من و تنهایی- پانزده

این خارجی جماعت احتمالن به جز پدر و مادر، همه آدم‌های دنیا را با اسم کوچک صدا می‌زنند. برعکس ما ایرانی‌ها که مثلن به تمام پسرعموهای پدر و مادرمان می‌گوییم عمو، به دخترخاله‌های‌شان می‌گوییم خاله و غیره. ما هم پسردایی‌های پدرم را آدِی (تلفظ استهبانی دایی) صدا می‌زنیم.

شش هفت ساله بودم. روزگار خوبی بود نه از لحاظ مال و مکنت بل‌که مرام و محبت. یک سری خانه بساز و بنداز توی مسیل (محل عبور سیل) انتهای شهر ساخته بودند و انداخته بودند به کارمندها. همان هم نعمتی بود. دو تا اتاق داشت –اتاق بزرگو و اتاق کوچوکو- و یک حیاط بزرگ. با باغچه سبزیجات و درخت‌های سیب و پرتقال و نارنج و انگور. غروب‌های تابستان نم آبی می‌زدیم به کاشی‌های حیاط. عطر خاک قاطی می‌شد با بوی شب‌بو و اطلسی. اینجا نه خاکش بو می‌دهد و نه گل‌هایش. صفایی داشت. می‌گفتم که مرام هم بود. فامیل‌های پدری، همان پسردایی‌ها و دخترعمه‌ها با عهد و عیال می‌آمدند خانه ما. خربزه و طالبی -شهد شیراز- تنها وسیله پذیرایی. گیرم که سیب و پرتقالی هم اضافه می‌شد. سفره بزرگی داشتیم از این حاشیه‌دارهای خوش‌رنگ سبز و آبی. می‌انداختیم توی اتاق بزرگو –مهمان‌خانه- سراسر. می‌نشستیم دور سفره. این‌همه آدم. بساط شادی بود و خنده. غذا هم هرچه بود، بود.

نشسته بودم زیر پنجره گوشه اتاق. روبرو کنار دری که به ایوان باز می‌شد، آدِی قاسم بود نزدیک باباعلی. دخترش هم کنارش بود. یکی دوساله. دختر بابا. باباعلی می‌گفت «احسان همه‌ی درساش بیست گرفته» و چه حالی می‌کرد. هنوز هم حال می‌کند. آدِی قاسم با همان لحن شوخ و شنگش گفت «آفرین. درسات بوخون دوماد خودمی. مِخِی همی مریم بِدَمُت؟». نگاهم ناخودآگاه رفت روی چشم‌های درشت سبز و عسلی دختر کوچک بامزه آن‌طرف سفره. یک لحظه به خودم آمدم و سرم را انداختم پایین و تا آخر مجلس همان‌طور ماندم. چشم‌های درشت سبز و عسلی اما جایی نرفتند. با عطر شب‌بو و اطلسی و خاک، قاب عکسی شدند گوشه حافظه بابای آیدا.

قدیم ترها البته که علم پیشرفت نکرده بود فکر می‌کردند این‌جور تصاویر می‌رود گوشه دل‌شان. کسی چه می‌داند. بلکه روزی یکی فهمید که بعضی خاطرات از یک راه دیگری که فقط گاهی، لحظه‌ای باز می‌شود، می‌رود و می‌نشیند سمت چپ قفسه سینه. جدا از هزاران هزاران هزار عکس و بو و صدا و خاطره دیگر. کسی می‌داند؟

این نوشته در من و تنهایی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای من و تنهایی- پانزده

  1. kermooni :گفت

    خيلي متنتون بدلم چسبيد خيلي!!

  2. مخ :گفت

    چشمهايش…

  3. آرزو :گفت

    آقا من این جمله تون و با اجازه اینجوری تکمیل می کنم که بگم مثلاً منم بله:)
    ….قاب عکسی شدند گوشه حافظه بابای آیدا و اینک همدم و مونس تنهایی بابای آیدا دیگه!!!

  4. ریحانه :گفت

    ای جانم.خیلی جالب بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s