من و تنهایی –یک

1- به پیشنهاد مهدی سریال تئوری انفجار بزرگ را می‌بینم. توضیحی درباره سریال نمی‌دهم، جز این‌که همه شما را وصیت می‌کنم به دیدن چندباره‌اش. این را همین ابتدا نوشتم تا توضیحی باشد بر بخش‌هایی از نوشته‌های آینده‌ام که ممکن است به طرز احمقانه و خنده‌داری عاقلانه به نظر برسد. دلیلش این است که به شدت تحت تأثیر احتمالن دائمی شخصیت دکتر شلدون کوپر قرار دارم.

2- این نوشته را –اگر حوصله داشتید- بخوانید. راستش اول فکر کردم طنز است. یعنی این‌که آدم باهوشی با اطلاع و آگاهی منحصر به فرد از تناقضات درونی یک انسان مذهبی نسبت به یک مسئله خاص –در اینجا میل جن.سی- به خوبی تفکراتش را تصویر کرده. بعد، در جواب دندان‌شکنی که به کامنتم داده شد فهمیدم که احتمالن اشتباه می‌کرده‌ام. می‌گویم احتمالن چون جوابی که گرفتم صریح بود ولی واضح نبود. البته مامان آیدا معتقد بود که نوشته طنز نیست.

3- اول قصد داشتم از آسمان و ریسمان بافتن‌ها بنویسم و ارتباط گودرز و شقایق و گم شدن سوال اول و عنوان در ادامه مطلب و تغییر یک رابطه دو نفره انسانی به یک رابطه فاعل و مفعولی و هدف قراردادن ازدواج و در نهایت نتیجه گیری درست از داده‌های غلط. بی‌خیال همه این‌ها. کاش روزی برسد که لازم ندانیم تصمیمات و نظرات شخصی‌مان را برای همه بشریت توجیه کنیم. اینطوری وقتی تصمیمی گرفتیم و از نتیجه‌اش هم راضی بودیم، آخرش می‌گوییم «دلم خواست. به تو چه».

4- حالا این چند بند بالا چه ربطی به عنوان این مطلب داشت؟ مضمون جالبی وجود داشت در آن نوشته که خلاصه‌اش می‌شد: «آمدیم و ارتباطی برقرار شد و وابستگی شدیدی در طرفین –یا با نگاه فاعل و مفعولی در یکی از طرفین- ایجاد کرد. بعد حالا اگر این رابطه عمرش تمام شد، تکلیف آن بدبختی که کلی ضربه شدید روحی می‌خورد چیست؟». رسیدیم به اصل مطلب!

5- از امروز تا یک ماه تنها هستم. مریم و آیدا امروز رفتند ایران. جای همه شما خالی قبل از این‌که بروند، یک سفر داخل هلند رفتیم. شهر بازی و نمایش دلفین‌ها. عکس‌هایش را بعدن می‌گذارم اینجا. ولی سفر به من خوش نگذشت. هر بار که آیدا را بغل می‌کردم و نگهش می‌داشتم تا مریم –که عاشق شهربازی است- یکی از این وسیله‌های عجیب و غریب را که میزان تولید هیجانش خیلی بالاتر از ظرفیت من است سوار شود، به این فکر می کردم که اگر مشکلی برای هواپیمایشان پیش بیاید، اگر ماشین عمویش –که پراید است- توی راه شیراز-استهبان تصادف کند، اگر اگر اگر. می‌دانم. تصور می‌کنید بابای آیدا یک بیمار روانی است. خودم اینطور فکر نمی‌کنم، چون مادرم و دلشوره‌هایش را دیده‌ام.

6- الان اگر دکتر شلدون اینجا بود برایم ضرب و تقسیم می‌کرد که فلان و بیسار قدر احتمال سقوط هواپیما و تصادف ماشین هست و نتیجه می‌گرفت که بیخود نگرانم. واقعیت‌اش این است که دکتر شلدون درست می‌گوید. نمی‌شود به خاطر احتمال‌های خیلی خیلی خیلی کوچک، زندگی را تعطیل کرد.

7- یک جاهایی هست که باید دکتر شلدون را نگه‌داشت پشت در. کجا؟ همان شب‌هایی که آیدا می‌آید کنارم دراز می‌کشد و می‌گوید: «بابا کِصه مابزی». وقتی جمله ام را که «مامان‌بزی گفت در را روی هیچ کس باز…» با گفتن «نَکُکین» تمام می‌کند. وقتی لباس تنم می‌بیند با همان دویدن‌های مستانه‌اش می‌آید و با دستان باز جلویم می‌ایستد که «بابا بَ». کجا ببرمت بابا؟ «پرنده». وقتی که برای پرنده‌ها نان می‌ریزد و از خوشحالی جیغ می‌کشد. وقتی صبح چشم‌هایش را باز نکرده داد می‌زند «بابا پاشو». وقتی می‌برمش پیش بچه‌ها و یکی را نشانش می‌دهم و می‌پرسم «عمو چیکار کرد؟» و فوری می‌گوید «جیش!». وقتی با ریتم برایش می‌خوانم «اگه تو بگی …» و زود تکمیلش می‌کند «آله». همین‌ها را –با کمی تغییر- برای مامان آیدا هم تصور کن و جمع بزن و ضرب کن در احتمال خیلی خیلی کوچک از دست دادنشان، تا بدانی برای منی که آدم «ازدست‌دادن» نیستم، چه عدد و رقم بزرگی می‌شود. آن‌قدر بزرگ که خیلی‌ها بخواهند از همان اول صورت مسئله را از دفترشان پاک کنند.

8- خیلی وقت است که تصمیم را برای جمله تقدیم‌نامه پایان‌نامه‌ام –اگر بتوانم تمامش کنم- گرفته‌ام.

To my dearest

Aida and Maryam

my measures of

Hope and Love

امیدوارم هیچ‌کدامتان مجبور نباشید روزی روزگاری یک کلمه lost به خط سوم اضافه کنید.

این نوشته در من و تنهایی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای من و تنهایی –یک

  1. rouhi :گفت

    vagheiat ine zendegi ba amaro ehtemal joor dar nemiad… matlabe besiar besiar ghashangi boo, negarane hope va love ham nabash, enshalla be salamat barmigardan

  2. علی‌ نادری :گفت

    با بند هفت خیلی حال کردم مخصوصا با «بابا کِصه مابزی»…

  3. ریحانه :گفت

    سلام باباي آيدا.خيلي خوشحالم كه آيدا جون و مامانش اومدن ايران.اينقدر هم بد به دلتون راه نديد.آدم وقتي مسافر تو راه داره از اين فكراي عجيب غريب زياد ميكنه.خواهر منم آلمانه هر وقت ميخواد بياد ايران از اين فكراي عجيب غريب ميكنم.ايشالا كه ايران خيلي بهشون خوش بگذره.و شما 3 نفر سالهاي سال با خوبي و خوشي كنار هم زندگي كنيد.

  4. رامک :گفت

    انگار این جمله را «برای منی که آدم «ازدست‌دادن» نیستم، چه عدد و رقم بزرگی می‌شود. آن‌قدر بزرگ که خیلی‌ها بخواهند از همان اول صورت مسئله را از دفترشان پاک کنند.» در توصیف من نوشته اید.
    ان شالله صحیح و سالم و شادو سرحال نزد شما بازمی گردند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s