و این‌ها بود. بابای آیدا را تصور کنید که کله گنده‌اش را فروکرده توی کتاب بینوایان. کی؟ بعد از یادگیری الفبا. هنوز که هنوز است از این کتاب می ترسم. هرچند خواندن دیگر کتاب کلفت کتاب‌خانه یعنی مثنوی مولوی و یادداشت کردن چند بیتش توی انشای کلاس چهارم، کلی اعتبار آورد برای بابای آیدا.

کودکستان: مسئله فلسفی لاک، صندل، جوراب سوراخ و دختر فضول

دختر همسایه لاک خریده بود با یک شیشه استون و دنبال ناخن مفت می‌گشت برای آزمایش‌اش. بابای آیدا داوطلب شد و انگشت شست پایش را مزین کرد به رنگ قرمز جگری. فردا موقع سرسره‌سواری در مهدکودک، دختر فضول پشت‌سری ناخن پای صندل‌پوش بابای آیدا را از سوراخ جوراب رصد کرد و گفت: «اِاِاِ. مِشِ دخترا لاک زدی؟!». از فردای آن روز بابای آیدا موقع سرسره‌بازی یک چشمش به همان دخترک بود و به مجرد نزدیک شدنش، سرسره را به قصد رعایت یک فاصله ایمن، رها می‌کرد! احتمالن شما راه‌های به‌تری برای حل این مسئله فلسفی به ذهنتان می‌رسد.

عاشقیت، عینک و اضافه‌وزن

دلیلش را هنوز هم نمی‌دانم. ولی در کودکی دو خصوصیت دخترها باعث جلب توجه بابای آیدا می‌شد از اون نظر! چاق و عینکی بودن. چندباری سعی کردم دلیلش را در ناخودآگاهم پیدا کنم که موفق نشدم. عینکی بودن را البته حدس می‌زنم به خاطر آن زن همسایه باشد که خیلی هنرمند بود در مقیاس محله ما البته (خدا رحمتش کند). برایم جالب است که خود دخترها از هر دو این ویژگی‌ها فراری‌اند!

دختر، لاستیک موتور، هورمون، چوب و چارنعل

بابای آیدا آن وقت‌ها اگر دختری با یا حتی بدون خصوصیات بند قبل می‌دید حس می‌کرد باید برای جلب توجه‌اش چارنعل بدود و می‌دوید. این پاسخ طبیعی احتمالن از نیای عزیزم الاغ به ارث رسیده از لحاظ تکامل. ولی ضربات محکم‌تر چوب به لاستیک موتور احتمالن از نیاکان جوان‌ترمان شوالیه‌ها به یادگار مانده (غلطک بازی را که یادتان هست). برای جلب توجه جنس مادینه البته راه‌های پیشرفته‌تری هم بلد بودم. مثلن روپایی‌زدن یا شوت محکم که برخوردش به هر کسی روانه بیمارستان‌اش کند. این طرز فکر البته ماندگار بود در بابای آیدا تا دوره فوق لیسانس که دوستی –سلام حامد- گفت: «تو خوب می‌تونی مخ دخترا رو بزنی. چون خوب شعر از حفظی و خوب هم شعر می‌خونی». این جمله به ناگاه تمام آن اندیشه کودکانه را –هر چند دیر- ویران کرد!

فحش، عصبانیت و ترس

بابای آیدا همیشه به عنوان بچه مودب کوچه شناخته می‌شد چون فحش نمی‌داد. یعنی در حدی فحش نمی‌داد که بابا و مامان حاضر بودند رویش قسم بخورند. امر به بابای آیدا مشتبه شده بود که میزان ادب بالا و ذاتی‌اش باعث شده خودش را کنترل کند و به هیچ‌کس فحش ندهد. تا این‌که یک بار که نشسته بود و با بچه‌ها گرم حرف زدن، یکی از پشت یک پس گردنی محکم و ناگهانی زد و فرارکرد. شُک بسیار بالای این حرکت و عصبانیت از این‌که طرف از دست‌رس دور شده باعث شد بابای آیدا اولین عکس العمل طبیعی ممکن را نشان دهد: یک فروند فحش هوموسکچوال حاوی دو عدد کلمه تابو! خون که از جلوی چشمم رفت معلم کلاس اول‌مان را دیدم که سری به تأسف تکان داد و رفت. این پایانی بود بر آن حسن شهرت و البته خیال با ادب بودن! البته کشف مهمی بود برای یک بچه که «مرز باادب بودن هر انسان با میزان عصبانیتش مشخص و معین می‌شود».

ایده دسته دوم؛ آقای نقاش، آقای دکتر و تابلو

باباعلی یک ایده داشت که فکرکنم اصلش مال عمو ابراهیم بود. هردویشان دوست داشتند تابلوی مطب بچه‌شان را ببینند. همین ایده به من هم تزریق شده بود و می‌خواستم دکتر شوم. شرایطش را هم داشتم. مثلن از آمپول می‌ترسیدم و با دیدن خون بیهوش می‌شدم. قبل از دکتر شدن البته می‌خواستم نقاش و خطاط بشوم. خط هم می‌نوشتم. نقاشی هم می‌کشیدم. هردویشان به مثابه در شهر کوران یک‌چشم پادشاه است! خواستم بگویم از خنگی بابای آیدا که با این‌همه سفارش نقاشی و خط که از این‌طرف و آن‌طرف می‌گرفت و گاهی حتی گفته می‌شد یک شعر به دلخواه خودت، هیچ وقت نفهمید که برای جلب توجه دیگران نیازی به چارنعل نیست. خارج شدم از بحث. باباعلی به آرزویش رسید البته و تابلوی بابای آیدا گویا بالا رفته حالا اگر نه توی خیابان، حداقل توی راهروی دانشکده!

زن، زندگی، کتک و آقای روشن‌فکر

و در پایان این‌که خواستم بدانید بابای آیدا از همان اوان کودکی یک روشن‌فکر بوده است. نشانه‌اش هم این‌که همیشه در بازی‌های کودکانه به دخترها می‌گفتم «زن رو نباید کتک زد»!

هر چند پست‌هایی با این مضمون در وبلاگتان هست، ولی باز هم از فرصت استفاده می‌کنم و دعوت می‌کنم از استاد نادری، بابا خروش، مامان دشت سفید، زاده‌ی کویر، نامه‌های من، زی‌زی مامان‌بزرگ، نقاش خیابان چهل و هشتم و البته گل‌کو و منزل (وقتی برگشت) و مولانا روحی (اگر برگشت!) که این بازی را به سلیقه و دلخواه خودشان ادامه دهند.

این نوشته در برای آیدا, خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

8 پاسخ برای جهان‌بینی کودکی (بازی وبلاگی)

  1. الهه :گفت

    شما حافظه خوبی دارید. من باید یک ماهی فکر کنم و اگر چیزی یادم افتاد یادداشت کنم تا شاید بشه باهاش پستی نوشت
    نوشته تون قشنگ بود

  2. Zara :گفت

    Merc az davatetoon, dar avalin forsat age chizi yadam omad minevisam, akhe hafeze man be andaze male shoma khoob nist;)

  3. نسیم :گفت

    اولا که ما و منزل هنوز همین جا هستیم دوم اینکه موضوع جالبیه چشم حتما! راستی ما چشممون شور نیست به خدا چند تا عکس از این یکی یه دونه خانوم آیدا خانوم بذارین لطفا!
    ———————-
    شما تشریف بیارین آیدا رو از نزدیک ببینین!

  4. zahra :گفت

    khodaee khaili sakhte!man ghazaye dirozamam yadam nist.valai az vaghti gofti badjor daram fek mikonam balke chizi yadam biad
    ———————-
    آره سخته. ولی همیشه یه چیزایی ته حافظه آدم هست از خاطرات کودکانه. تازه گاهی وقتا توی رفتار آدما هم هست!

  5. علی‌ نادری :گفت

    من خیلی متوجه موضوع بازی نشدم!ازوبلاگ آیدا –همونی که وبلاگ می‌نویسه!- هم چیزی دستگیرم نشد! توضیح بیشتر لطفا!
    ———————-
    خودمم خیلی متوجه نشدم! برداشت خودمو از موضوع نوشتم. اگه توضیح بدم میشه قضیه گاو بنی اسراییل. بنویس علی نادری کوچک دنیا رو چطور میدیده؟!

  6. رامک :گفت

    ممنون از دعوت. ببخشید کمی دیر شد اما نوشتم

  7. قشنگ بود. لذت بردم. یاد بچگی ها افتادم.
    ——————-
    ممنون. قابلی نداشت!

  8. امین :گفت

    سلام احسان جان
    سال نو خودت و خانمت و آیدا مبارک. ایشالا که سال خوبی داشته باشی.
    قضیه تابلوت رو چند وقت پیش دیدم و کلی ذوق کردم.
    به امید دیدار
    ————————-
    سلام محمد جان
    سال نو شما و خانواده هم مبارک. البته تابلو که بودم از قبل، حالا بیشتر شد!
    به امید دیدار (احتمالن همین بهار)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s