من و تنهایی- بیست و شش

پایان ماجرای فرهاد را اگر در منظومه خسرو و شیرین نظامی نخوانده‌اید، حتمن در اولین فرصت بخوانید. نکته‌ای که برای من جالب بود گذشته از این‌که نظامی فرهاد را «مهندس» خطاب می‌کند، علاقه‌ای است که شاعر به این شخصیت داستانش دارد و هیچ نگرانی هم ندارد از اظهار این علاقه. این نوع نگاه به شخصیت‌های داستان را –از بین نویسنده‌های ایرانی که ایرانی‌تر می‌نویسند- حداقل در یک مورد دیگر هم به خاطر دارم. شخصیت مدیار در کلیدر آقای دولت‌آبادی. شاید یوسف سووشون خانم دانشور هم با کمی ارفاق در همین دسته باشد. این نگاه خاص به شخصیت‌هایی که به وسیله خود نویسنده خلق می‌شوند و نویسنده در نهایت عاشقشان می‌شود را حتمن می‌توان در دیگر کتاب‌ها هم دید. اگر شما هم موردی در حافظه‌تان بود حتمن یادآوری کنید. دوست دارم در این مورد بیشتر بخوانم. فعلن برای این‌که این پست ابتر نماند چندتایی از ابیات مربوط به پایان این بخش را کپی می‌کنم. کاملش را از اینجا بخوانید. خلاصه ماجرا این است که شخصی را می‌فرستند سراغ فرهاد و تا به دروغ خبر مرگ شیرین را برساند. فرهاد هم در اندوه این غم همان لحظه و همان‌جا می‌میرد. دسته تیشه‌اش از چوب انار بوده و وقتی با مرگ تیشه از دستش افتاد، از آن دسته، درخت اناری سبز می‌شود که میوه‌اش دوای هر دردی است. این جمله آخر بی‌ربط است، ولی من اگر بمیرم لپ‌تاپم محیط زیست را آلوده می‌کند و جسمم هم لابد مقدار اندکی بر دی‌اکسیدکربن اتمسفر می‌افزاید. عاشق هم عاشق‌های قبل از گرمایش زمین!

زمانه خود جز این کاری نداند

که اندوهی دهد جانی ستاند

چو کار افتاده گردد بینوائی

درش در گیرد از هر سو بلائی

جهان دیو است و وقت دیو بستن

به خوشخوئی توان زین دیو رستن

مکن دوزخ به خود بر خوی بد را

بهشت دیگران کن خوی خود را

چو دارد خوی تو مردم سرشتی

هم اینجا و هم آنجا در بهشتی

بسا خونا که شد بر خاک این دشت

سیاووشی نرست از زیر این طشت

کفی گل در همه روی زمی نیست

که بر وی خون چندین آدمی نیست

بباید عشق را فرهاد بودن

پس آن گاهی به مردن شاد بودن

مهندس دسته پولاد تیشه

ز چوب نارتر کردی همیشه

ز بهر آنکه باشد دستگیرش

به دست اندر بود فرمان پذیرش

چو بشنید این سخنهای جگرتاب

فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب

سنان در سنگ رفت و دسته در خاک

چنین گویند خاکی بود نمناک

از آن دسته بر آمد شوشه نار

درختی گشت و بار آورد بسیار

از آن شوشه کنون گر ناریابی

دوای درد هر بیماریابی

نظامی گر ندید آن ناربن را

به دفتر در چنین خواند این سخن را

این نوشته در من و تنهایی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای من و تنهایی- بیست و شش

  1. رامک :گفت

    یک استادی هم معتقد بودند که فردوسی رستم را بیشتر از باقی شخصیت هایش دوست داشته است.

    اینکه از خون فرد نیکی که به ناحق کشته می شود گیاه بروید یک موتیف کهن است. از خون سیاوش هم گیاه سیاووشان رویید.

  2. هادی (صابوناتی) :گفت

    همچوفرهادبودکوه کنی پیشه ما
    کوه ماسینه ماناخن ما تیشه ما
    شورشیرین زبس آراست ره جلوه گری
    همه فرهادتراودزرگ و ریشه ما
    بهریک جرعه می منت ساقی نکشیم
    اشک ماباده ما دیده ما شیشه ما
    عشق شیریست قوی پنجه وگویدفاش
    هرکه ازجان گذردبگذردازبیشه ما

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s