من و تنهایی -دو

از تک لحظه‌های خاص زندگی حتمن چیزهایی می‌دانید. همه می‌دانند. نمونه‌اش لحظه تحویل سال نو. یا لحظه شنیدن بله بعد از خطبه عقد. یا وقتی اولین کامنت وبلاگتان را می‌بینید. حالا کلی مثال به‌تر هم هست که الان یادم نمی‌آید.یعنی بحث واقعن بحث لحظه است ها. کسری از ثانیه. بلکه هم کمتر. ولی از همان‌ها که آخر فیلم امریکن بیوتی می‌گفت. کش می‌آید به اندازه همه زندگیت.

اصلن حالا که تنها نشسته‌ام اینجا و توی مود اعتراف هم هستم درِ گوشتان بگویم که آن مثال‌های بالا را الکی زدم. یعنی این‌که راستش را اگر بخواهید این لحظه تحویل سال نو، صدای توپ و بقیه مخلفاتش هیچ وقت هیچ احساس خاصی را در بابای آیدا بیدار نکرده. نه که منتظرش نباشم. خودش نیامده. اصلن این لحظه که می‌گویم مثل بله عروس و کامنت وبلاگ انتظار کشیدنی نیست؛ خودش می‌آید. ناگهانی.

صبح با صدای آیدا بیدار می‌شوم. خواب اگر باشد، وقتی مامان آیدا دستم را می‌گیرد. همیشه هم البته این قدر رمانتیک نیست خوب. مثلن گاهی جیش دارم. یا مریم می‌رود دستشویی. یا آیدا جیغ می‌زند. ولی خوب بابای آیدا دوست دارد آن یخش خوش‌تر قضیه یادش بماند.

تخت آیدا کنار مریم است. برای همین صبح که بیدار شد، مطمئن که شد مامانش سر جایش است، سرش را به اندازه‌ای که آن‌طرف‌تر را ببیند می‌آورد بالا و داد می‌زند، بابا. پاشو. معمولن نصف کلمه‌اش را توی خواب می‌شنوم و نصفش را توی بیداری. بعد نمی‌دانم می‌توانید تصورش کنید یا نه ولی صدایش «شورانگیز» است. انگار سیم آدم را زده‌اند به شارژر. بعد از روی مامانش رد می‌شود و می‌نشیند کنارم. تازگی‌ها یاد گرفته بگوید: «بشینینیم پهلوت». غلط تایپی نیست! همینجوری می‌گوید. می‌چرخم روی دست راستم. سرش را تکیه می‌دهد به سینه‌ام، انگشت اشاره دست راستم را می‌گیرد توی دست چپش و شست راستش را می‌مکد.

صبح سرم را که برداشتم از روی بالشت، یکی از همان لحظه‌ها آمد. صدای آیدا نبود. شانه مریم هم. دستی دستم را نگرفت. انتظارش را نداشتم. ناقص بودم امروز. یک چیزی کم بود. کم است. ناقص می‌مانم این یک ماه.

این نوشته در من و تنهایی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

10 پاسخ برای من و تنهایی -دو

  1. nishestan :گفت

    آیدا دختری که بابای مهربان دارد

  2. nishestan :گفت

    نه دست نمی اندازم
    از لطافت احساس حضرتعالی خوشم آمد
    ——————-
    سوء تفاهم شد! منظورم کامنت شما نبود. منظورم نوشته وبلاگتون بود.

  3. nishestan :گفت

    آها نه کلا از غربیها خوشم نمیاد برخی افکار رفقا هم انعکاس میدیم پای خودمون تمام میشه. مواظب آیدا باش

  4. ابيا :گفت

    سعدي عليه الرحمه مي فرمايند:نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
    دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
    ان شالله هر چه زودتر وصال اتفاق افتد.كل من سرع،تسريع
    ———————
    البته اینجا خاطر قربت که هست. فقط طاقت غربت نیست! ممنون.

  5. ریحانه :گفت

    سلام.اگه مامان آيدا اينا رو بخونه اونم دلش تنگ ميشه.شايد اگه الان به اين فكر كنيد كه به مامان آيدا توي ايران(به خاطر ديدن خانواده)داره خوش ميگذره يه كم خيلي كم از دلتنگيتون كم ميشه.ايشالا كه اين يك ماه حداقل براي شما زود بگذره اخه خيلي غمگين مينويسيد آدم غصه اش ميگيره

  6. الهه :گفت

    جای هر دو خالی نباشه. چه غم انگیز نوشتید هیچی نشده! تو 28 روز آینده باید انتظار چی رو داشته باشیم دیگه؟! احساستون رو درک میکنم. ولی این دوری ها هر چند وقت یکبار واجبه.
    زیاد تنها نمونید. بیاید پیش ما. بخصوص اخر هفته

  7. علی‌ نادری :گفت

    ای ول بر بابای آیدا با این احساسات زیبای پدرانه. خیلی‌ چسبید. دعا کن که این پسر هم روزی پدر شود!

  8. مخ :گفت

    خيلي زيبا بود…

  9. علی :گفت

    آره احسان جان از اون فکرای منفی که تو پست قبلی نوشته بودی به سراغ منم می یاد. خیلی گنده. ولی معلومه خیلی دلت تنگ شده ها… این یک ماه هم میگذره عزیز نگران نباش.

  10. کرمونی :گفت

    1-اگر این بابای آیدا و آیدا و مامان ایدا به نوشتن ادامه دهند انوقت من بیچاره می شوم و به جای دکترا یک دوجین بچه با خودم می برم ایران. ..
    2-«بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s