من و تنهایی- هفده

آن اوایل که به بهانه تولد آیدا و ثبت خاطراتش-خاطراتمان نوشتن این وبلاگ را شروع کردم، بخشی از خاطرات بیمارستان را نوشتم که ناتمام ماند. آن زمان –مثل همه آدم‌هایی که فکر می‌کنند همه‌جا را دیده‌اند و همه چیز را می‌شناسند و عقل خود را به کمال می‌دانند و فرزند خود را به جمال –که این آخری را البته به جِد معتقدم- و ناگهان وارد یک محیط جدید می‌شوند و می‌بینند در شهر چه حمام‌ها و فالوده‌های خوبی پیدا می‌شود*، ذهنم درگیر تناقضات بود و دلیلی شد بر ناتمام ماندن آن مطالب. البته یک مطلب ناتمام دیگر هم هست –درباره سوال چرا بچه؟- که واقعن دوست داشتم بنویسمش و البته توی دفترم نوشتم. ولی –بنا به ملاحظاتی- نگذاشتمش اینجا. شاید آن را هم اینجا بنویسم.

از بحث منحرف نشوم. آیدا بعد از تولد سه هفته بیمارستان بود. توی انکیباتور. دمای بدنش را نمی‌توانست تنظیم کند و غذا هم هنوز نمی‌توانست بخورد. گذشت زمان، بدنش را برای تنظیم دما آماده می‌کرد. ولی غذا خوردن را باید با تمرین یاد می‌گرفت. همین بود که روزی دو بار باید با مریم می‌رفتیم بیمارستان برای آموزش شیردهی به بچه یک و نیم کیلویی‌مان. بیمارستان بدمسیر بود و با اتوبوس رفتن خسته‌مان می‌کرد. ضمن این که فضای نگه‌داری بچه‌های نارس هم کوچک بود و باید سر یک ساعت مشخص می‌رفتیم تا جای بقیه تنگ نشود. تصمیم گرفتیم با دوچرخه برویم. صبحانه را که می‌خوردیم مریم یک بالشت کوچک می‌پیچید لای ملحفه و می‌گذاشت روی ترک دوچرخه. می‌ترسید یک وری بنشیند. کلی برایش توضیح دادم تا راضی شد! یک پل بزرگ توی مسیر بود که باید کلی زور می‌زدم تا ازش بالا بروم. بالای پل که می‌رسیدم، زمان عیش مریم بود. با سرعت از آن طرف سرازیر می‌شدیم. گاهی جیغ هم می‌زد. نسیم مرطوب و خنک صبح اواخر مرداد دلفت، چه حال و هوایی داشت. روح آدم تازه می‌شد. و البته به همه این‌ها اضافه کنید اشتیاق دیدن فرزند را.

حالا اصلن چرا یاد دوچرخه‌سواری آن زمان‌مان افتادم؟ امروز موقع خرید آذوقه یک شورت ورزشی دیدم و خریدم به نیت دوچرخه سواری. هوا خیلی خوب شده.

* سلطان محمود فالوده می‌خورد و غرق در لذت از حسنک وزیر پرسید: آیا کسی هست که فالوده نخورده باشد؟ حسنک گفت: بسیارند. شرط بستند که حسنک چنین شخصی را پیدا کند و یک سره زر بگیرد. حسنک جستجو کرد و شخصی را در سرحد یافت و به حضور شاه برد. امرکرد برایش فالوده آوردند. خورد. سلطان پرسید: می‌دانی این که خوردی چیست؟ گفت هرگز نخورده بودم. ولی شخصی هست در بین ما که از دیگران عاقل‌تر است و به شهر هم رفت و آمد دارد. یک‌بار می‌گفت در شهر حمام‌های خوبی پیدا می‌شود. گمانم بر این است که این حمام باشد. شاه خندید و یک سره زر به حسنک داد. گفت: شاه دو سره باید بدهد که این شخص نه فالوده دیده بود و نه حمام!

این نوشته در من و تنهایی, روزانه ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s