من و تنهایی- دوازده

فیلم «بالا» را اگر دیده باشید یادتان هست که چطور جوان قدیم و کودک امروز به آرزوی ماجراجویانه کودکانه‌شان رسیده‌اند. ورود به دنیای ناشناخته و بهشت‌گونه‌ی جدید. سرشار از نادیده‌ا. هر چه خواهد دلت همان بینی. وسط جنگل و خانه به دوش، راسِل -کودک چاق دست و پا چلفتی خوش‌قلب- به آقای فردریکسن پیر می‌گوید: «با بابام می‌رفتیم کنار بستنی فروشی دورافتاده کنار خیابان می‌نشستیم و بستنی می‌خوردیم. برای سرگرمی ماشینا رو می‌شمردیم. من ماشینای قرمزو می‌شمردم و بابام ماشینای آبی. هر کی ماشیناش بیشتر بود برنده می‌شد» و اضافه می‌کند: «می‌دونم خیلی خسته‌کننده به نظر میاد، ولی بعضی وقتا همین چیزای خسته‌کننده‌است که از همه چی بیشتر یادم میاد».

Sometimes, it’s the boring stuff I remember the most.

حالا بابای آیدا حس می‌کند و می‌گوید: همیشه همین چیزهایی که خسته‌کننده و ملال‌آور و تکراری و روزمره به نظر می‌رسد، بیشتر دلتنگت می‌کند. همیشه. امان از روزی که برگردی و ببینی همین دلخوشی‌های کوچک ملال‌آور هم دیگر نیست. مثل مشت آب خنکی که سر چشمه قهری استهبان با خیال راحت به صورتم می‌زدم. مثل همین لیوان شیر هر روز صبح. مثل عصبانیت‌های مریم، وقتی آیدا نمی‌خوابد. مثل غرزدن‌هایش وقتی وبلاگ می‌خوانم. مثل هزار تا روزانه دیگر.

دلم برای روزمرگی‌ها تنگ می‌شود.

این نوشته در من و تنهایی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای من و تنهایی- دوازده

  1. روح اله :گفت

    این دقیقا همین چیزی بود که من می خواستم تو مطلب کلیشه بگم. کلیشه یعنی همین روزمرگی ها و روزمرگی یعنی خود زندگی

  2. روح اله :گفت

    این دقیقا همون چیزیه که من تو مطلب کلیشه می خواستم بگم. کلیشه یعنی روزمرگی و روزمرگی یعنی خود زندگی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s