من و تنهایی- سی

1- چمدان را هنوز نبسته‌ام. فردا صبح از گل‌فروشی سر کوچه پیاز گل می‌خرم. برای خاله و یکی از پسرخاله‌ها هنوز چیزی نگرفته‌ام.

2- صبح رفته بودم برای آیدا پماد بخرم از داروخانه. ملت آرام هلندی یک شماره از این رول‌های کاغذی می‌کنند و آرام می نشینند تا شماره‌شان را صدا کنند. پیرزنی که بعد از من آمد دست‌کم هفتاد سال داشت. نوک کاغذ را که کشید دو تا شماره کنده شد. با خودم فکر کردم به جهنم! یک تکه کاغذ که بیشتر نیست. خوب یکی‌اش را بنداز توی سطل. نفر بعدی که وارد شد مرد میان‌سال معلولی بود سوار یکی از این ماشین‌های برقی که در ولایت کفر و فساد جایگزین ویل‌چر شده. رفت به سمت رول کاغذی برای گرفتن شماره که پیرزن با حداکثر سرعتی که در توانش بود خودش را رساند و آن شماره را که اضافه کنده بود داد به مرد معلول. احساس مسوولیت، توی خون بعضی آدم‌هاست.

3- به هانس گفتم چیزی می‌خواهی از ایران برایت بیاورم؟ گفت نه. گفتم ما توی شهرمان انجیر داریم و زعفران. زعفران را گفت شنیده‌ام ولی انجیر را هرچه فکر کرد یادش نیامد! گفتم پولش را ازت می‌گیرم. خوشحال شد. گفت اگر برایت سخت نبود و چیزی آوردی خوشحال می شوم که پولش را بگیری. گفتم این اخلاق شما هلندی‌ها را می‌دانم.

4- هانس دوستش را معرفی کرد و گفت: همکلاسی دوران دبیرستانم است و به نوعی قدیمی‌ترین همکارم. دوست هانس می‌گفت: پدرم دو سال پیش رفت ایران‌گردی و وقتی برگشت می‌گفت مهربان‌ترین مردم منطقه را دیدم. پدرش گفته بود هر وقت می‌فهمیدند من هشتاد ساله‌ام شکه می‌شدند. هانس پرسید: میانگین عمر در ایران چند سال است؟ ذهنم رفت سمت آدم‌هایی که در ایران می‌شناختم و تقریبن همه بعد از بازنشستگی سکته کردند. گفتم اگر معلم باشی حداکثر شصت سال. ولی قانون کلی‌اش این است که هرچه آدم بهتری باشی زودتر می‌میری و برعکس. هانس گفت: یکی از قوانین مورفی می‌گوید هیچ کار خوبی بدون مجازات نمی‌ماند (No good deed goes unpunished).

5- امروز یک هواپیما توی لیبی سقوط کرده و شصت تا توریست هلندی کشته‌شده‌اند. فقط یک دختربچه هلندی زنده‌مانده. فیلم لاشه هواپیما را که دیدم توی بی‌بی‌سی، واقعن نفهمیدم که چطور عمر این بچه به دنیا بوده. کل دولت هلند به تلاطم افتاده سر این قضیه سقوط. جان شهروندانشان خیلی برایشان عزیز است. خوب برای من چیزی که داشت این خبر، تشدید ترس از هواپیما بود.

6- خوابم نمی‌آید. دارم غذا درست می کنم برای فردا. پیتزای مرغ با کاری. کی می‌داند شاید این آخرین پیتزایی باشد که می‌خورم!

7- احتمالن دسترسی به اینترنت درست و حسابی ندارم در ایران. شاید تأیید کامنت‌هایتان طول بکشد. پیشاپیش شرمنده.

8- آدم است دیگر، شاید تنهایی‌اش تمام نشد. حلالم کنید!

این نوشته در من و تنهایی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای من و تنهایی- سی

  1. روح اله :گفت

    امیدوارم ایران بهت خوش بگذره. از ایران برگشتی راجع به مطالب تنهایی و روانشناسی اونا باهم صحبت می کنیم

  2. رامک :گفت

    سفر بخیر و سلامتی. خوش بگذره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s